23


گر طبیبانه بیایی به سر  ِ بالینم

به دو عالم ندهم لذت ِ بیماری را ....


دارم توو تب میسوزم

انگار آتیشی که توو دلم شعله میکشید

حالا داره جونمو هم میسوزونه

تمام عصر خواب بودم

دلم میخواد سالهای سال بخوابم ...

نزدیکتر شدی بهم

همینم خوبه

لااقل از روزها بی خبری خیلی بهتره

گرچه میدونم هیچی مثل قبل نمیشه

ولی دلم با همه ی شکسته هاش... پر میکشه برات

من خیلی کمت دارم

هیچی از خودم سراغ ندارم جز تو

تب کردن امروزم منو ترسوند

دلم نمیخواد با قهر بمیرم

دوست ندارم وقتی خبر از یک ثانیه ی دیگه مون نداریم

اگه قراره همین فردا برای همیشه چشم ببندم ؛ باهات توو سکوت ِ مرگباری بوده باشم

میدونم که میخوای اون جوری که دوست داری منو کنارت داشته باشی

و الان نیازی جز یک آدم ممولی کنارت بهم نداری

اما یه چیزیو هرگز یادت نره

تو با تمام وجودت .. با همه ی میل و اشتیاقت ... عشق من شدی

زندگی من

روزگار من

آرزوی من...

.

و حتی اگر بمیرم

نسیت به احساس ِ من مسئولی .

.

سرم بی رحمانه آغوشت و کم داره

چشمام

اشکهام

و تمام وجودم که آتش گرفته

.

من پاره ی تن ِ تو بودم

ما .....

.

....

.

حالم هیچ خوب نیست ...

همین که هستی خوبه .

.

با همه ی وجودم به خودم افتخار میکنم

با همه ی وجود به خودم می بالم

با همه ی پر و بال شکستن هام

با اینکه چشمهاتو روی من بستی

من هرگز یک قدم از حسی که بهت دارم عقب ننشستم

سرم بالاست

دست ِ کم ؛ به خودم نشون دادم چی هستی برام

کافی بود بگی بمیرم تا جلو چشمهات بمیرم ...

.


ابی - همین خوبه - دانلود


همین خوبه که غیر از تو همه از خاطرم می رن

هنوز گاهی سراغت رو از این دیوونه می گیرن

به جز تو همه میدونن واست این مرد می میره

واسه همین جدایی تو کسی جدی نمی گیره

به جز تو همه میدونن واست این مرد می میره

واسه همین جدایی تو کسی جدی نمی گیره

همین خوبه …

همین خوبه …


همین خوبه که با اینکه چشاتو روی من بستی

توو چند تا خاطره با من هنوزم مشترک هستی

همین خوبه که آرومی و حس می کنی آزادی

که دست کم تو عکسامون هنوزم پیشم ایستادی

واسه من کافیه اینکه تو از من خاطره داری

به یادشون که میفتی واسه من وقت می ذاری

همین خوبه …

همین خوبه …


 

همین خوبه که با اینکه سراغ از من نمی گیری

ولی تا حرف من می شه یه لحظه تو خودت می ری

به جز تو همه میدونن واست این مرد می میره

واسه همین جدایی تو کسی جدی نمی گیره

همین خوبه …

همین خوبه …

22


سرگذشت ِ شبِ هجران ِ تو گفتم با شمع

آن قَدَر سوخت که از گفته پشیمانم کرد

...



دیشب داشتم میخوندمت که اومدی

 دوازده دقیقه پیشم بودی

کنارم

حتی سرد  ِ سرد

حتی صدا کردنمو ازت خواهش کردم

تلخ ِ زهر ِ مار بودم

چشمهام هیچ کجا رو نمیدید

بعد از چهار شب ، اومده بودی


.
من پیش مرگتم

شونه هامو از چی پس میزنی
.

من و تو

تنهای تنهاییم

چیو داری از کی میگیری

محبتت و از سر  ِ من کم میکنی که هر دو توو تنهایی دق کنیم ؟

دستمزد ِ اون همه نجابت ِ هر دومون

فقط اینه که برات بمیرم

به اندازه ی هشت ساعت همنفسی باهات ... و چهار سال رویای نجیبانه

بهت مدیونم

اونقدر که فقط میتونی جونمو بگیری تا دیگه خاموش بشم

نون و نمکی که از احساس تو گرفتم ... محال ممکنه بذاره باور کنم که آدم ِ این روزها خودتی


.
خیلی حرفها داشتم دیشب

اما میخوام خودت به هر نتیجه ای که میخوای برسی

ما مرهم ِ دردهای هم بودیم

محرم ِ هم

مونس ِ هم

جان ِ هم

از خودت . از من ... چیا رو میگیری ...


.
ازم پرسیدی دیونه ندیدی؟

چرا ... همین جاست

منم
 


من به خاطر دینی که بهت دارم

تا نفس میکشم ... تا عمر دارم التماست میکنم

این التماس منو کوچیک نمیکنه

هزار برابر از این بدتر بشه

بازم نمیگذرم ازت

من آدم ِ ترک کردنت نیستم ... اصلا توو فکر ِ اینکه حسم بهت عوض بشه نیستم

چیزی که من با تو حس کردم ... توی هیچ کجای این زمین خاکی نمیشه باور کرد


.
.
اونقدر میمونم تا یک روز بفهمی معنای اصرارم واسه جدا نشدن چی بود

یک روز بدونی نمیتونستم با زنی که سردی میکرد کنار بیام

نمیتونستم دنیای احساسمو با یک دوستی ساده که به قول خودت از همه ی دنیا سر بود، عوض کنم
نمیشد از زنی که میپرستیدمش بگذرم



تو بالاخره یک روز خودت خواهی فهمید که چیا پات گذاشتم

چه چیزایی و فدای تو کردم

بالاخره یک شب خودت به این باور میرسی که بین من و تو چیزی هست که هیچ کجای عالم نیست



میرسه روزی که احساس منو از همه ی دنیا جدا بدونی


دوست داشتنمو ... ورای هوس بدونی . بشناسی و بفهمی

خالصی ِ عشقی که ازش میگفتی و یک بار دیگه با همه ی وجودت حس کنی

حتی اگر اون روز من مرده باشم . دیر نیست

مهم اینه که بالاخره میرسی به حرفهام

میرسی به احساسم

میرسی به حسرت اون چیزهایی که برای از دست دادنشون خیلییییییی تلاش کردی


.
من به چشم تو کوچیک نمیشم

اگر تمام این شبها که هیچ ... چند فصل ِ دیگه زیر پاهات بمونم و نخوای نگاهم کنی

یا حتی التماست کنم که صدام کنی

.
دیشب نگران ِ آه ِ من بودی

فکر ِ برگشتن نبودی

حتی لحظه ای نخواستی بهم نشون بدی که پیشمی

و یا دلت تنگ بوده

و یا حالمو میفهمی

یا اینکه دلت میخواد  یک ثانیه دوباره باشی و بعد ولم کنی

تو راضی شدی به مردنم

چی باید میگفتم ...

چی داشتم بگم
.


از چی باید برات تعریف میکردم ؟

تعریفی هامو با همه ی وجودت دیده بودی و منو مستحق این چیزها کردی



پشت بندش گفتی دنیا خیلی کوچیکتر از اینه

میخواستم نعره بزنم

بگم لعنتی این حرفو تو به من میزنی؟ که خاک عالمو توو سرم کردی

اونم به خاطر گناه نکرده

به خاطر حسی که بهت داشتم

تو که دنیا برات خیلی دنیاست

منو به چی ِ همین دنیای کوچیک فروختی

 احساس به اون بزرگی و  کجای این دنیای دوون زمین گذاشتی

زمینی که یک روز توو دل ِ خاک ِ حریصش برای همیشه میخوابیم

آخ دنیای من..... از کوچیکی ِ دنیا برای آه ِ من نگو

من همه ی زندگیم فدای توئه

آره دنیا کوچیکه

اما نه برای تاوان گرفتن ...

دنیا کوچیکه واسه اینکه آدم یه چیزاییو به هیچ قیمتی از دست نده

من با چنگ و دندون حسمو نگه میدارم

فکر نکن که همه جای زندگیم راحت بوده این کار

نه ... خووووون گریه کردم ... جوووون دادم پاش

ولی .... موندم به پات که یک لحظه احساس کنم میمونی

نه .... من راضی نمیشم که هیچی ِ تورو به کوچیکی ِ دنیا بفروشم

من توی احساسم خداست

توی عشق بازیهام

توی بوسه هام

توی نفسهام

توی نیازم به تو

توی التماسم واسه دست نوازشت روو سرم

هیچی از اینها رو نمیتونم حتی یک کدومشو به دنیا بدم

تو برام دنیاییییییییییییییییییییییییییییییییییی لعنتی



 
من از تو چیزی دیدم که

راضی نمیشم تحت هیچ شرایطی ترکت کنم

من از احساسم بهت نمیگذرم

حتی اگر مجبور بشی برای همیشه مثل جزامی ها ازم دوری کنی

من احساسمو باور دارم

دلم توو سینه ی تو می تپه

.
من با خواهش کردن توو چشم ِ تو کم نمیشم

اما این توئی که باید به این نتیجه برسی که واسه نگه داشتنت

چی کشیدم

چی گفتم

چی کردم
..




من بند بند پیکرم

جزء به جزء روحم ، توئی


.


هر جور میتونی بمون . من با تو سازش میکنم

هر بار میگفتم نرو . این بار خواهش میکنم


با زخم  ِ تنها تر شدن ؛ محتاج ِ تسکینم نکن

تنها تر از من نیستی ؛ تنهاتر از اینم نکن


با گریه های هر شبم دنبال ِ مرهم نیستم

اینبار بشکن بغضمو ؛ فکر ِ غرورم نیستم


کی گفته این خواهش منو توو چشم ِ تو کم میکنه؟

این التماس ِ آخرم ، خیلی بزرگم میکنه


باور نکن راضی بشم چون دوستت دارم بری

انقدر درارو وا نکن ؛،من که نمیذارم بری


یک عمر من پرپر زدم ، چون درد ِ دوری کم نبود

اینا که میگم یک شب از چیزی که حس کردم نبود

....

21

عبادت یعنی ...

یه چیزی و به عشق ِ خدا دوست داشته باشی ...

مهم هم نیست که اون چیز ، کعبه باشه که از سنگه ... یا کسی مثل تو که جانداره ...

دور  ِ چیزی گشتن و یاد ِ خدا کردن ؛ یعنی عبادت ...

من دیوانه وار به پرستش ِ تو نشستم

و درست مثل ِ همه ِادمهایی که با طواف ِ کعبه از دنیا دور میشن

من با طواف ِ تو ؛ نه برای هفت دور ؛ برای یک عمر از همه ی آدمها بی نیاز شدم ....

.

تو هم همین حرفو میزدی آخری ها

که این عشق

این احساس

تورو از زمین و زمان ؛ بی نیاز کرده ..

.

ما مونده بودیم و عبادت ِ خدا

ما مونده بودیم و یک چیزی به اسم ِ دل که به تمام زمین و زمان می ارزید ..

لرزه هایی از عشق ِ هم به دلهامون افتاد که عرش رو به رعشه می انداخت

.

جایی خوندم که نوشته بود ... عشق ... یعنی اینکه کسی رو . چیزی رو .. جایی رو ...

همتای خدا دوست داشته باشی

و نبودنش برات محال باشه ..

مثل ِ من که نبودنت رو هرگز نمیتونم هضم کنم ...

نمیشه هیچ احساس دیگه ای بهت داشته باشم

و نمیتونم از فکر و خیالت غافل بشم ...

.

خیال ِ تو ... تنها داشته ی زندگی ِ من بود

همه ی باور ِ من ... همه ی من بود

خیال ِ تو و با خیالت زندگی کردن

آخرین و بزرگترین و تنها داشته ی من بود

همه ی دلخوشیم ..

همه ی نیازم .. که به خاطرش چهار سال ندیده پرستیدمت.. ندیده لمست کردم ... ندیده بوئیدمت

ندیده نگهت داشتم ...

این خیال ؛ برای تو هیچ بود.

میشد مثل یک سرگرمی نگهش داری

داشتن یا نداشتن ِ این خیال.. صدمه ای به تو نمیزد

هیچ گزندی به تو نمی رسوند

اما همه ی روزگار و دنیای ِ کسی بود که هنوز چشم به راهت نشسته .

.

من جز خیال ِ بوئیدنت ... هیچ چیزی ازت نخواستم

جز اینکه بذاری دیوانه وار دوستت داشته باشم ...

جز اینکه احساس کنم کنارمی ...

ازم مثل طاعون زده ها فرار نمیکنی

جز اینکه اجازه بدی توی خواب ... توی رویا ... توی خیال ندا ... به قرآن توی خیال .. خودتم دیدی و شاهد بودی

توی خیال سرمو بغل کنی.. هیچی نخواستم ..

هیچی نداشتم ... بی هیچ توقعی ..

تو چطوری دلت اومد این خیال ِ بی گناه و که همه باور ِ من .همه ی زندگی من بود. ازم بگیری؟

.

چون برای تو هیچی نبود. دلیل نمیشد که به خودت اجازه بدی یک شبه

همه ی چیزمونو تموم کنی

توو خیال ِ بی آزارم

اون بالش و اون آغوش

اون عبادتگاه

.

اون احساس

اون عشق

اون خاص و خالص بودنی که میگفتی ...

.

ما ... یا من .... بیچاره ات بودم

امروز دفعاتی که به گوشیم نگاه میکردم .. از ده دقیقه کمتر شده بود

تو هم بودی

و هر بار که بودنت و میدیدم

دلم میلرزید .................

.

دو شب پیش خواب دیدم برام اس ام اس دادی : نیما بغلم کن

نمیدونی وقعی بیدار شدم چه حالی داشتم

نمیتونی فکرشو بکنی خدای یک آدم شدن یعنی چی

عبادت کردن در عشق یعنی چی

نمیتونی تصورشو بکنی که چه حالی دارم

چقدر افسوس میخورم

برای تمام لحظه هایی که داره میره

.

تو هیچ وقت نتونستی بفهمی برای من چی هستی

منو با هر چیزی مقایسه کردی

میگفتی مثل هیچکسی نیستم برات

اما دقیقا کاری و باهام کردی که شاید با هیچ کس دیگه ای نکرده بودی

.

من توو آخر  ِ دنیا وایستادم

فاصله ام با زندگی به اندازه ی یکبار دیگه صدا کردنمه

یک بار دیگه احساس کردنت

یک بار دیگه پناه آوردن به رویات

تو هیچی نمیبازی

چه با داشتن ِ اون رویا

چه با نداشتن ِ اون رویا

ولی من

همه چیزمو از دست دادم

عشقمو

باورمو

خدامو

زندگیمو

تنها امیدمو

همه چیزمووووووووووووووووووووووووووووووو

...

.

میگفتی وقتی یه حرفیو میزنی . یعنی بهش رسیدی که داری میگی

تو منو عمرت صدا میکردی

زار زدی و گفتی که تا ابد برای همیم .با همیم..

ازم عشق التماس کردی

بهم گفتی قدر لحظه هامونو میدونی

جلو چشمای من خدا رو شکر کردی

اینا اگه جزء فیلمت بود که میدونم نبود

برای من همهههههههههههههه ی زندگی بود .

