12
من به اين آمدن و رفتنهاي پي در پي و بی اعتبارت ...عادت كرده ام
به محبتها و بودنهای ناپايدارت كه از پس دلتنگيهاي زودگذرت مي آيند
و در ورای نخواستن های لحظه ای ات میروند ...
به اینکه چشم باز کنم و فقط دنبال تو بگردم ...
من به حمايت كردنهاي بي اندازه ات و محبتهاي بي دريغت نسبت به خودم عادت كرده ام
به نديده گرفتن ِ بدی هایم ، نیز
و ساده گذشتنهايت از تلخی های گذشته مان ...
.
میبینی چقدر ضد و نقیضه ...
همه چی .. همه چی ...
.
من همان قدر که به زار زدن در آرامگاه ِ سینه ات عادت کرده ام
به پس زده شدن و بیرون افتادن از زندگیمون ؛ ..به قدر نشناسی هات عادت کردم ...
.
.
من به پرستیدنت ... به عشق ورزیدن بهت
به شنیدن ِ صدای نفسهات ...
من به احساس ِ زنده بودن با تو ، زنده ام ....
.
من . . . .
به هوای خاطره هات .. اُنس گرفتم
به اون امنیتی از تو که با یک دنیا عوضش نمیکنم ...
.
به اینکه هر شب روتو درست کنم و بعد بخوابم
به اینکه شیش دنگ حواسم باشه که پات نپره
دلت نگیره
به اینکه وسط حرف زدن ها و قهر کردن های الکیت خوابت ببره ...
.
من رگ و ریشه ام . ..به رگ و ریشه ات عادت کرده ...
مثل بازی( دریا ساحل )بچگی ها شده
درست اون ثانیه ای که تصمیم میگیرم برم و بمیرم ...
میای.. نزدیکم میشی...
میمونم معطل
و همه ی معادلاتم به هم میریزه
.
درست مثل ِ موقعی که با خودم به هزار و یک دلیل به این نتیجه میرسم که
منو بازی داده بودی
بعد یهو ته دلم هُری میریزه پایین از تمامیت ِ وجودت که باهام بود...
از حس ِ بودنت... از خاطره ی دستهات .. از گرما و حُرم و امنیت ِ آغوشت ...
از تمام ِ این چند سال ... از همه ی زندگی و نفسهایی که باهات داشتم ...
.
گیج و منگم ...
نمیدونم چی باید کرد
مثل یک اعدامی که تا دقیقه ی آخر میبرنش پای چوبه ی دار
اونم به خاطر قضاوت نادرست ... بی گناه ِ بی گناه
از وحشت ِ اینکه هرلحظه مرگش نزدیکه و با پای خودش داره میره سمت دار ،
از شدت ترس خودش و خیس میکنه
بعد یهو توو همون لحظه دستور میاد که دست نگه دارید ... باید دوباره بررسی بشه
این لحظه های مرگ و زندگی و دارم با همه ی جونم ، حس میکنم ...
باورت میشه .. با همه ی وجودم ... مرگ و زندگی و دارم احساس میکنم...
.
صبح برام چندین خط نوشته بودی تهشم گفته بودی بی خبرت نذارم ....
بعدش هم سی و هشت دقیقه حرف زدیم ...
باورت میشه ؟ من که هنوز نه
دیگه اون کوه یخ نبودی ...
حرف زدی.. خیلی هم حرف زدی...
حتی تصور کردی منو .
کسی که دیگه اسمشم نمی آوردی...
.
میدونی یه چیزایی برا من زندگیه که تو ازشون سرسری میگذری..
میدونی ...
برات جوری میمیرم که . . . . .....
.
راستی
چقدر دلم برات تنگ شده . . . . . . .....
.
ذهنم قفل کرده
همه ی معادله هام به هم ریخته ...
.
تو كه هستي