من به اين آمدن و رفتن­هاي پي در پي و بی اعتبارت ...عادت كرده ­ام

به محبت­ها و بودنهای ناپايدارت كه از پس دلتنگي­هاي زودگذرت مي آيند

و در ورای نخواستن های لحظه ای ات میروند ...

به اینکه چشم باز کنم و فقط دنبال تو بگردم ...


من به حمايت كردن­هاي بي اندازه­ ات و محبت­هاي بي دريغت نسبت به خودم عادت كرده ­ام

به نديده گرفتن­ ِ بدی هایم ، نیز

و ساده گذشتن­هايت از تلخی های گذشته مان ...


.

میبینی چقدر ضد و نقیضه ...

همه چی .. همه چی ...

.

من همان قدر که به زار زدن در آرامگاه ِ سینه ات عادت کرده ام

به پس زده شدن و بیرون افتادن از زندگیمون ؛ ..به قدر نشناسی هات عادت کردم ...

.

.

من به پرستیدنت ... به عشق ورزیدن بهت

به شنیدن ِ صدای نفسهات ...

من به احساس ِ زنده بودن با تو ، زنده ام ....

.

من . . . .

به هوای خاطره هات .. اُنس گرفتم

به اون امنیتی از تو که با یک دنیا عوضش نمیکنم ...

.

به اینکه هر شب روتو درست کنم و بعد بخوابم

به اینکه شیش دنگ حواسم باشه که پات نپره

دلت نگیره

به اینکه وسط حرف زدن ها و قهر کردن های الکیت خوابت ببره ...

.

من رگ و ریشه ام . ..به رگ و ریشه ات عادت کرده ...


مثل بازی( دریا ساحل )بچگی ها شده

درست اون ثانیه ای که تصمیم میگیرم  برم و بمیرم ...

میای.. نزدیکم میشی...

میمونم معطل

و همه ی معادلاتم به هم میریزه

.

درست مثل ِ موقعی که با خودم به هزار و یک دلیل به این نتیجه میرسم که

منو بازی داده بودی

بعد یهو ته دلم هُری میریزه پایین از تمامیت ِ وجودت که باهام بود...

از حس ِ بودنت... از خاطره ی دستهات .. از گرما و حُرم و امنیت ِ آغوشت ...

از تمام  ِ این چند سال ... از همه ی زندگی و نفسهایی که باهات داشتم ...

.

گیج و منگم ...

نمیدونم چی باید کرد

مثل یک اعدامی که تا دقیقه ی آخر میبرنش پای چوبه ی دار

اونم به خاطر قضاوت نادرست ... بی گناه ِ بی گناه

از وحشت ِ اینکه هرلحظه مرگش نزدیکه و با پای خودش داره میره سمت دار ،

از شدت ترس خودش و خیس میکنه

بعد یهو توو همون لحظه دستور میاد که دست نگه دارید ... باید دوباره بررسی بشه

این لحظه های مرگ و زندگی و دارم با همه ی جونم ، حس میکنم ...

باورت میشه .. با همه ی وجودم ... مرگ و زندگی و دارم احساس میکنم...

.

صبح برام چندین خط نوشته بودی تهشم گفته بودی بی خبرت نذارم ....

 بعدش هم سی و هشت دقیقه حرف زدیم ...

باورت میشه ؟ من که هنوز نه

دیگه اون کوه یخ نبودی ...

حرف زدی.. خیلی هم حرف زدی...

حتی تصور کردی منو .

کسی که دیگه اسمشم نمی آوردی...

.

میدونی یه چیزایی برا من زندگیه که تو ازشون سرسری میگذری..

میدونی ...

برات جوری میمیرم که . . . . .....

.

راستی

چقدر دلم برات تنگ شده . . . . . . .....


.

ذهنم قفل کرده

همه ی معادله هام به هم ریخته ...

.