.

من با خیال ِ تو .....

من توو این دنیا فقط خیال ِ تورو داشتم

 و اون عشق ِ ناب

چیو ازم گرفتی؟

به نظر ِ خودت هیچی عوض نشده

اما از من

همه ی زندگی رو گرفتی

.


حالم خوب نیست عشق ِ من...

.


20


دلم برای کسی تنگ شده که جانانه صدام میکرد

منو با عشق میخواست

دلمو میدید

دلمو میخواست...

دلم برای کسی تنگ شده که با تمام وجود خودش بود.

وقتی از عالم و آدم بریده بودم .. صدای این جمله اش که بیا بی تو خوابم نمیبره ... از همه دنیا جدام میکرد...

دلم برای کسی تنگ شده که بی رحمانه دوست داشتنمو میخواست

نجابت ِ احساسمو باور داشت

میدونست آخرین باریه که دین و ایمان و همه ی زندگیمو پای جمله ی : " به من اعتماد کن " ش بستم .

دلم برای دستهایی تنگ شده که تا اشک از چشمام می بارید ... با یه عشق خاصی از صورتم پاک میکرد.

دلم برا آغوشی تنگ شده که بی رحمانه پاک بود.

دلم برای کسی تنگ شده که همه ی تنهایی هامو ازم میگرفت ... و همه ی منو به نام خودش میکرد

همه ی آرزوش بودم ...

همه ی باورش ..

تمام ِ نیازش ...

دلم هوای بالشی رو کرده که سر ِ بی کس و کارمو روش میذاشتم ..

دلم برای بوی تنت تنگ شده

برای بودنت

برای خودت

برای کسی که منو تمام قد عاشق کرد

از همه ی این دنیا جدا شدم

و جز اون هیچ چیزی رو نه لمس کردم . نه آرزو .

دلم برای کسی تنگ شده که به خاطرش فرسنگ ها از زمین دور شدم و فقط خدا رو دیدم

دلم برا کسی تنگ شده که بهم میگفت معجزه ی خدا

دلم برای عمرم ... عشقم ... و نیمای من گفتن ها تنگ شده

دلم برای اون آدم با شکوهی تنگ شده که هیچ وقت دلش و ازم مخفی نکرد

اصلا پایه و اساس ارتباطمون باهم . دلهامون بود

آرزومون

نیازمون

خواسته هامون

و همه ی چیزهایی که مثل هم بود

دلم برا کسی تنگ شده که حالمو میدونست

دردمو میفهمید

بهم میگفت که توو تمام وجودشم

دلم برا کسی تنگ شده که حاضر بود همه ی دنیا پشت سرمون حرف بزنن اما تنهام نذاره

دلم برا نمیذارم نباشیم ها ... نمیتونم نباشم ... دلم برای خیلییییی حرفهاش تنگ شده

دلم برای محبتش

برای گرمای وجودش

دلم برای حُرم ِ بودنش تنگ شده

برای کسی که با من بی قید و شرط بود

خودش بود

یک آدم جدا از همه ی دنیا و آدماش

یکی که میدید دارم به خاطرش هر کاری میکنم

کسی که حجب و حیای آغوشمو میفهمید

منو حس میکرد .. میخواست ... با تمام وجودش

.

کنارم نمیزد .. منو برای همیشه میخواست

برای همه چیز ... برای ابد .

.

برای کسی که بدون مرز عاشق بود

با تمام وجود میخواست که باشیم

بی مروت نبود ... بی معرفتی نمیکرد

نمیزد توو روم و بگه من از اولشم گفته بودم نمیخوام اگه یادت باشه !!....

من یادم هست .. همه چیز یادم هست

کیه که خیلی چیزهای دیگه رو یاد ِ تو بیاره !؟

.

محکم کمر بستی به بیچاره کردنم

و من چقدر دلم برای اون آدمی که خودت بود . تنگ شده

.

انگار خانم دکترت خواسته عوض شدن و روی من شروع کنی. امتحان کنی

از خودت کوه نسازی

پشتمو خالی کنی

راحت بشی

رها و آزاد ..

و حتم دارم تنها کسی که باهاش چنین جنایتی میکنی . منم .

.

تو هیچ وقت بهم نگفتی چقدر کمم

به روم نیاوردی چقدر ناچیزم

هر وقت گفتم ناقصم . ناراحت شدی

اما حالا .....

با این رفتارت ... فقط و فقط بهم نشون دادی که

هیچی نبودم برات

اون قدر بی ارزش بودم که بتونی راحت بگی از اولشم نبودی و حسی نداشتی و همه جا هم پُر کنی که

نگران ِ منی و میخوای از سرت بازم کنی . اما نمیدونی چطوری.



ولی من

دلم برای کسی تنگ شده که با تمام وجودش دلتنگم میشد ...

منو میخواست .. از همه ی دنیا منو جدا میکرد ..

به عشق ِ هم زنده بودیم

نفس میکشیدیم

خاص ِ هم بودیم


لااقل این جوری بارم آورده بود

اینمدلی خامش شده بودم

باورش کرده بودم

همه ی اعتقادم این بود که هست ... اونم برای همیشه ... برای ابد


.

میدونی چرا نیستی و دارم پر پر میزنم تنهایی؟

میدونی چرا هنوز دست از خواستنت

دست از نوشتنت بر نداشتم

؟

میدونی چرا نمیتونم آروم بگیرم

از توی این آتیش بیام بیرون ؟

نه .. تو هیچی نمیدونی ...

فقط خواسته ی خودت مهمه و بس

هر زمان یک جور

بخوای میشه . نخوای نمیشه

یک رابطه ی کاملا یک طرفه و خودخواهانه ...

اراده کنی ... باشم

اراده نکنی ... همین جوری اینجا تا آخر  ِ عمر بمیرم و پرپر بزنم .

بستگی داره که ساحل .. شیروانی .. یا هر گه دیگه چی رو برات صلاح دیده باشه

کدوم حس در تو برانگیخته شده باشه و بی نیاز از کدوم نیاز شده باشی ...

.

آره اینقدر هیچم برات

اینقدر بازیچه ام

تا همین اندازه ... همین قدر که هنوز زنده ام هم شرمنده ی تو و بودنهاتم

حتی اگر همه اش بازی بود

برای من زندگی بود

نفس بود

نمیتونم نباشم و ننویسم

چون از نفس کشیدن برام مهم تر بود

باری به هر جهت نبودی برام

.

همهههههههههه ی شرفمو برات زیر پا گذاشتم

همه ی دنیا رو حاضر بودم زیر پاهات بریزم

اما تو ... گفتی اخرش که چی...

ببین چقدرررررررررررر بی ارزش بود دلم وسط زندگیت ...

ببین کجای کارم

.

ببین تو چی بودی برام .. چی هستی هنوز برام

و من ....



..ما با هم از خواب بیدار میشیدم ... بی شب بخیر  ِ هم،  هیچ شبی صبح نداشت ....

همه غصه های دنیا مسخره بود وقتی که باهم بودیم

حتی غمها هم قشنگ بود..

هر لحظه از هم خبر داشتیم ... از همه چیز ِ هم


دلم برا یک خواب ِ راحت

یک لحظه خیال ِ آرام

یک آن آرامش ...

یک دقیقه تو

تنگ شده ....


دلم برای کسی که اگه هزار دلیل برای نبودن سراغ داشت ... هر جوری بود یک دلیل برا موندن پیدا میکرد و

توو تمام ِ این چند سال که میشد نباشه ... بود .

دلم برای اون آدمی که خودش بود .... دلم برای تو تنگ شده ..........


قبول کن که نتونم هیچ کدوم از دلیلهاتو قبول کنم

یا حتی بشنوم ..

منو تو . برای نبودن خیلییییییییییییییییی دلیلهای خوبی داشتیم

خیلییییییی حرفهای محکم و خیلی روزهای سختی ...

قبول کن که تا عمر دارم نتونم حتی باور کنم که میخواستی تمومم کنی...

قبول که از این سکوتت ، مرگم بگیره ...

و هیچ چیز زندگی به چشمم نیاد...



دلم برا قهر کردنامون

برا دلگرفتامون

دلم برا خستگی هامون

برا دلشوره هامون

براااااااا دوست داشتنهامون

برا نامه هامون

برا پیش هم بودنهامون

برای درددل کردنامون

برای روزمرگی هامون

برا سردی نکردنهات .. دور نشدنهات .. منو آدم دونستن هات ..

آخ چقدر دلم برا شونه هات تنگ شده .

برا اون احتیاجی که فراتر از زمین بود

به نام ِ خدایی که عشق آفرید .. و تویی که اونو ازم گرفتی...

دلم برای توئی که با تمام وجودش باهام بود . تنگ شده

اگه همه ی این چند سال. فیلم بود

دلم برا اون فیلم لک زده


اصلا همه ی اردیبهشت و خرداد به کنار

اونو میذارم پای اومدنت واسه سیرک و دیدن ِ یک دلقک و تجربه ی یک هوس

گرچه میدونم هیچ کدوم اینها نبود

من بند بند وجودت و احساس کردم

باور کردم

زندگی کردم...


دلم برای فهمت

برای شعورت

برای نجابتت

برای صبوریت

برای دوستت دارمهات

دلم برای ِ همههههههههه چیزهایی که وجود داشت خیلی تنگ شده ...


دلم برای درکت که میدونست ما همه چیز ِ همیم نه یک چیز ِ هم ...



من دلم داره میترکه

خیلیییییییییییییییییییییییییی دیر شده


دلم ....

برای همه چیزهایی که تورو خسته کرد و برای من تمام ِ زندگی بود ، تنگ شده ....

.

دلم برات بی رحمانه تنگ شده ...


19

اینجا تمام نمیشود

امروز .. همین امروز میخواندم که گفته بودی نیمه ی همیم ...

ما بی هم گنگ و متروکیم ...

بی هیچ نام و نشانی ... هیچ چیز

امروز که با هم چشم در چشم شدیم ... هزار بار اسمت را نوشتم ... هزار بار دلم میخواست صدایت کنم ...

و چقدر آرزو کردم سراسیمه به سمتت برگردم ...

از وحشت ِ اینکه تو آن همیشگی نباشی... خاموش ماندم ...

.

نه به خدا اینجا تمام نمیشود ...

تو چند ایستگاه جلوتر

پیاده خواهی شد

از خر ِ شیطان . ...

.

تو گفته بودی همیشه ی همیم ...

مال ِ همیم

ما دنیای هم بودیم .. یادت نیست ؟

این همه بی خبری از تو ... مرا میمیراند ..

روزی چند بار زنده زنده مرگ را زندگی میکنم ...

.

سرگرم ِ دل کندن از ما نشو

با تقدیر نجنگ

و دلت را به این دوری عادت نده .

ما سراسیمه دنبال ِ همیم ...

.

امروز فقط کافی بود صدایم کنی

تا با تمام وجود دلشوره ی این چند وقت را برایت گریه کنم ...

.

باور کن برای خیلی چیزها دارد دیر میشود

منتظر چه هستی

این نمیگذارم تمام شویم ت این بود ؟

این بی من نمیشود نفس کشیدت ، این بود؟

این که ما بی هم نمیتوانیم ....

این که ...

.

آستین برایم بالا زده اند اینجا

تینا میخواهد مرا با کسی دوست کند

و هوای تو را از سرم دور کند

دیروز دوستش اینجا آمده بود

چقدر دلم برای بیچارگی ِ عشقمان سوخت

کجایی ... دارند مرا حراج میکنند

کجایی نگهم داری

نگاهم کنی

دستهایم را بگیری

کجایی ببینی چه میکشم بی تو

کجایی که صدایم کنی

یک لحظه در روزگارم باشی ...

.

بی بال پریدن ؛ مگر میشود؟

احساسی که به تو دارم

از عشق هم برتر است

چون عشق یک قدم تا نفرت بیشتر فاصله نداره

و من ... با تمام پیمان شکنی هات ...

برای ثانیه ای ازت متنفر نشدم ..

.

دلم برای نفس های تو تنگ شده

برای چشمهات

برای احساس ِ بودنت

برای سنگینی ِ حُرمَتِت ...

برای زنده بودن با تو .

.

باور کن من و تو اینجا تمام نمیشویم ...

من مردانه پای تو ایستاده ام

برای نبودنت ؛ هیچ دلیلی نیست ...

برای نداشتنت ؛ هیچ گناهی ندارم

.

دلم برای تو ؛ لک زده ...

ببخش که تحمل ِ آن موجود ِ به ظاهر بی خیال ِ سرد ِ بی احساس را نداشتم ...

اگر از اول با چنان زنی رو به رو بودم .. هرگز هرگز نه عاشقش میشدم .. نه به حریمم راه داشت

نه هیچ چیز دیگر..

ببخش عوض شدنت ... روزگارم را عوض کرد...

دنیای مرا در هم شکست

و تو چه راحت گفتی که : هیچ چیزی نشده !

.

پایان ِ دنیای من... به چشمهای تو گرچه نیامد

اما برای من ... یک فاجعه ی عجیب بود ...

.

گرفتن ِ عشق از من... اگرچه برای تو سهل و شدنی بود

برای من یک محال ِ غیر ممکن است .

این روزها فقط به این عشق زنده ام که تو برخواهی گشت..

بگذار مثل ِ وعده ی ظهور  ؛ دلم خوش باشد

من تمام هست و نیستم را ... همه ی تار و پودم را ... جزء به جزء  زندگی ام را به تو بسته بودم ..

.

اتفاق ساده ای نبودی که

ساده ساده از تو بگذرم ..

.

تو در زندگی ِ من ... مثل ِ خدا در گردش  ِ جهان بودی

تو بی عشقت ... به هیچ درد من نمیخوری ..

تو بی دلت ؛ ما بی دل ِ هم ... هیچ ارزشی برای هم نداریم ..

.

بین من و تو چیزیست که بین ِ هیچ دو موجود ِ دیگری نیست ..

کاش آن را بشناسی

بفهمی

درک کنی و دوباره به سر پناه ِ ماندنمان رو بیاوری ..

.

مرا با پیمانه ی گناه نبینی

مرا هنوز .. همان معجزه ی خدا بپنداری

مرا ... بیشتر از این برای گناه ِ نکرده ... تنبیه نکن

به خدا ؛ میمیرم ...

و نعره هایم تمام ِ دنیا را فرا میگیرد ....

.

قبول کن اینجا تمام نمیشویم

سکوتت ...

نبودنت

فقط جانمان را میگیرد و بس.

.

تمامش کن

بیا .

با خودت

.

از راه برس

بگذار بوی غبار ِ پیراهنت را نفس بکشم

بگذار تو را زندگی کنم

...

برگرد .

دارم میمیرم ....


18

یادمه راست یا دروغ به گفته ی خودت که همیشه ی خدا برام حجت بود حتی دروغهات ... یه ده میلیون تومنی رو داده بودی به یکی که باهم کار کنید !!!

از قضا بازم به گفته ی خودت راست یا دروغ ؛ جون و دل و نفسها و همه ی عشقت و هم دادی به من که باهم زندگی کنیم ... !!

یادم نمیره ... اون آدمو مدتهای مدید نتونستی حذف کنی .. حتی بار آخر گفتی نمی تونم !! و جریان پولو تعریف کردی ...

یادم هم نمیره که با من چطوری همه چیزو تموم هم که نکردی ؛ عوض کردی ! اون قدر عوض شدی که دلم نمیخواد به گفته ی خیلی ها باور کنم که این عوض شدنت ؛ به خاطر عوضی بودنته ....

دوست ندارم حرفهای این و اونو بشنوم .. امروز توو شرکت درددل کردم ... نمیدونی چیا شنیدم ... فقط گفتن بازیم داده بودی ... من مثل ابر بهار اشک میریختم و دلم نمیخواست هیچ کسی راجع بهت این حرفو بزنه ...

شایدم همون خانم دکترت.. اگه واقعیت ماجرا رو بفهمه ... بهت همین و بگه ... نمیدونم شاید اگر خودتم با خودت روو راست باشی ... به این نتیجه برسی که چقدر بیچاره ام کردی ...

.

به هر حال ... هر ثانیه که میگذره یه چیزی ازت میاد توو نظرم .. عصر به این فکر میکردم که تو مثل همیشه منو حراج کردی ... منو که هیچ ؛ احساست و حتی .

حرفها و عشقی که الان اصلا نمیتونم تصور کنم راست بود یا دروغ

همیشه میگفتی بهت دروغ نمیگم ! منم هر بار به طرز احمقانه ای باور میکردم .

این بار آخر که هیچ ... اونقدر بهت باختم خودمو که الان هیچی برا خودم ندارم .

دستمو گرفتم توو اون یکی دستم ... مثل دیوانه ها گریه ام گرفت ... دلم برا دستهام سوخت

برا ایمانی که بهت آوردم ... برا عشقیییییییییی که همه ی وجودت بهم میداد لامصب .

.

نمیدونم حق نفرین کردن دارم یا نه . یا حتی اگه حقش و داشته باشم . توانش و دارم یا نه .

ولی ....یادمه یه بار گفتی آدما رو نمیشه قضاوت کرد .. چون شاید اشتباه اشتباه میکنیم...

هه ...

آدما رو .. از روو حرفهاشون . از روو حرکاتشون ... از روو عملشون قضاوت میکنند

نمیدونم من ِ احمق دلم هنوز به چیه تو خوشه که دارم اینجا پرپر میزنم .. هر روز دلتنگتر میشم ... هر روز .. هنوز عاشقتر میشم ....

تو که حرفهات یه چیزی بود ... حرکتت یه چیزی ... عملت یه چیز دیگه ... سکوتت هم که نور علی نور . تازه اتفاقا بهش افتخار هم میکنی .. اینکه دستی دستی بیچاره مون کردی.. الان برات جزء دست آوردهای مهم زندگیته .

نمیدونم توو زندگی دنبال چی هستی.

نمیدونم ازم چی میخواستی که بهت ندادم .. نمیدونم زندگی جز اون چیزی که باهم داشتیم . چه چیزای دیگه بود ... نمیدونم .. خیلی چیزها رو نمیفهمم ....

خیلی دلم گرفته ... غروب ِ افتزاهیه ....

واتزآپ ِ 25 اردیبهشت تا 4 تیر و میخونم ... روانی میشم... یک موجود که هر کاری ممکنه ازش بر بیاد ...

چهار سال بودنمو باهات ورق میزنم ...

میرسم به اینجایی که ناخواسته .. محروم شدم ازت ... بیگناه حذف شدم ....

.

دیگه در به در دنبال ِ از سر باز کردنم نمیگردی.. دیگه به هیچکی نمیگی که ازم خسته شدی..

دیگه هیچکجا جار نمیزنی که ای داد من ازش اینا رو نمیخواستم و خودش وابسته شده و ....

حالا دیگه لااقل خودت پیش خودت میدونی چی کردی... البته هیچ بعید نیست که خودتم با همین دروغها فریب داده باشی خودتو .

بیست و یک شب برا برگردوندنت .. جون کندم ..

مُردم که مردنمو ببینی . به خاطر ِ خونم بیای که گردنته ... نه حتی به خاطر عهدت ...

نشد ... نیومدی ...

به اجبار و اصرار که شدنی نیست .... بیشتر از چشم و رو می افته احترامَم ..

سکوت کردم و الان دقیقا سه شبه که رفتی سراغ زندگیت ...

نه این بار دیگه برای اومدنت اصرار نمیکنم ... دیگه هیچی نمیگم ...

دارم از دلتنگی میمیرم ...

از اینکه نمیدونم کجایی.. چی میکنی...

از اینکه چقدرررررررررررررررررررررر بیچاره تم متاسفم

از اینکه ول کردی رفتی و هنوز دلم پر میکشه برا یک ثانیه داشتنت ... متاسفم

متاسفم که فکرشم نمیکردی اینجوری دوستت داشته باشم و داشتم ... دارم ...

متاسفم که خیلی حرف توو دلم هست و هرگز بهت نخواهم زد..

متاسفم که دلت میخواست نباشم و من خیلی دیر فهمیدم

متاسفم که خیلی غرق شده بودم توو نقشت

متاسفم که نمیدونستم باعث ناراحتیتم ...

متاسفم که حرفهات جور دیگه بود و کارت طور ِ دیگه.

متاسفم که همههههههههههههههههههههههههه دنیام تو شدی و من هیچ چیزی از تو .

متاسفم که هیچ وقت به خاطر حرفی که زدی مجبورت نکردم تا تهش بمونی

گرچه این تا تهش موندن ... این روزا منو تا ته میسوزونه ...

متاسفم که تا لحظه ای که خاکم کنن بوی تورو میدم

متاسفم که دستهام داره از بی کس شدن ؛ میلرزه

متاسفم که مثل یک مَرد دوستت دارم ...

متاسفم که همقد ِ خدا برام مقدس بودی و نفهمیدی

متاسفم که روحم بهت گره خورد و تو عاشق آزادی و بی بند و باری بودی

متاسفم که منو یه زائده ی اضافه میدیدی و من به خیال ِ اینکه حرفهات حرفه ... عمرت بودم ...

متاسفم ...

.

اندازه ی کافی اعتماد به نفسم خورد بود

همه جای زمین و زمان له شده بودم

به هر شیوه ای که فکرشو کنی ..

حتی به هر شیوه ای که فکرشو نمیکنی

من هیچی نداشتم که باهاش روو پاهام وایستم

جز احساس ِ عشق

و اینکه تو هم شبیه ِ منی ... اندازه ی من ..

.

حالا دیگه خورد تر از اینم که حتی بتونم بفهمم چه بلایی سرم اومده

حالا دیگه خیلیییییییی شکسته تر از اونم که همیشه بودم

خیلیییییییی ناجور تکه پاره شدم ...

.

ببین  ... نگاه کن ببین چقدر دوستت دارم ...

با وجود همه ی این حرفها ... یک ثانیه فکر کردن به اسمت کافیه برا اینکه دلم هزار باره بریزه

نمیدونی چطوری منتظرتم

منتظر ِ اون آدمی که میشناختم

منتظر ِ اون کسی که عاشقش شدم

.

نمیدونی با چه ایمانی دلم میخواد برگردی .....

با چه نیازی ...

با چه احتیاجی که دست روی سرم بکشی

.

نمیدونی چقدر احساس ِ خوار و ذلیل شدن بده .

من همیشه ی خدا .. همه جا خوار بودم

همه جا ذلیل شدم

این بار ... دلم .. احساسم .. همه ی امید و زندگیم .... همه ی باورم ...

همه ی عاشقانه ها ...

همه ی اینها منو گناهکار کرده و

باید تاوان ِ چیزهایی رو بدم که توو همه شون با همه ی وجود با من شریک بودی..

.

من نمیگذرم از خیلی چیزا ....

نمیتونم بگذرم ...

تو اسمت ...

نفست

..

روحت ..

یه چیزی از تو با منه

که با همه ی این حال ِ خراب..

انتظار ِ برگشتنت و میکشم....

.


17

 


کجا بودی وقتی برات شکستم ؟


یخ زده بود شاخه ی گل توو دستم



کجا بودی وقتی غریبی و درد

داشت من ِ تنها رو دیوونه میکرد ....



کجا وقتی که مجنون بودم ؟

دیونه ی شهر و بیابون شدم



کجا بودی وقتی تورو میخواستم

که دستات آروم بشینه توو دستم



کجا بودی وقتی که گریه کردم

از تو به آسمون گلایه کردم



کجا بودی ببینی من میسوزم

ببین چقدر سیاهه حال و روزم



کجا بودی وقتی دیوونه ات بودم

وقتی که بی قرار ِ شونه ات بودم





......................


تا وقتی بیچاره نشی ، معنی ِ چاره رو نمیفهمی

تا وقتی خودتو یادت نیاد ... هیچ چیز دیگه هم یادت نمیاد ....

خیلییییییی حرفه ... کاری که با من کردی ...



جای دلم خالی که پا به پای لحظه هات بمیره ..

منی که برات میمُردم .ببین توی چه مخمصه ای افتادم



نمیفهمم .. دلیل کاری که باهام کردی

هر روز که بیشتر میگذره ... بدتر میشه حالم ... خیلییییییییی بدتر ....

دنیا چقدر برات قیمت داره ؟ این دو روز زندگی که آخرش میشه سنگ لحد چه ارزشی برات داره ؟



به چه قیمتی ؟

بازم سنگین سبک کردی توو مغزت ، دیدی من باید حذف بشم ؟ تمام ؟


آره دیگه ...به قول خودت خیلی کلنجار رفتی با خودت .... دیدی خب اینکه آدم نیست .... یا شایدم خیال کردی .. من که هر موقع هر جوری ریدم به سرش بازم مونده ... حالا فعلا خسته ام کرده ... دور کنمش ... به خیالت حالا یه چند وقتی هم نباشی هیچی نمیشه . هر زمان که اراده کنی یه خاک بر سری همیشه عاشقت هست ... خیالت راحت بود که همه ی جونمو گرفتی....



من جواب سوالامو از کی باید بگیرم؟

با خدا که حرف میزنم . هیچی نمیگه ....

شاید اونم خجالت میکشه از اینکه تورو بهم رسوند

فکرشم نمیکرد اینجوری از آب در بیایی

.

یاد حرفهامون . زندگیمون ... شبهامون ... یاد دستهات . چشمهات .. اون شبهای عجیب که میافتم ... آتیش میگیرمممممممممممممممممم ... میمیرم .... چه قدر پست بودی که تونستی همچین کاری باهام بکنی؟  تو از خودت هم خجالت نمیکشی؟ دلیل ناراحتیت از خودت ، منم ؟ ای دادددددددد به تو .



بگو چی کار کنم

چه خاکی توو سرم کنم که آروم بگیرم ؟

.



درسته که عشق ِ خدا ، به همه چی بسه .

آدمی که خدا رو داره نیازی به هیچی نداره

ولی...

همون خدا .. آدمارو کنار هم قرار داد

برای اینکه میدونست چقدر احساس تنهایی کردن سخته

آدمارو توو مسیر زندگی هم قرار داد

تا از هم آرامش بگیرن ...



تو روو دست خدا هم زدی

واقعا روو سفیدم کردی

شرمنده ی حرفهات شدم

منگ و گنگ موندم معطل ِ قسم ها و التماسات

کاش روزی که به خودت بیای ... ندونی برای آروم شدن و از دلتنگی در اومدنت باید چی کار کنی

مثل من که این روزها رو آوردم به خود زنی ...

.

خیلییییییییییییییییییییییییییی حرفه کاری که باهام کردی...

خیلی حرفه که هنوز انقدر بی شرفم که جفت چشمامو دوختم به اینکه کی صدام میکنی ...


ببین تو کجای کاری.. من کجای کارم ....

.

راستی . تو شبها چطوری خوابت میبره ؟

پری شب ساعت یک و سی و پنج دقیقه که چشماتو توو سکوت بستی

من تا صبح چند صد بار پریدم

هی نگاه کردم

گاهی هم اینجوری خودمو گول میزنم که شاید یک روز صبح بیدار شم و ببینم

نیمه های شب صدام کرده بودی....

.

نه تو . نه هیچ موجود دیگه ای این حق و نداره که از جانداری که به خودش وابسته اش کرده ( بگذریم از ادعای اینکه خودت هیچ نیاز و وابستگی بهم نداشتی و همیشه بهت تحمیل شده بودم ! ) همه چیزو بگیره ..........


یک موقعهایی که دلم هزار بار میریزه و به تعداد ریختنهاش میشکنه ... فقط از خدا میخوام دامنت و نگیره ... یادم نمیره که توو گوشم میگفتی از آه کشیدن ِ آدما خیلی میترسی ...حاضر بودی برا هر غریبه هر کاری کنی که آهش زندگیتو نگیره ... حالا این روزها هر نفس ِ من ؛ آهه ...

نه برای انتقام ... برای دردی که سلول به سلولم و گرفته ... این کلمه ی سلول به سلول خیلی آشناست برات ... یه روزی همون قدر عشقمو با همه ی وجودت حس میکردی و باهام بودی


نمیدونم آمپولت و زدی امروز یا نه .. هیچی نمیدونم ... هیچییییییییییییی....

ام اس ت داره خوب میشه ... ولی این به معنی عمر جاودان نیست

ته ته ته خط ِ همه مون ، یه چیزه .... نابودی ...

یه جایی که خیلی هم دور نیست ازت جواب همه سوالامو میگیرم . گرچه دیگه اون موقع و اونجا

هیچ فایده ای نداره . هر حرفی که بزنی .. هر توضیحی که بدی...

.

هیچ چیز دنیا برام قشنگ نیست

هیچیییییییییییییش

وقتی میگم هیچی . یعنی واقعا هیچی

همه چیز سرد و مسخره است

حتی حرف زدن با خواهرم.

نگاه کردن به عزیز

یا دیدن فیلم

حتی خوردن ِ غذا

ای واااااای چه بیچاره ام کردی ....

تو اما در پی سرگرمی های جدید

استخر و رسیدن به خودت و هر چیز دیگه ....

چقدر دنیات و خوووب بلدی بسازی

خودت و خوووب میتونی آروم کنی ...

.

سپردی عهدمونو به دست باد و بارون

منو زدی به طوفان . خودت گرفتی آروم

...

شاید اگر میدونستی چقدر بیچاره ام ..........


من نفرینت نمیکنم ... اما هر روز آه میکشم .... میترسم از عدالت ِ خدا ...

میترسم که توام به ناچاری بیفتی

به اینکه یک روز زار بزنی برای بودنم ... برای احساس کردنم

برای اومدنم و من دیگه نیام ....

جوری خووورد بشی ... جوری بمیری توو خودت ... جوری له بشی که نتونی هیچی ِ دنیا رو نگاه کنی ...

قلبت بگیره ... نفست در نیاد ... فریاد بزنی چقدر احساست پاکه ... التماس کنی برای یک ثانیه ....

حاضر نیستم درد کشیدنت و ببینم

دیشب توو خیابون آمبولانس رد میشد

یک آن دلم ریخت

باخودم گفتم .. ای کاش توام یک ثانیه فکر میکردی یکی از ما میشد توی این ماشین باشیم و بریم سمت ارابه ی مرگ ... بعد شاید یادمون می اومد چقدر به هم نیاز داریم .. چقدر سکوت مهلک و کشنده است ....

من و توئی که از هم بی خبر نمیموندیم .. حالا سه روزه که دنیا اون جوریه که میخواستی...

حصارها جمع شده .. اسم و رسم من هم نیست ...

خودتی..

نمیدونم دیگه پیش دوست و غریبه که بشینی .. چیا داری بهشون بگی

قبلا خسته شدن از من عزت و غرور و افتخار و اصل حرفهات بود ....

حتما هم این روزها حرفهای خوبی داری براشون .. چیزهایی که خیلی خوب آرومت کرده و نگهت داشته...



میبینی چه کودکانه خودم را زنده نگه داشته ام

هنوز هر روز فکر میکنم

به خانه مان آدمی و من نبودم

سرک کشیدی

بوی خودت را جا گذاشتی و

چند دقیقه قبل از آمدنم . رفته ای ....

میبینی چه احمقانه ، دوستت دارم

و به چه چیزهایی زنده ام ...

چشم میبندم هوا را عمیق تر بوو میکشم

تمام آن ثانیه هایی که خیال میکنم

شاید آمده باشی... یا شاید بیایی.....


دانلود آهنگ - قسمت نبود




خودت میدونی میدونم دلیل  ِ رفتنت چی بود
اما میتونستی نری، چرا میگی قسمت نبود

اگه قسمت چرا تو موندی
خدا چرا مارو بهم رسوندی

اگه میدونستی یه روزی میری
چرا روزا رو تا اینجا کشوندی
چرا روزا رو تا اینجا کشوندی

چی بودم چی شدم به خاطر تو
ولی پشت دلم رو خالی کردی

حالا اسمت میاد گریم میگیره
نمیدونی که با دلم چه کردی

اگه در حق تو خوبی نکردم
بدون که خالی بود دستای سردم

ولی من در عوض هرچی که بودم
با احساسات تو بازی نکردم
با احساسات تو بازی نکردم

.................

16



دستهات همه ی زندگیم شد .. چه میدونستم همدست ِ روزگاریه که همه ی زندگی رو ازم گرفته ...

.

چشمهات همه ی ایمانم شد ... چه میدونستم همه ی ایمانمو ازم میگیره ...


تمام  ِ دیروز گوشیم خاموش بود ... این ته خطی که میگن آدما میرسن ... خیلی بد جاییه


کلافه تر و بیچاره تر از اونی بودم که زل بزنم به آخر و عاقبتم


که در به در بگردم ببینم چه لحظه ای چشماتو به گوشیت دوختی


من سرانجامَم این نبود ....


احساس ِ من .. عشق ِ من ... لایق ِ این عاقبت نبود ....


نمی بخشمت

.

حالا که دیگه آزادی


دیگه حتی اسمَم هم نیست


خسته ی هیچی نیستی ازم ...


کشتن ِ من و هرچی که با من داشتی ؛ برات آخرین هدف بود ...


که رسوندمت بهش ...


و حالا خودم نشستم به عزای خودم ...


به بیچارگی خودم نگاه میکنم


میسوزم


چنان سوختنی که هیچ کس توو عمرش تجربه نکرده ...


.


نمیدونم آخرین امید ... تنها امید ... بزرگترین امید  ِ زندگیت چیه ...


ولی امیدوارم .. هیچ وقت .. هیچ کدوم ِ اینها ازت گرفته نشه ...

.

به حال و روز ِ این روزهای من نیفتی ...


توی این جهنمی که میسوزم نسوزی ...


.

نمیدونستم اینقدر از بودن با من ناراحتی

نمیدونستم با رفتنم ؛ پشت سر خاطره هامونو حتی نگاه هم نمیکنی

نمیدونستم انقدر بی حرمتم


نمیدونستم اون همه حرفها ... اون همه عشق ..


حتی اگر یک درصد از تمام  ِ اون حال و هوا ، واقعی بود


هرگز این کارو نمیکردی...

.

دلتنگم


اونقدر که نمیدونم سر بیچارگی هامو کجا بکوبم.

خاموش کردن گوشیم فقط دلتنگ ترم کرد


ببین چقدر بیچاره ام کردی..

ببین میشد چه دنیایی داشته باشیم و در عوض با روزگارم چی کردی...

در حسرت خیلی چیزها نشستم

هاج و واج و مبهوتم ...

.

چی فکر میکردم .. چی شد .


اونی که هیچ وقت فکر نمیکردم ... باهام کاری و کرد که یک دنیا باهام نکرده بود ....


.

خیلی بیچاره ام کردی .... خیلی . . . ......


نمیگذرم ازت ...


حرفهایی که بهم میزدی .. مدام زیر گوشمه ...


توی جهنمَم


.

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

15



دوشنبه  30 اردیبهشت 92  - 


افتان و خیزان ، با سختی و درد ، با قهر و آشتی ، مست یا هشیار ... نمی دانم . اما بالاخره می آید ... می بایست به خیابان ِ خوشبختی سلام کنم ... به اتاق های نیمه تاریک ِ زندگی خداحافظ بگویم . راستش را بخواهی چند روزیست همه چیز فرق کرده ... مزه ها ، بوها ، ترسها ، موهبت های رایگان ِ زندگی را دارم کشف میکنم تا بتوانم تصویر های پراکنده ی رویایم را ، دور ِ مرکزی واحد جمع کنم ... روزی هزار بار فکر میکنم .. میخواهد رویاهایم را زندگی کنم ... انگار یک تکه از هم شدیم .. جزئی از تمامیت ِ هم . خیلی حرف است بعد از سی سال بخواهم به دنیا بیایم .. همه چیز ِ زندگی برایم یک جور دیگر شده . رنگی متفاوت که تا به حال ندیده بودم .. اسمم را دوست دارم . چون او صدایم میکند ... دلم میخواهد نامم را توی تمام خیابان ها فریاد بزنم وقتی عاشقانه و آرام زیر گوشم ، میگوید: نیما ......




چهار شنبه 1 خرداد 92  -

چه حس خوبی بود دیشب وقتی گرمای بودنش را به من می چسباند . و دستهای عشق را روی سرم حس کردم و با گوشهای خودم شنیدم که میگفت : یک جور دیگری دوستت دارم .... اصلا چقدر خوب است بدانی ؛ یک نفر دوستت دارد. آن هم ، هم قد و قواره ی خودت ... از همان هوایی میگوید که من دارم ... رو به پنجره ی باز ِ اتاقم نشسته ام .. و تمام زندگی را ورق میزنم. این روزها انگار همه ی جای زندگی ام. مربوط به زمان ِ آمدن ِ اوست .قبل از بودنش چیزی از خودم ؛ و روزگارم یادم نیست .. شاید هم نمیخواهم یادم بیاید چه مهلک بار زنده بودم ... دارم از سفر ِ پر پیچ و خمی برمیگردم که نامش رویا بود.. کوله بار را خودش به دوشم گذاشته ... امروز گفت : جزئی از واقعیت ِ همیم ....  باهم مویسقی گوش کردیم.. باهم پرواز کردیم ... من به آّبی ِ ملایم ِ آسمان چشم دوختم .. امروز با دقیقه های جدیدی روبه رو شدم . با زمان حال زنده بودم ... اتفاق های واقعی .. قرار و مدارهای جدی... حالا دیگر نام ِ البرز برایم یعنی تمام ِ زندگی ...




پنج شنبه 2 خرداد 92 -

مرا در خود فرو میکشد . به ظهر و بعداز ظهر امروز فکر میکنم . خانه ی مادرش بود و من فرصت زیادی داشتم که تنهایی فکر کنم ببینم چگونه ام ... دارم به از حالا به بعد فکر میکنم. به تعهد . به د ِ ین ... به مردانگی ... به آدم . به تمام احساسهای خوبی که این روزها به من رو آورده اند ... تمام تصویرهای خیالی ِ این چهار سال را مرور میکنم .. از جاده ی تاریک ِ نمدار ِ شب ِ شمال بگیر.. تا قهر کردنهای تلخمان ... آدمهای گذشته را توی ایستگاه ِ آخر پیاده کرده ام . دارم تمام ِ جانم را آماده میکنم که منزه شود .. که مرد شود .. بزرگ شود... لایقش باشد...او هم همه را به جز من پیاده کرده ... اما من پیاده نشدم و باهم فرمان ِ سرنوشت را به دست گرفتیم ....چشمهایم داغ ِ داغ است .. بخوابیم .




جمعه 3 خرداد 92 -

رو به وعده های ممکن نشستن چه عالمی دارد. هزار بار از کنار ِ دریا قدم زدن ، بیشتر میچسبد ... اصلا حال و هوای ِ آدمها چقدر خوب است. حیف که نمیدانند اگر فقط کمی جرات داشتند با دلشان زندگی کنند ، چقدر همه چیز ِ جهان ، خوب و قشنگ میشد... بهشت می آمد همین جا روی زمین ... روزهای آفتابی هم مثل ِ باران ِ دل انگیز ِ بهار ، زیبا میشد ... من چند روزیست آدم شده ام .. به واقعیت فکر میکنم و این خیلی خوب است .. خیلی چیز زیادیست . اینکه ببینی تو هم میان ِ همه ی انسانها وجود داری... و از هرچه که آنها میگویند .. حس میکنی ... من به دستهای آرام و صبورم خیلی مدیونم ...به چشمهایم که بینا بود اما نباید خیلی چیزها را میدید.. به قلبم که همیشه مملو از التماس ِ عشق بود و هرگز هیچ موجودی آن را ندید... من به تو خیلی مدیونم .. که مرا خلق کردی ... ذهن ِ آشفته ام ، روزانه های ساده ای را درک کرده که باور کن تا امروز ندیده بودمشان ... احساس ِ وجود داشتن در دنیای واقعی برای من یعنی موجودیت ِ خودم ... خستگی ِ خوب ِ آدمی را دارم که دست از سرش برداشته اند ... راستی چقدر تمام ِ حسهایم را دوست دارم . حتی خستگی و ناباوری ام را.. چقدر آدمها چیزهای خوبی دارند ... و هیچ وقت قدرش را نمی دانند .. من اگر حق زندگی کردن داشتم ؛ هیچ وقت هیچ کدام از این حسهای خوب را یادم نمیرفت ... میدانم که این سرخوشی ِ دلپذیر ؛ احساسی غیرقابل درک برای اوست ، اما همین که میگوید من هم حال ِ تو را دارم ... با دستهایم پرواز میکنم ... صورتم را لمس میکنم . در آینه زل میزنم و با خدا میگویم ؛ بالاخره آمدی ......




شنبه 3 - خرداد 92

نوشتن را خیلی دوست دارم . و ریختن های مدام ِ دلم را ... سبکبار و هوشیارم . داشتم برمیگشتم خانه که گفت زود بیا دلم گرفته ... رسیدم خانه ، داشت گریه میکرد... دیدن ِ اشکهایش مرا کُشت ... چقدر باهم حرف زدیم ...سرش را بغل کردم . خدایا این کسی که روبه روی دیدگانم قرار دادی. آنقدر برایم حکم زندگی را دارد که اگر ثانیه ای دور یا دیر شود ، جان به جان آفرین تسلیم خواهم کرد ... خدایا انسانی که عشق ِ من .. معبود ِ من ... دین ِ من شده ... آرامش کن . بگذار بدانم به یک دردی میخورم حتی به قدر ِ آرام کردن ِ اشکهایش.. خدایا مرا پیش مرگش قرار بده ... طاقت ِ هیچ چیز ِ زندگی را بی او ندارم .. خدایا به خاطر ِ تمام ِ نامردمی هایت ممنونم ... میخواستی برایم چیزی را آماده کنی که تا امروز برای هیچ کدام از مخلوقاتت مهیا نکرده بودی ... خدایا من حالم خیلی خوب است ... هیچ طوفانی را بعد از این حال ِ خوب مقدر نکن ... میشکنم آن سان که دنیایت را انگشت به دهان ِ تمام شدنم بگذارم... خدایا ... بوی تو ... رنگ ِ تو ... وجود ِ تو را ؛ در لیلایی میبینم که بویش را .. هوایش را.. حتی بوسه هایش را نه از روی هوس که مالامال ِ عشق میخواهم ... خدایا .... دستهای مهربانت را روی سرمان سایه کن ... بگذار من هم حق زندگی داشته باشم ... خدایا اگر پنج سال پیش دنیایم را خاک کردم ... و روی عهدمان نماندی.. این بار را هر جوری که هست .. به هر قیمتی که هست . حتی از جان ِ من بگیر ... اما عمر  ِ زندگی ام با او را کوتاه نکن .. خدایا .. این بار روی قسمم بمان ... جز تو هیچ کسی را ندارم برای عهد و پیمانی جاودانه ....



دوشنبه 6 خرداد 92 -

فهمیده ام که میشود مرد بود و از نو متولد شد . میتوان اردنگی خورد و به ته ِ چاهی افتاد. اما مثل یوسف امید داشت ... بوی آدمی زاد میدهم ... خدایا انسان اگر لبریز از عشق تو باشد. چقدر حالش خوب است .. حالا میفهمم یعنی چی که میگفتی قدر تمام لحظه های زندگی ات را بدان . من دارم قدر تمام ِ این لحظه ها را میدانم .. بوو میکشم تو را ... میبینی چقدر خاص و خالص ِ تو شده ام ... دنیایت را زیبا میبینم .. از اینکه اجازه دادی با دنیای خارج ارتباط برقرار کنم . ممنونم . با هر حسی که بخواهم و من از میان تمام ِ آنها ، عشق را برگزیدم ... یک روز دیگر هم گذشت ... یک ضربدر ِ بزرگ روی دو شنبه میزنم ... حساب میکنیم باهم .. روزها را میشماریم .. پشت ِ تمام ِ این شمارش ها ، دنیای دیگری منتظر ِ من است . دنیایی بیدار . با بوی کافه ها و کوچه ها . آدمها . حرفها . کلمه ها . نفسها . حسهای لذیذ . آفتاب . قرار . فقط چهار ده شب دیگر مانده ... رختخوابم گرم و نرم و مهربان است ... چقدر این چرت زدن ها را دوست دارم . مخصوصا که میدانم برای تمام خوابیدن هایم وجود ِ تو لازم است ... تا لیز بخوری توی بازوانم .نفسهایت را احساس کنم و با دلی آرام چشم ببندم ...

حتی گرسنگی ام معنای دیگری پیدا کرده . غذاها را جور دیگری میخورم ... مزه ها عوض شده اند . ... هه ... چه فکر کردی امروز نسیم هم یک جور دیگری بود. وقتی به صورتم میخورد عجیب زندگی به من میچسبید .



پنج شنبه 9 خرداد - 92

مثل افسانه ها .. مثل قصه های قدیمی ِ دور. مثل ِ تمام ِ شنیده هایم ... همه چیز یک جور ِ دیگری ست .اگر زنده بودم بی شک آدم ِ مطیع و با شعوری میشدم ... با کسی که دوستش دارم در توافق و آشتی هستیم ... بدنم عاقل است ... و قلبم ضربانی منطقی دارد. خیلی حرف است .. یک چیز عاشقانه را ، عاقلانه بخواهی ... من دارم تمام وجودم را به کار میگیرم که عشق وجود ِ نازکش را نیازاراد. باید یادش بیاورم که هیچ وقت از روزگارش غافل نبوده ام ... غافل نمیشوم .. چقدر دلم میخواهد بغلت کنم .. موهایت را شانه بزنم .. نگاهت کنم ... عشق ، موجود ِ بی آزاری ست . آدمها شلوغ میکنند .. هیچ کس حواسش به من نیست .. امروز خواهرم میگفت : چقدر حالت خوب است .. چشمهایت برق میزند. چیزی شده !!؟ کجای حالم را میفهمد که از همان برایش بگویم ...فرشته های نگهبانم را احساس میکنم . بعضی روزها مرا از لباسم میگیرند میکشند بالا... سبک شده ام .... من اجازه دارم زندگی کنم .. آن هم با تمام ِ وجود .... اجازه دارم منتظر ِ روز ِ یکشنبه باشم ... چقدر یکشنبه ها خوب بودند و نمیدانستم ... چقدر کار در پیش دارم ؛میخواهم سفر کنم . اصلا یک جور حال عجیبی شده ... توی رگ و ریشه ام میخزی و بامن از احساست حرف میزنی . چیزهایی هست که هیچ کس تا به حال آنها را تجربه نکرده و من دارم تجربه شان میکنم .. مثل نابینایی که بعد از سی سال چشمش به جهان باز شده .. همه چیز را جور دیگری میبینم ... یک جور متفاوت از همه ... صداهایی هست که میخواهم بشنوم. عطرها . بوها . مزه ها . رنگهایی که میخواهم کشف کنم . دلم میخواهد زیر تمام ِ آسمانهای عالم بخوابم ... برای خودم جشن بگیرم .شاید هم دلم میخواهد هیچ کاری نکنم و هیچ کجا نروم و هیچ اتفاقی نیفتد ... مهم نیست ... کافی ست جای من باشی. حال من را داشته باشی . تا بفهمی با تمام وجود عشق کردن . یعنی چه ...با عشق خدا را دیدن یعنی چه . تو تمام ِ هستی ام شدن ؛ یعنی چی ....

باهم نقشه میکشیم ... تو مهربان تر از هر وقت دیگری شده ای. تمام دلت را احساس میکنم . تمام ِ وجودت را ... همه ی عشقت را... ده ها تصویر از خودم پیش چشمانم جان میگیرد ... صورتهای موجودی در آینده .. کسی پیشاپیش ِ من ... جلو تر از من ... مهربان تر از من .. مردتر از من .. یک خود ِ عاشق ... با خدا دوست تر شده ایم ... دستش را روی شانه ام گذاشته و میگوید حالا دیدی دلیل ِ آن همه درد کشیدنت چه بود ... من خجالت زده میگویم اگر میخواستی چنین حالی را برایم مهیا کنی ... بی نظیر بود...... خدایا شکرت .



جمعه 10 خرداد 92 -

امروز صبح چقدر باهم سر و کله زدیم .. چقدر دوباره همه چیز را مرور کردیم ... به من میچسبی ... خیلی بیشتر از همه ی این چهار سال. برای آمدنت اصرار میکنی . برای با هم بودنمان .. برای بوئیدنت از سر پا نمیشناسم ... خیلی حرف است . خدا به دیدن ِ آدم بیاید... دستهایم میلرزند از احساس ِ ناباوری ِ عاشقانه ای که من هم خوشبختم ... کسی که هیچ کس را ندارد... و دلش میخواهد همین جا بماند.  درست توی همین حس و حال. بی هیچ آزاری.. هیچ گزندی... هیچ ... من آنقدر نداشته ام که این داشته را با چنگ و دندان ِ عقل نگه دارم . من آنقدر نبوده ام که این بودنم را با تمام وجود قدر بدانم ... برای توئی که دیگر نه نامه میدادی... نه آغوشم را جانانه میخواستی.. حالا همه چیز جور دیگری ست .. شبها طوری به هم میپیچیم که روزهای قبل از متولد شدنم یادم میآید . باور کنی یا نه با همه ی وجودم حس میکنم که گره خورده بودیم از ازل به هم ..... امروز با خودم فکر میکردم که من به چه امیدی دارم اینجوری قیامت میکنم . خودم به خودم جواب دادم . به امید ِ یکشنبه ... دوباره از خودم پرسیدم .. بعدش چه ؟ توی دلم صدای آرامی پیچید :  بعدش دو شنبه ... و بعدش سه شنبه و زندگی ادامه دارد .....

همین که منتظر میشوم . همین که زمان تبدیل به لحظه های بعدی شده .فردا . پس فردا.  پسین فردا. هفته ی آینده . هفته ی بعدترش . برایم کافیست ...

به من میگوید میتوانیم باهم سفر کنیم ... من توی دلم با او میروم اصفهان ... تهران . دریاکنار ... حتی اگر خواب و خیال هم باشد .. قشنگ است ... مثل ِ همه چیز که از اولش با او ، با خواب و خیال شروع شد و حالا رنگ واقعیت میگیرد ... یادم نخواهد رفت که مرا همین خواب و خیال ها زنده نگه داشت ...

میتوانیم با هم مریض شویم. دعوا کنیم . سر هم داد بکشیم . حتی اسهال بگیریم و بعدش خوب شویم . چه میدانم هزار کار میشود کرد ... ته چشمهایم میسوزد.. چقدر خوب است که چیزی به اسم فردا وجود دارد... و آن سوی دنیا ، دست یافتنی ست .... واقعیت وجود دارد و دوازه های دنیا را به چشمانم گشوده اند ... از روی ویلچر بلند شده و روی پاهای خودم راه میروم .. یک نفر مرا دوست دارد .... آن هم جانانه ............ آخ خدای من شکرت ....


ساعت ِ خانه ی مادربزرگ صدایش قشنگ تر شده . ثانیه ها با صدای قشنگی میروند ..  و من تمام دقیقه های این انتظار را با تو .. میگذرانم ... خدایا تو هم باورت نمیشود . نه ؟ یک روز ِ دیگر گذشت ... دیشب هزار بار قبل از خواب باهم دوره کردیم .. حتی آمدنت به داخل اتاق را ... حتی نشستن و برخاستمان را .. حتی ..... ته چشمهایت خمار شده بود ... صدای نفسهای تو را تصور کردن در گوشم آهنگ ِ جاوادنه و بی نهایت عاشقانه ای را دارد...بعد از این من و تو نیستیم ... ماییم ... دیشب توی گوشهایم .زنده بودم که میگفتی... چقدر حالت خوب است .... این سیر  ِ ابدی مرا با خود خواهد برد ... میدانم که هیچ کجای حالم را نمیدانی اما همین که همپای من منتظر یکشنبه نشسته ای. یعنی همه چیز.



سه شنبه 14 خرداد 92 -

کلاردشت را ندیده ام . اما هرکجا که هست . کنار رودخانه اش حتما خیلی زیباست .. چون پاهای تو آنجا را قدم زده ... منتظر نشسته ام برگردی. بیایی.. بگویی که نمیخواستی مرا از دنیا مخفی کنی.. و دوست داشتنم برایت اُفت نداشت ... از زیر و بم ِ احوالم باخبری ... میدانی کجایم . میدانم کجایی .. میدانی در این روح ِ ناآرام چه میگذرد ... دلم میخواهد دستت را بگیرم ... و از این راه ِ پیچ در پیچ ِ دلهره انگیز بیرون بکشانمت .. کار آسانی نیست .. پای دلهایمان در میان است .. ما داریم از پله های رویا بالا میرویم ... طبقه سوم .. دوم .. اول ... پشت سرم را نگاه نمیکنم .. دلم میخواهد بعد از این پیش روی چشمهایم را با تو نگاه کنم ... حالا که خط به خط ِ سرنوشتمی.. حالا که هوای تازه وارد ریه هایم میشود .. و دنیا را میبینم ...چقدر آدمهای چیزهای خوبی دارند.میتوانند همدیگر را ببینند.لمس کنند
درک کنند ...باور کنند برای هم وجود دارند ...خدا خودش را این جوری نشان میدهد ... با آرامشی که بنده هایش از هم میگیرند.




پنج شنبه 16 خرداد 92 -

صدای بسته شدن در را میشنوم . به خانه آمدی ... من دچار هذیان و سرگیجه شده ام ... و چقدر تشنه ام شده... می آیی بالای سرم و با آرامش میگویی آمدم ... بعد مثل تمام این هزار و دویست شب.. زیر پتو میخزی .. تار و پودمان را به هم گره میزنی .. تا نقش به نقش ِ وجودم از هم نپاشد.. مرا به محبتت میرسانی.. دلم گرم شده از اینکه میدانی برای هم چیستیم .... برای من کجای ِ کاری .... چقدر از خدایی ... و کجا کاری .

نفست بوی زندگی میدهد . سه شب بیشتر نمانده و من در ناباوری چشم میبندم ...خود تازه و کنونی ام را با بند بند پیکرم احساس میکنم ... بیش از هر چیز یک لیوان آب میخواهم ... لیوان ِ شیشه ای با تکه های شفاف ِ یخ .. امشب هزار بار در گوشم گفت ... دوستت دارم ...

داغ کرده ام .. یک لیوان آب میخواهم .



جمعه 17 خرداد 92 -

چقدر کار داریم .. همه چیز دارد پیش میرود .. یک جور هایی هنوز هم باورم نمیشود اما داری اتفاق میافتی.. آن هم با تمام وجود. خدا جواب ِ تمام ِ نجابت های صبورانه مان را داد ... با خودم میگویم: این لحظه و این مزه را از یاد نبر ... بعد با تمام وجود هوای ِ خوب ِ داشتنت را می بلعم ... توی روده هایم .. توی تنم . روی فکرهایم ... یادم رفته بود چقدر زنده بودن ، واقعی بودن . بودن ِ یک چیز ، شگفت انگیز است .... خارج از هر قیاسی ، فقط تو را میتوان با خدا ، محک زد... رفته ای آرایشگاه .. دل توی دلم نیست برای یک ثانیه دست کشیدن روی موهایت ... بروم قرآن بخوانم .. یاسین ........




شنبه 18 خرداد 92 -

الان که مینویسمت به خواب رفته ای ... سُر خورده ای توی بغلم ... و در بُهت ِ عجیب ِ رسیدن ِ فردا .. خوابیدی.. خیلی کار دارم فردا ... خاموشی ِ مطلق ِ این همه سال ، به من یاد داده که  هر صدا. هر وزش. هر زمزمه . هر تپش از تو  را چگونه باید ستود .. حتی نوشت ...فردا صبح خورشید خواهد دمید ... خدا بالش را زیر سرم درست میکند اصرار میکند بخوابم ... بعد از این همه سال بیماری و تیمار ، برایم دست تکان میدهد ... توی گوشهایم آهسته میخواند . این هم عشق... ببینم چند مرده حلاجی.. آرام به او تکیه میکنم و اشک میریزم .. توی دلم التماسش میکنم این بار خدایی کن .... خودم را میچسبانم به تو .. دلم نمیخواهد امشب صبح شود .. انتظار کشیدن برای فردا را خیلی دوست دارم . صدای قار و قور ِ شکمم می آید. گرسنه ام شده . ساعت از دو گذشته ... امروز از راه رسیده .. در دل شب قرآن میخوانم .. خدا را شاهد میگیرم برای حالی که دارم ... یک جهان ِ دیگری چشم به راه ِ من است ... انگار دارم از تو زائیده میشوم ... بی آنکه کسی از حالم بداند .. پشت پنجره ی اتاق ایستاده ام و تمام  ِ ستارگان ِ شب برایم چشمک میزنند ... فرداشب اول ِ ماه است ... و من به روی ماه ِ تو ؛ چشم به دنیا باز میکنم .... من پیام خدا را دریافت کردم . به من سپرده تمام هوش و حواسم به تو باشد.. از این به بعد آرامش چشمانت را به دنیا نفروشم ... من دارم مرد میشوم ... از راهی دور.. از لابه لای فصول و دقیقه های خون دل خوردمان ... خودم را میبینم ... فردا منتظر ِ من است ... نوزدهمین روز از سومین ماه ِ هزار و سیصد و نود و دومین عمر ِ زمین .... نهمین روز از ششمین ماه ِ دو هزار و سیزده سال بعد از میلاد ِ مسیح ... من فردا را زنده خواهم بود .. زندگی خواهم کرد ... شاید قرنها بعد.. فردا را ؛ روز ِ عشق نام بگذارند. روز ِ حیات .. روز  ِ زنده بودن ِ آدمها ... روز  ِ من . . ..

چقدر دلم میخواهد بغلت کنم ... فشارت دهم . احساست کنم ... چقدر میخواستم همه ی حالم را بدانی .. اما تو چه میفهمی از دست نخورده ترین احساسهایی که یک انسان دارد. دلم میخواهد دستانت را بگیرم .. از بازارهای گوشت و میوه رد شویم .. روی چمن ها دراز بکشیم .. بلند بلند بخندیم .. برای هم از خاطره هایمان بگوییم ... درد و ترس هایت را چال کنی ... تو هم به خدا نگاه کنی .. دلم امشب چند هزار بار ریخته باشد خوب است !!؟ دلم میخواهد با تو سیب بخورم ... باهم چیزی بخریم ..

خودم را حس میکنم که توی اتاق منتظر ِ آمدنت هی قدم میزنم ... ثانیه ها در من گم میشوند . و من در تمام ِ جهان .. هی خدا اصرار میکند آرام باشم . بنشینم . من مدام " و ان یکاد بخوانم ..... او سرم را نوازش کند و بگوید : آرام باش بنده ام ... آرام و عاشق... عاشق و عاقل ... نجیب و مهربان .... مرد باش .

دلم شور ِ لحظه ای را میزند که از در داخل شوی ... دستهایت که به دستانم بخورد ... بی شک همان جا روح از تنم پر خواهد کشید .. چشم به چشمهای تو دوختن ... صدای نفسهایت را شنیدن .. و در آغوش گرفتنت ... فرقی ندارد اتاقم چقدری باشد... چه رنگی باشد . همین که خدا جورش کرده و تو می آیی .. جهان است چهار دیواری ِ تنگمان ... به حرمت ِ چله نشینی های مداوم ؛ پر از تب و تابم... پُر از آرزو .. پر از فردا... پُر از تو ...


خاطره اش را نگه میدارم . هر چه که باشد ... چقدر دلم میخواهد توی بغلم بخوابانمت . نوازشت کنم .. و از چشمهایم تمام حرفهایم را بخوانی. حرفهایی که شاید هرگز نتوانم بگویم ... و هیچ وقت نفهمی مثل عیسی در وجود ِ یک مرده ، روح دمیدی .... ورق و دفتر را کنار میگذارم .. عینکم را میگذارم بالای تخت ... همان جایی که چهار سال است میگذارم و هر شب غر میزنی که چرا عینکت را پرت میکنی .. سرت را میبوسم .. خواب ِخواب ِ خوابی .....

چشم هایم را میبندم ... فرو میروم در سرزمین ِ امن ِ آغوشت . شب بخیر ....

14


یک عمر دور و تنها ، تنها به جُرم  ِ اینکه

او سرسپرده میخواست ، من دل سپرده بودم ...



جایی برای من نیست

پیش توئی که هر دقیقه به یک رنگی

هر روزت یه جوری

هر فصل یک تصمیم ِ تازه

ازم خواستی باورت کنم .. به قیمت ِ جونم ، باورت کردم

خواستی اعتماد کنم ...

گفتی ثابت میکنی ...

نشستم و به این فکر میکنم که گناه من چی بود که پا به پات اومدم ...

شکستی ؛ نشکستم

کم آوردی.. خواستم جاتو پر کنم ...

نخواستی ، به روو خودم نیاوردم

رفتی ، پشت سرت خون گریه کردم

.

چون همیشه ی عمر بهت مدیون بودم

چون جز تو ، هیچی توو تار و پودم نیست

فکرم .. ذکرم ... همه ی زندگیمی ...

.

دلم نمیخواست برم

دوست داشتم تا جایی که میتونم نشونت بدم احساسم چقدر پاکه

چقدر نجابت داشت عشقمون

و چقدر باورت داشتم

اما هر کاری کردم ... تو به هیچ وجه کوتاه نیومدی

خیلی دلم میخواست همون آدم باشیم

همون جوری

حیف که من همیشه همه چیزم خسته ات کرد ...

حتی پرستیدنم

حتی رسوندنمون به آرزوها

حتی اوج ِ پاکی ِ دوست داشتنمون

همیشه وجودم با خستگی همراه بوده برات

همیشه در حال ِ از سر باز کردنم بودی

.

درسته که خیلی چیزامون به هم نمیخورد

اما همه ی دلمون ، باهم بود

برای هم بود

لااقل همیشه اینجوری بهم حالی کردی.

.

یخ زدم .

مُردم

نفسم بند اومد

دیدی و هیچ کاری نکردی

من دلم ، احساسم ، عشقم ، نجابتی که با همه ی وجودم نگه داشتم

برام خیلییییییییییی مهمه .. خیلی مقدسه ... خیلییییییی خداییه ...

.

از همه ی این حرفها بگذریم

وقتی تو راحت از کنار همه چیز گذشتی

.... جایی برای من نمیمونه ...

مثل یه میمون باید کنارت هر لحظه که میخواستی هر شکلی در می اومدم

غریبه . دوست . آشنا. یار . عشق . عمر . هیچی . نفس .

بُریدم ..

.

نفرین به وعده های تا تهش میمونمت

من ِ خوش خیال ِ ساده ، فکر میکردم عاشقی . . ..

.


...

.

این چند آهنگ

چند روزه

همه ی زندگیم شده ...



.

مهدی یراحی - سازش    دانلود


فرزاد فرزین - ماه عسل    دانلود




اینجا آخر خطمه

دارم میمیرم . . . . . . . ...........................................


این دلم

این کلید

این هم همه ی آرزوهام ...

خیلی باورت کرده بودم که خیال کردم توو یکی از شبهای این 21 شب با تمام وجودت برمیگردی .....

.

.

خاطره هاتو بهت پس نمیدم

حتی عشقت و

هیچی و نمیتونی ازم بگیری

فقط این قدرت و داشتی که منو از خودت دور کنی ...

همین

دیگه حق اینکه خودت و ازم بگیری .. نداشتی ..

حق اینکه عشق و آبرو و حیثیت و همه ی وجودمو ازم بگیری ... نداری

باختی...

خیلیییییییییی باختی....

با کشتن ِ من ؛ هیچی نصیبت نمیشه ...

فقط دو تا چشم پشت سرت ... همیشه به راهت مونده ...



19 تیر 92



( در شب نوزدهم تیر ماه 92 نگارش شد ... )



دست خودم که نیست


زیر ارغوان ِ انگشتت

هنوز هم ... دراز کشیدنم می آید
.


حتی همین لحظه ها که ویرانه ام کردی

باغ ِ آبادم را ، کویر

و آرزوهایم را به باد سپردی


.
دست خودم که نیست

انگشتانم در به در ِ نوازش کردن ِ تواند

و اینجا تا چشم کار میکند

عشق است و عشق است و عشق


..
خنکای پهلوی تو را گرمای انگشتانم لمس میکرد

و تو چقدر خوب معنای التماس وحشیانه ی بوسه هایم را میفهمیدی


.
گوسفندهایم را چقدر بشمرم ؟

هیچ کدامشان به آغل نمی روند

سرگردانند

خواب که به چشمانم نمی آید ، هیچ

این زبان بسته ها را هم ، هوایی کرده ام
.



لحظه های خوشبختی

حتی اگر به کوتاهی ِ همان روزها

اما ... مطلقا مال منند

می بویمشان

می جویمشان

آنسان که دستانم ، پیکرت را در دل ِ شب


..
.
میدانی روزی چند بار سناریوی آمدنت را با خودم تمرین میکنم

نه برای اینکه نقشم را خوبتر اجرا کنم . نه

فیلمبرداری شد و تمام

من فقط دارم مرور میکنم که توی همان نقشه هایی که میکشیدیم

برای اولین نگاه

اولین بوسه

و اولین آغوش

هیچ کدامشان را از یاد نبرم


مخصوصآ لحظه ی اول که در زدی

بوی عطرت توی شیارهای مغزم پیچید

مست شدم .. همان جا دم ِ در

بر خلاف قرارمان ... فقط دست ندادم

با لرزه ای که در درون جانم را تکان میداد

بی اختیار سمت در آغوش کشیدنت لیز خوردم

و همان فشار ِ آهسته ی دستانت کافی بود تا

دین و دنیا و جهانم را ببازم ...

چشمانم را قربانی ِ قدمهایت کنم و داخل شوی

...
.

من اصلا تابستان را دوست ندارم

پاییز و زمستان با سوز  ِ موزیانه ی سرمایی اش

مارا به هم نزدیک تر میکرد

می خزیدی زیر ِ پتو

و چنان در هم میتنیدیم که یادم می آمد قبل از تولدم

جایی.. دور از زمین

تو را سالهای سال در آغوش گرفته بودم

که اینک اینگونه بی قرار ِ هوای توام

مگر از تنم جان بستانی که هوای خواستنت ، از سرم بپرد



.
تو بوی خاک ِ باران خورده ای

بوی محراب

بوی عشق

بوی هوای امن ِ پس از طوفان

تو بوی ِ بارانی ؛ خود ِ بارانی ؛ روی سرزمین ِ خشکسالی زده ام
.



امشب تا چشم بستم

برهنه توی اتاق این طرف و آنطرف میرفتی

باز هم دعوایمان شد

هی سرت غر میزدم که عریان این سو و آن سو نروی

تو هی خودت را لوس میکردی

هی کودکانه به من نگاه میکردی

و آنقدر معصوم کنارم می آرمیدی که

 دستهایم بیهوا سمت ِ ناکجای سرزمین ِ آغوشت بخزد

.




خیلی مانده تا بدانی .. آنچه بین ِ ما بود

احتیاج ِ دو انسان بود .. در اوج ِ عشق

خیلی مانده یاد بگیری نیازی که با ما بود

شعله شعله ی انگیزه ی زندگی بود

خیلی مانده تا دلت تنگ ِ دستهایم شود



.
اما من عجیب دلتنگم

برای اینکه یک بار دیگر کنارم ، بی مقدمه خوابت ببرد

من هی دست بکشم روی تنت

دلم بلرزد که یخ کرده ای

هی آهسته صدایت کنم

خواب ِ خواب باشی

موهایت را به هم بریزم با نوازش ِ هر لحظه



آهسته چشم باز کنی و بپرسی : خوابم برده بود؟

من با التماس بخواهم زیر پتو بروی

رویت را بپوشانم و جوری توی آغوشم بخزی

که ندانم کجای جهانم

کیستم

درد چیست

آنقدر مرد شوم که هیچ کس راز ِ خلقتم را نفهمد



.
هیچ کس در جهان نماند جز من و تو

نگاه کنیم به هم

از آن نگاههای ملتمسانه

دستم را دور کمرت حلقه کنم

تو زمزمه هایم را روی لاله ی گوشم بخواهی

من سراپا داغ ِ داغ ... با تو نجوا کنم

جوری در آغوش بکشانمت که پاهایت را دور کمرم حلقه کنی

و جانمان را به هم بفشاریم

.



گور  ِ پدر  ِ تمام ِ لج کردن هایت ، همه ی کم آوردن هایت

تو همانی هستی که بعد از زنگ تلفن

توی گوشم با التماس میگفت

عمرررررررررررررررررررررررم .... عشقم

و بعد سلام میکردیم

اصلا گور پدر ِ تمام  ِ بد کردن هایت .. پشت ِ پا زدن هایت

بوی نفسهای تو ، توی دهان ِ من هزار بار در روز قیامت به پا میکند



.
در دل ِ شب

بی خیال ِ هرچه تنهایی میشوم

زل میزنم به چشمانت

هی با آن قهر کردن های بیخودی دلم را میلرزانی

چشم برمیگردانی

من سر از پا نشناخته

آوار میشم روی پیکرت

هی تقلا

هی تقلا

هی تقلا

نگاهم میکنی

و بعد به بوسه میرویم

بوسه هایی که جاااااااااااان در میانشان بود

طولانی




.
لابه لای تمام ِ این افکار

با دسته گل دوباره از راه میرسم

خیس ِ عرق کردنی که برایت تمام آن کوچه را دویده بودم

روی تخت نشسته ای

هنوز موهایت خیس و بافته است

با آن پیرهنی که روی تن ِ تو ، غوغا میکرد

و باز هم بوی دلنشین ِ عطرت که خراب ... خراب ... خراب ترم میکرد

میرسم درست پشت سرت

داری بلند بلند با من حرف میزنم

بی هوا از پشت در آغوشت میگیرم

گلها را به دامنت ریخته و

گردنت را سمت بوسیدنم خم میکنی

نجابت ِ ماه و پاکی ِ امن ِ چشمانت ، آرامم میکند

تمام دلشوره ها را از وجودم میگیرد

و همین که به تو رسیدم ، عالیست

...

.
برایم چای میریزی و من تمام حرفهایم را از یاد میبرم

صدای آهنگ می آید که میگفت :



باید باور کنم یا نه ، توی خوابم یا بیداری

محاله اما تو دستام ، داری دستاتو میزاری

 چقدر دور بود تو رو داشتن تو اون روزهای تنهایی

شاید رویاست ولی حالا کنار ِ من ، همین جایی



...

و درست توی همین لحظه دستانت را توی دستانم میگذاری

نگاه میکنیم . من توی دلم ویرانه ای پریشان دارم

که نمیخواهم بدانی چیست و کجاست


با تمام ترس از دست دادنت

دوباره سمت بوسیدنت ، خیز برمیدارم

و تو ، دیوانه وار با منی


.
از چشمهایت عشق میبارد

از دستانت ، محبت

از دلت ، مهربانی

و از حرفهایت ، ماندگاری
.


گوش ِ جان و جهانم را به حرفهایت میسپارم

و تمام زندگی ام را به قول و قرارهایت می سپارم

به اینکه میگویی همه چیز عوض شده

به اینکه قسم میخوری

و انگشتاهایمان را به هم گره میزنی ... چشم میبندی و

 جوری عاشقانه در دلم بلوا میکنی


که این روزهای در به دری ام ، هرگز باورم نشود

...
.
یادت هست که با چه ترفندی دکمه های پیراهنم را باز کردی؟

من هنوز همانم

آن دکمه ها هنوز ، باز  ِ بازند  ؛ بیا


.
چه حال آشفته ی بی پدری دارم

کاری که دستهای تو با من کرد ، دستان پر قدرت ِ خدا ؛ نکرده بود
.


و درست توی همین لحظه یادم می افتد که کمربند شلوارم را که باز میکردم

خورد به شکمت و چقدر هم هوچی بازی در آوردی

اصلا فکر یک چیزهایی را میکنم که فکرش را نمیکنی


.

بعد از رفتنت

هر دو میباریم

هر دو از گرمای ِ هم ، سر سمت

با یک دنیا چشم به راهی

روانه ات میکنم


تو میروی با این قول که همیشه ی هم میشویم

من با این عشق که تنها فصلی یک بار ، مرا به چشمهایت برسانی

بگذاری طوافت کنم

باشم و باشی و زنده بمانم
.



آن قدر جانانه باهم روز و شب میگذرانیم که

 دوری و دلتنگی هم شیرین و عزیز میشود


آنقدر زلال قربان صدقه ی چشمهایت میروم که

 با جان و دل به من اعتماد کنی





میروی آن سوی آب

و درست شب قبل از رفتنت با نیمه های شب بیدار میمانی

هی نوازشت میکنم و التماس که بخوابی

تو اما ... عمیق و جانانه جوری به من چسبیده ای که

 از خدا نزدیک تر احساست میکنم


و مدام زیر گوشم میگویی : نرو ...





فراتر از انسان میشویم

بالاتر از نیاز

بزرگتر از عشق

یک هفته ی تمام با هم زندگی میکنیم

جان میگیرم از تو


چهارصد هزار تومن زیر پای نفسهایت میریزم که

 فقط از آن سوی آب گوشی را برداری و بگویی


عشقمممممممممممممممممممممم

.....

شبها با هزار التماس بخواهم بخوابی و تو توی آغوشم بخزی آهسته آهسته

بی مقدمه برایم بنویسی

جانانه .........مرا سلول به سلولت صدا کنی

روی پاهایت بخوابانی

و جوری خدا را شکر کنی که صدای خنده ی عاشقانه ی خدا را بشنوم

خالص و ناب ِ هم شویم

مرا عشق ِ دیرینه بخوانی

من از این همه سرمستی سر از پای نشناسم

توی بُهت ِ بزرگ ِ عاشقی با تو فرو روم

تمام محالهایم رنگ واقعیت بگیرند

و به خاطر تمام نبودنهایت از من عذر خواهی کنی


مدام برایم بنویسی

توی گوشهایم بخوانی چقدرررررررررر دوستم داری



.
یک غلت دیگر توی رختخواب

و یادآوری ِ قصه های دیگر

حرفهای دیگر

عاشقانه های دیگر

من تمام شبهای با هم بودنمان را قرآن بخوانم

هزار و سیصد و شانزده بار یاسین

و عهدی که با خدا دوباره بستم

زار زدم و قسمش دادم

تو را از من هرگز نگیرد

برای گرفتن .. برای امتحان

به خاک سپردن ِ انسان با شکوهی مثل فیروزه بس بود

کمر  ِ ترک خورده و شکسته ام

جان ِ فراقی دوباره را نداشت

آن شب ... زار زدمت و گفتم ...

 با خدا عهدی بستم که میدانم این بار دلش نمی آید نه بگوید

.
خدا نه نگفت

من هم با همه ی وجود خواستم

تو اما ....

ناباورانه مرا جا گذاشتی



.
من در حسرت ِ یک بار ِ دیگر ... یک شب ِ دیگر

یک سقف ِ دوباره ی دیگر با تو

تمام این شبها را خون گریه کردم

شاید یادت بیاید خاطرمان را

خاطره هایمان را

آرزوهایمان را




مرا در سلول به سلولت مرور کن

چه کسی بیشتر از من

بزرگتر از من

و شبیه تر از من

دوستت داشت

چه عشقی خدایی تر از من

چه آغوشی صبور تر و نجیب تر از من

و چه دلداده ای بیچاره تر از من

دوستت داشت



.
از تو در من چیزی جا ماند

که آن قدر با ارزش بود

که با خودم کلنجار رفته و

پس از پنج سال وفاداری به خاک ِ عشقم ،

خودم را با تمام وجود وقف تو کردم


..
چیزی در وجودم جا گذاشتی که

هیچ وقت ... همتایش را نخواهم دید

من پشت با به وفاداری ام زدم ... و این روزها گردنم را که در آینه میبینم

از خودم میپرسم ... ببین عبد و عبید ِ چه کسی شدی

شروع نشده تمامت کرد
.
.


با این حال باز هم هستم

نمیخواهم پس از مرگم غصه ی نگه نداشتن ِ این عشق آسمانی

مثل خوره روحم را بسوزاند

من هستم که به تو ثابت شود

عشق هنوز وجود دارد

نه از آن جنس و نوع ِ کثیفش

نه از آن دسته ی ترسناک و مهلکش

هنوز عشقهایی هست که بوی خدا را بدهند



بوی نجابت

بوی چهار سال خون ِ دل

بوی صبر

بوی گذشتن از همه چیز

بوی وفاداری

..
.
هستم که بعدتر ها که نبودم

یاد گاری های بیشتر از من داشته باشی

مثلا برای دوستانت بگویی ... یکی مرا میپرستید که هرچه روانه اش کردم . نرفت

هرچه بیرونش کردم .ماند

و هرچه ناعهدی کردم ، بیزار نشد


.
باید برای همه بگویی : من به هر سازی که میزدی

میرقصیدم

باید بگویی یکی آنقدر دوستت داشت که

برای نگه داشتن ِ رویایت ، جهان را زیر و کرده بود

خون گریه میکرد

و تو را با خدا ، سهیم بود


.
هه ...

امروز عصر یکی دست روی سرم کشید

وقتی ورم چشمهایم را دید

بی اخیتار زار زدم

در حسرت ِ اینکه من این دست ها را از تو ، در رویا خواستم و ندادی

و اینجا از هیچ کسی نخواستم و هیچ کس دریغ نکرد

...


نمیگذارم از دست برویم

فصلهای زیادی در پیش است

داستانهای بیشماری

دلم میخواهد باز هم با من بازی کنی

باور کن روزی تو هم عاشقانه دنبال رویایمان خواهی گشت


....
چقدر محتاج ِ نوازش ِ توام

محتاج ِ آسمان ِ چشمانت

من تمام این روزها را باریدم ....
.



حساب مرا از تمام دنیا جدا کن



.

12


من به اين آمدن و رفتن­هاي پي در پي و بی اعتبارت ...عادت كرده ­ام

به محبت­ها و بودنهای ناپايدارت كه از پس دلتنگي­هاي زودگذرت مي آيند

و در ورای نخواستن های لحظه ای ات میروند ...

به اینکه چشم باز کنم و فقط دنبال تو بگردم ...


من به حمايت كردن­هاي بي اندازه­ ات و محبت­هاي بي دريغت نسبت به خودم عادت كرده ­ام

به نديده گرفتن­ ِ بدی هایم ، نیز

و ساده گذشتن­هايت از تلخی های گذشته مان ...


.

میبینی چقدر ضد و نقیضه ...

همه چی .. همه چی ...

.

من همان قدر که به زار زدن در آرامگاه ِ سینه ات عادت کرده ام

به پس زده شدن و بیرون افتادن از زندگیمون ؛ ..به قدر نشناسی هات عادت کردم ...

.

.

من به پرستیدنت ... به عشق ورزیدن بهت

به شنیدن ِ صدای نفسهات ...

من به احساس ِ زنده بودن با تو ، زنده ام ....

.

من . . . .

به هوای خاطره هات .. اُنس گرفتم

به اون امنیتی از تو که با یک دنیا عوضش نمیکنم ...

.

به اینکه هر شب روتو درست کنم و بعد بخوابم

به اینکه شیش دنگ حواسم باشه که پات نپره

دلت نگیره

به اینکه وسط حرف زدن ها و قهر کردن های الکیت خوابت ببره ...

.

من رگ و ریشه ام . ..به رگ و ریشه ات عادت کرده ...


مثل بازی( دریا ساحل )بچگی ها شده

درست اون ثانیه ای که تصمیم میگیرم  برم و بمیرم ...

میای.. نزدیکم میشی...

میمونم معطل

و همه ی معادلاتم به هم میریزه

.

درست مثل ِ موقعی که با خودم به هزار و یک دلیل به این نتیجه میرسم که

منو بازی داده بودی

بعد یهو ته دلم هُری میریزه پایین از تمامیت ِ وجودت که باهام بود...

از حس ِ بودنت... از خاطره ی دستهات .. از گرما و حُرم و امنیت ِ آغوشت ...

از تمام  ِ این چند سال ... از همه ی زندگی و نفسهایی که باهات داشتم ...

.

گیج و منگم ...

نمیدونم چی باید کرد

مثل یک اعدامی که تا دقیقه ی آخر میبرنش پای چوبه ی دار

اونم به خاطر قضاوت نادرست ... بی گناه ِ بی گناه

از وحشت ِ اینکه هرلحظه مرگش نزدیکه و با پای خودش داره میره سمت دار ،

از شدت ترس خودش و خیس میکنه

بعد یهو توو همون لحظه دستور میاد که دست نگه دارید ... باید دوباره بررسی بشه

این لحظه های مرگ و زندگی و دارم با همه ی جونم ، حس میکنم ...

باورت میشه .. با همه ی وجودم ... مرگ و زندگی و دارم احساس میکنم...

.

صبح برام چندین خط نوشته بودی تهشم گفته بودی بی خبرت نذارم ....

 بعدش هم سی و هشت دقیقه حرف زدیم ...

باورت میشه ؟ من که هنوز نه

دیگه اون کوه یخ نبودی ...

حرف زدی.. خیلی هم حرف زدی...

حتی تصور کردی منو .

کسی که دیگه اسمشم نمی آوردی...

.

میدونی یه چیزایی برا من زندگیه که تو ازشون سرسری میگذری..

میدونی ...

برات جوری میمیرم که . . . . .....

.

راستی

چقدر دلم برات تنگ شده . . . . . . .....


.

ذهنم قفل کرده

همه ی معادله هام به هم ریخته ...

.

11



هر لحظه از تمام  ِامروز ...

دلم برایت بی رحمانه پر میکشید ....

آنگونه که کافی بود چشم ببندم ...

و دلم هزار بار برایت بریزد...

و چیزی توی قلبم مدام فشرده شود .... .


کاش مرا همراه خودت میدیدی ...

هنوز کنار ِ خودت می دانستی ام ..

و باور میکردی نسبت ِ ما ، زمینی نیست ...




کاش بلد بودم چطور ثابت کنم

که هیچ کجای ارتباط ِ ما ، جسم در کار نبود ؛ اما عقل چرا.



من و تو ، فراتر از تن ... همروح ِ هم شدیم ....

تو روحمان را یا ندیدی یا وجود و حضورش را جدی نگرفتی ...

ما ... برای تمام نفسهایی که باهم کشیدیم ...

برای تمام روزهایی که ماندیم ..

به احساس ِ هم مدیونیم ...

به وجود ِ هم ... به ماندن ِ هم ... به بودن ِ هم . .



حالا که میبینم ....

اگر من بخواهم

خدا بخواهد

همه ی دنیا بخواهد و تو نخواهی ...

هیچ چیز درست نمیشود ... .


و فرقی هم ندارد

اگر من اینجا بمیرم و تو ببینی یا نه

چیزهایی بین ما بود که نباید میگذاشت کارمان به اینجا بکشد ..

اما همچنان ... با تمام  ِ وجود ... چشم به راهم



بیقرار  ِ لحظه ای که کلید توی در بیاندازی و به خانه بیایی ... .

من تنهایی ...

از پس ِ هیچ چیز بر نمی آیم ..

حالا هرچقدر بمیرم ...

هرچقدر التماس کنم ..

هرچقدر یادت بیاورم و هرچقدر با خاطره هایت اینجا جان بدهیم ..

تو باید باشی تا رنگ بگیرد .

.همه چیز.



من تنهایی فقط دست و پا میزنم که توی باتلاق ِ ناباوری فرو نروم . .

دلت که باشد ...

می آیی ...

مثل همیشه مان که هیچ چیزش به هیچ کجای دنیا آسیبی نزد


سردی ِ این چند مدتت ؛ مرا چند سال پیر کرده . . .

باورت بشود یا نه ...

خبردار باشی یا نه

من تحمل نبودن و نداشتنت را ندارم



همان شبی که دست در دستم گذاشتی

و

من زندگی ام را به دستانت میسپردم

گفته بودم که هر فکری داری بگذار برای وقتی که در خاک خوابیده باشم .... .



میترسم دیر کنی ...

میترسم هوای بودنمان را پاک فراموش کنی

میترسم آنچنان که احساسمان را زمین گیرکردی... 

دوست داشتنمان را هم خراب کنی ...



میترسم وقتی به خانه بیایی که دق کرده باشم ... .

آه ...

ای کاش مرا برای روزهای پیری ات نگه میداشتی


باور کن زندگی همیشه اینجور نمیماند

یک وقتهایی هم ....تو ، دلتنگ خواهی شد...

محتاج ...  محتاج ِ تمام  ِ روزهای خوبمان .. .


من تسلیمَم ... تسلیم . حرفی ندارم بزنم ...

چیزی برای از دست دادن ندارم ...

و بی صبرانه منتظرم که خدا در آغوشم بگیرد ....


فقط حیفم میآید که تو هستی و محکوم میشوم به زنده به گوری .....

مهربان ِ نامهربانم ...

تا وقتی غریبی میکنی با کسی که جانت بود

من بوی غربت میدهم ... یک غریبه ام....واااای


 دلم میخواست چشم باز کنم و بالای سرم باشی آهسته بگویی ...

همه چیز تمام شد ... کابوس میدیدی ...

بعد محکم در آغوشم بگیری...

تمام  ِ دردهای این شبها را میان آشفتگی ِ موهایت ، گم کنم . .



کاش میدانستی ... احساس عوض شدنی نیست

دل ... روح ... نفس .... اعتقاد ... خدا ....پس گرفتنی نیست ...



کاش میدانستم تاوان ِ آن چهار سال آرزو و خون ِ دل خوردنمان را ....

این چنین از من  و جانم خواهی گرفت ... .


من برای دوست داشتنت .. شهامت کردم ...

آن قدر جانانه و مردانه ... که باورت هم نشود ماندم ...

هر روز بیشتر از قبل همه ی باورم شدی...

با وجود ِ اینکه میدانستم ... هیچ سهمی از تو ندارم ...


خودت بودی .. دیدی که چطور ... بی هیچ چشم داشتی به واقعیت ... فقط بودم ...


شهامت ِ دوست داشتنم را نمیتوانی تصور کنی ..

اینکه بدانی با کسی هیچ اتفاقی نداری... هیچ ته و سرانجمی ... هیچ سهمی ..


اما باز هم .. تمام ِ تمام  ِ دلت را ؛ به او ببازی ...



کاش یک سر سوزن ؛ به من اعتماد داشتی

حتی اگر به من نه .. به خدا ... به خودت .. به دلت .... .



کاش حساب احساسمان را از تمام زمین ...

جدا میکردی... .



حالا که این چنین زار و غریبه ام... در سکوت خواهم مُرد ...

حرفی برای گفتن نیست

وقتی زجه هایم را زده ام و هنوز دلت نیامده به من جان ِ دوباره دهی ... 



سکوت میکنم اما مثل ِ یوسف منتظر میمانم ..

تو سالها بعد ...

خیلی بعدتر ها که بفهمی حالمان چه بود ...

دوباره سر خواهی رسید ...


من ... صبرم تمام است

خسته ی خسته ی خسته ام ...


یک تنه نمیشود جنگید ...

نمیشود مقاومت کرد ...


از پا در آورده مرا نامهربانی کردنت

سردی کردنت

عوض شدنت


قبول کن کاری که با من کردی .... با غریبه هم نمیکنی .



دیروز ساعتهای سختی رو گذروندم .. 

روز به روز همه چیز سخت تر میشه

امروز ظهر صدام کردی..

خبرم کردی که میری خونه ی مامان


نمیدونستم چی بگم از دیشب قصد کرده بودم دیگه جوابت و ندم ....

ولی .... وقتی نوشتی برام ... میخواستم بگم که من هم جز همین که بی خبرم نذاری ...هیچ وقت ازت هیچی نخواستم .


منتها ....... انگار همین نخواستن هام ... کار دستم داد . .


میخوام فقط نگاه کنم ...

ببینم تا کجا میتونی ...

چقدر میشه این حال و حالت ادامه پیدا کنه


ببینم روزی چند بار سلام خوبی چه میکنی کافیه ؟

اینکه ساعتها نباشی... خیلی مسخره است ...

دور از توان ِ منه ....


اینکه ندونم کجایی

اینکه خیال کنی بهم نگی چقدر خوبه ...

اینکه کارمون به اینجا بکشه ... خیلییییییییییییییییییییی افتزاهه .



من دیگه هیچ زوری ندارم

هیچ قدرتی همه چیزمو باختم ....


چشمهام نذر  ِ توئه

انقدر میبارم تا ..... .

با اینکه منو ... احساسمو ... زندگیمو ... همه چیزمونو ترد کردی


سکوت میکنم


تا لحظه ای که دوباره کلید به در خانه بیاندازی و یادت بیاید ما .... محرمترین موجوداتی هستیم که خدا روی زمین خلق کرد . . متفاوت ترین ... عجیب ترین و تنهاترین ....


تو انگیزه ی همه چیزم بودی....

همه چیزم ...

به وجود اومدنم .. برا یک ثانیه از این جهنم خلاص شدنم ...

عاشقی کردنم... خلق شدنم ...

توو نت موندن و بودنم ...

همه چیز ... همهههههههههه چیز...

نمیدونم من برای تو چی بودم ..

اما تو برای من .. هیچ وقت یه حس ساده نبودی و نمیشی

هرگز نشد ازت بگذرم ..

این بار هم این کارو نمیکنم ...

.

تو برام حــــُکم  ِ  دنیا رو داری ..

حسی که بهت دارم ... یه احساس بی رحمانه ِ پاکه ...

نیازی که بهت دارم از همه دنیا جداست ...

شاهد  ِ حرفهام ... چهار سال در انتظار نشستن ِ بوی نفسهای توئه .

نذار حسرت ِ از دست دادن ِ هم برای همیشه یه داغ ِ بزرگ بشه روو دلامون ... .

نذار چیزی که با همه ی وجود التماسش کردیم

آرزوهایی که باهاش خدا رو صدا زدیم و به خودش رسیدیم ...

اینجا ... اینجوری تموم بشن . .


من کم آوردم . دستهام و امروز به فرق سرم کوبیدم

حتی دیگه با خدا هم حرفی ندارم ...

فقط نگاهش کردم ...  

خودش میدونه تورو چجوری میخوام ..

تو اگه قضاوتت اینه که احساسمون اشتباهه ...

اون ایمان داره که پاک پاک پاکه ....


  اون میدونه توو دلم چی میگذره ...

اون خداااااااااااااااااااااااست ... خدا ....

خدایی که خواست ...

منم خواستم .... اما تو .  . . . .    


  یا منو میخوای و میای...

یا به مُردنم راضی میمونی و میری .....


همه ی وجودم فریادت میزنه ...

بوتو ... بودنت و امنیتی که باهم داشتیم ...

دنیایی که از همه ی گناهها و دنیاها ما رو جدا کرده بود ....



هیچی برای از دست دادن ندارم هیچی ............................................

میدونم که حتی اگه بیای از سر ترحمه

از سر ِ عذاب وجدانی که شاید شاید سراغت بیاد

نمیدونم میتونم خودمو مجاب کنم که اونجوری بمونی ...


اما دلخوشم که بودنمون یادت بیاد و بیای...

بفهمی چقدر نجیبانه خواستمت و بیای...

بدونی کجای روزگاررررررررررم بودی... 



فقط بیا


من بوی تورو چهار سال ، زندگی کردم ....................................... 


جواب اون همه نجابت

این جور پشت خالی کردن و سردی نبود ...


بیا عشق ِ بی نیازم ... من دنیای نیازم .. تو ... بوی خدایی ... تو .... تو ............ . . 


عشق برا من مقدسه

نفسهات ... برام همه چیزه

آغوشت ، امنیت ِ خداست ....

.

تو برام ، خیلی مقدسی . . . .

.


10





دنیای این روزای من

درگیر  ِ تنهایی شده



 تنها مدارا میکنی !!

دنیا عجب جایی شده




 به این خونه چقدر اصرار کردی

 تمام دورمو ، دیوار کردی



 دلم خوش بود سقفی رو سرم هست

همون سقفم سرم آوار کردی




 خدایا... حق  ِ من خونه خرابی

 اونم تو بدترین جای زمان نیست!



 یه دنیا امتحان پس داده بودم 

خدایا...  موقع این امتحان نیست !




 بهت دار و ندارم رو سپردم

 تو میتونی ازم راحت بگیری




 فقط یک فرش مونده زیر پاهام

 یعنی میخوای این فرشم بگیری؟!!




 تمام عمر افتادم تو این راه

تمام عمر خالی بوده دستام



 یه بارم که رو پاهام ایستادم

تو لرزوندی جهانو ، زیر  ِ پاهام




 دارم میمیرم از این بغض هر روز

خدایا... گریه های ما یه دریاست



 نمیدونم چرا هر چی عذابه

همیشه، سهم ِ  ما خونه خراباست




 همه دار و ندارم رو گرفتی

شاید میراث ِ من، خالی شدن بود



 همینا که برای تو ، حقیره

تو این برزخ ، همه دنیای من بود ...




همه دنیای من بود . . .

1351884013159347_large.jpg

9

 تازه رسیدم شرکت... دست و دلم میلرزید که بیام این صفحه رو باز کنم و فقط و فقط بنویسم...با اینکه میدونم نمیبینی... و این خیلی بهتره ... چون هیچ کدوم حرفهایی که توو ذهنم داره راه میره ... به پای جلب توجه و ترحم نمیره... فقط یه داستانه . مثل کتاب رکسانا.. یه داستان واقعی از سرگذشت سی ساله ی من ... از تقدیری که نمیشه هیچ وقت ازش فرار کرد ...از وقتی خودمو شناختم .. یه بچه ی وحشت زده بودم که دائم از نبودن مادرش ترسید.. هر موقع که خورشید غروب میکرد. غم دنیا میاومد توو دلش... و هیچ وقت هیچکسی نفهمید که چه شبها و روزهایی از سرم گذشت ... پدر من .یک لات توو کوچه خیابون بوده که مادرش برای سر به راه کردنش ... میگرده میگرده .. میرسه به مادر من ... و چنین روزگاری برامون رقم میخوره ... یک جور آدم بیمار که حتی نتونستم هیچ وقت راجع بهش برات توضیح بدم یا حرف بزنم . فقط یادمه دو روز قبل از اینکه بهم بگی میخوای بیای اینجا ... خیلی مختصر راجع به چند تا چیز برات گفتم ... من توو سنین بچگی هیچ وفت نمیدیدمش .. اون موقعهایی هم که بود... فقط و فقط باعث الم شنگه و دعوا و کتک کاری بود. اصلا وجودش برام برابر بود با سیاه شدن تمام دنیا. حتی الان که چندین سال از اون روزها میگذره دلم هری میریزه از ترس یادآوری اون روزها حتی...یه رفیق داشت که فامیل دورشون هم بود .. یه مرد مجرد همه کاره ... که بعدترها فهمیدم یه خونه ی قدیمی داشته و تمام شبها و روزهایی که نمیدیدیمش با اون مرد سپری میکرده .. اون زمان مستاجر بودیم .. با وجود قدرت زیادی که از نظر پولی خونواده ی پدریم داشتند... یه خونه ی کثیف.. اونقدر کثیف که حتی جای دوده های روی دیواراش هنوز یادمه ... مامان با پول معملی کار میکرد. مارو به دندونش میگرفت.. صداش در نمی اومد برا اینکه هیچ کسی از خونواده ی خودش و بابا نفهمن که توی چه گهی غلت میزنیم... اما خیلی وقتها هم کفرش در می اومد که خب من اون موقع واقعا نمیدونستم علتش چیه . فکر میکردم به خاطر نبودنهای طولانیه باباست . و همیشه وقتی به مامان دلداری میدادم بهش میگفتم چرا باهاش دعوا میکنی . اینکه نباشه که خیلی خوبه !!! و خودم با نفهمی تمام نمیدونستم دارم چه نمکی روی زخمهای مادر بیچاره ام میپاشم... برای خواهرم برادر میشدم . برای مادرم یه بچه ی نترس که دنیای امید و انرژیه.. بابام کارمند کتابخونه بود و به خاطر افتزاهی که بار آورده بود. خودشو باز خرید کرده بود با همون مرده لباس ورزشی می آوردن میفروختن .. حالا بگم تا اینجاهاش که من ده دوازده ساله شدم هیچ خبری از بقیه داستانها نداشتم...بزرگتر که شدم ... وقتی خونه میرسید فقط پی بهانه بود. تا مامان بهش حرفی میزد.. میرفت درخواست طلاق میداد و میآوردم میذاشت بالای تلویریزون ... مامانم یک سال تمام از خونه رفت... خونه رو گند گرفت.. همه چیزمون روو هوا بود.. هیچی نداشتم.درس هم نمیخوندم ..همه ی دلخوشیم برا مدرسه رفتن این بود که زنگ آخر مامانو ببینم ... درست مثل همه ی فیلمهای مزخرفی که میسازن از روی سرگذشت ما.. حالا تا اینجاهاش بگم که اصلا کامل جریان خودمو نمیدونستم ... یعنی جنس و جسمم برام مهم نبود.همینکه بتونم یه کوه محکم پشت میترا باشم بس بود.از بابام بیزار شده بودم .. مامان که نبود.دیگه علنی توو خونه تریاک میکشید... یه روز بهش گفتم خیلیی پستی . و یادم نمیره بلوزمو از تنم پاره کرد.تیکه پاره کرد لباسمو. گذاشت وسط اتاق و کبریت و کشید.. میترا از شدت ترس دستشویی کرد... همین الان که فکرشو میکنم بند بند تنم میلرزه ... همون شد... که دیگه ازش بیزار شدم ... بیزار.. حتی از مامان بزرگم ( مامان خودش) بر اینکه از سر خودش بازش کنه ...مادر بدبخت من و بعد مارو گرفتار کرده بود... خیلی گذشت تا یاد گرفتم خونواده چیه ...اون موقعها با همه ی بچگیم .حسادت خاصی به بچه های پرورشگاه میکردم.با خودم میگفتم خوش به حالشون اونا هیچ وقت دلشوره ی این چیزهارو ندارن. تابستون دارن . مدرسه دارن . دوست دارن . بازی میکنند... خونواده ی پدریم خیلی پول دار بودند... خیلیییی زیاد.. چند هکتار زمینایی که خورد توو اتوبان بگیر تا باغات و کارخونه ی پدربزرگ و .... و من هیچوقت با همه ی بچگیم نفهمیدم که پس چرا ما هیچی نداریم ... هر روز که میگذشت همون قدر که من از اون بیزار شدم . اونم از من متنفر شد ... و جایی برای مهر پدر و فرزندی نموند ...یه شبهایی که دیر میکرد با میترا شیفتی بیدار میموندیم .. که مبادا اگه دعوا بشه یا اتفاقی بیفته یه کدوممون بیدار باشیم ... چون وقتی میزد.. بدجوری میزد... خیلی از شبهای زندگیم اون مدلی گذشت...جای کتکهایی که خوردم ... تا عمر دارم از یادم نمیره ... مامان دیگه کمتر بهش حرف میزد...ما هم فقط میخواستیم با مامان باشیم.من کم کم تمام تفاوتهای خودمو با همسن و سالهام حس میکردم ...همه چیزم با هرکسی فرق داشت. مامان اون سالها از این مسئله خوشش می اومد.. پسرش بودم.. براش خرید میکردم . جای خالی بزرگی توو زندگیش داشت که حاضر بودم بمیرم و نذارم احساس کنه که چیزی کمه . از پنچر گیری ماشین بگیر . تا عوض کردن روغن و خرید گوشت و هرچی که فکرشو کنی بامن بود. جور جور بودیم سه تایی. تنها غصه مون وجود اون بود.. توو مدرسه مون یه دختره بود اسمش میترا بود.. چقدر دوستش داشتم .. چقدرررررر همه ی امیدم بود... رفتن مشهد همون سال ...من برای خودم رویاها میبافتم. با خودم نقشه میکشیدم که از بین ببرمش.. بعد همه مون خوشبخت خوشبخت بشیم.. خیلی نقشه ها هم کشیدم .. هنوز دفترایی که طرح نقشه میکردم هست ... و هر بار وقتی میخواستم حتی مقدمات کارو شروع کنم حس میکردم اگه منو ببرن زندان و توو بخش زنان زندانی بشم دق میکنم ...داشتم دیپلم میگرفتم ... زندگیمونو هر جوری بود میگذروندیم.. ماهرخ همه جوره ساپورتمون میکرد.. و همیشه قسممون میداد که چیزی نگیم...و همون طور که بزرگ میشدم . مشکلات بامن بزرگتر شدند... یه وقتهایی .. یه روزگاری.. خدا رو یه جوری صدا میکردم که نگاهم کنه ... اون موقعها اصلا وقت نمیکردم به خودم و خواسته هام و آرزوهام حتی فکر کنم ... راستش و بخوای.. حتی آرزویی هم نداشتم ... هیچی از زندگی نمیخواستم ...همه ی آرزوی مادرم شده بود اینکه کنکور قبول بشیم و به یه سرانجامی برسیم ...کنکورمو دادم .. توی اوضاع خیلی بد ِ خونه . هر کجا نام پدرمو میپرسیدند اسم عمومو میبردم . چون هیچ وقت از پدرم . پدری ندیده بودم ... آرزو داشتم یه روزی پدر بشم ... همه ی مهر و عشق و زندگی و دنیا رو بدم به زن و بچه ام .. توو خیالم ... رویاها داشتم ... زندگیها ... عشقها ... بعد از کنکور .. رفتم استخر و همون جا با فیروزه آشنا شدم ...تقریبا سه سال طول کشید از زمان که او هم عاشق شد... و درست از 22 سالگی از خونه بیرون شدم .. به خاطر اینکه اوج جووونیم بود.. موهامو از زیر میزدم .. قیافه کاملا پسرونه .. و عشقی که اصلا نمیدونم چطوری بنویسم که چی بود برام ... سه سال تمام از خونه تردم کرد ... بیرونم کرد ... و حتی با ترس و لرز خونه ی عزیز روز و شب میگذروندم . اون موقعها . بابابزرگم زنده بود ...هوامو خیلی داشت. شبهایی که مامان اینا میاومدن خونه ی عزیز. منو زیر تخت عزیز قایم میکردند ... ساعت سه یا چهار ساعت .. گلوله میشدم زیر تخت که ندونه خونه ی اونهام.. یا لااقل باهاش روبه رو نشم ... مامان قسمم میداد که بیام خونه و من برای برنگشتن دست و پا میزدم ... تا اینکه میترا بهم خبر داد داستانی که یک عمر ازش بی خبر بودیم .. سرنخ هایی داره ... تعقیب و گریز شروع شد ... روزهای جمعه مامان و میترا رو میدیدم اما هیچ وقت با میترا به روش نیاوردیم که داریم چی کارا میکنیم ... کارم شده بود که بعداز ظهرهای چهار شبنه و دوشنبه که آزمایشگاه شیمی داشتم کلاس و بپیچونم و میترا با تک زنگ خبرم کنه که کی میره از خونه بیرون تا تعقیبش کنم ... و تعقیبش کردم ... رفتم و رفتم و رفتم .... رسیدم به یه خونه که خیلییییی از خونه ی خودمون بزرگتر بود. قشنگ تر و مجلل .. رسیدم به یه خانمی که .... رسیدم به یک .... و دردناکترین بخش زندگیم شروع شد ... سختترین روزهای زندگیم ... شبهایی که اگر فیروزه نبود.. واقعا خودکشی میکردم... همه جوره کنارم بود.. فقط کافی بود اسمش و صدا کنم که خودش و برسونه و سرمو توو سینه اش ساعتها بغل کنه .. آخ که چقدررررررررررر جاش خالیه ... آآآآآآآآآخ ..... تیر میکشه استخونام ... همه ی بدنم درد گرفته ... باورت نمیشه .... آره ... فهمیدم یه جای دور از شهر که سی چهل کیلومتری راه هست و خونه های ویلایی میسازن . خونه داره .... زن و بچه و زندگی .... ماشین نداشتم اون روزها.. ماشین فیروزه رو میگرفتم و با تیپ پسرونه مدام زیر نظرش داشتم ... یه بار رفتم دم در خونه شون ... زنگ زدم .. ساعت سه ظهر بود. تازه رسیده بود خونه ... 2 اردیبهشت بود .تاریخش خوووب یادمه چون روز تولد میترا بود... گفتم مامور آمارم ... اومد پایین دم در ... وقتی چشم توو چشم ِ هم شدیم... میخواست منو جر بده . میخواست همون جا منو بکشه ... حتی اونجا هم هیچ غلظی نتونستم بکنم ... فقط چند بار پشت سر هم بهش گفتم که خیلی بیشرفه .. خیلی بیشرفه .. خیلی بیشرفه ....... ازش خواستم دیگه به کار هم کاری نداشته باشیم ... به هیچ کار هم ... و درست همون شب برگشتم خونه . به میترا هم حرفی نزدم که کجا رفتم .. چیو دیدم ... چه چیزایی دستگیرم شد.. همین که توو شک و تردید میموند بهتر بود تا که بفهمه .... شب اومد خونه .. باورش نمیشد خونه باشم ... باورش نمیشد... مامان میلرزید از ترس اینکه منو ببینه و قیامت به پا کنه . اتفاقا از روو هم نرفت.. کربلا درست کرد خونه رو ... بعد اومد توو اتاق تهدیدم کرد که اگه حرفی بزنم یا کاری کنم .. بیچاره تر از اینی که همه ی این سالها بودیم میشیم .. دیدم مادرم این همه ساله که میدونه ... صداشم در نیومده ... خفه خون گرفتم . نشستم کنج اتاقم .. فقط زار زدم .. عصرش برا میترا گل رز سفید خریده بودم ... و چقدر اون شب بچه توو اتاقم گریه کرد. قسمم داد بگم چی شده .. التماسم میکرد ... بعد از اون روز ... تا همین الانش داستان ِ ما. داستان ِ جنگ ِ ناتمومه .. جنگی که چشمامو .. هر دو چشمامو بستم تا مادرم این همه سال که وجودشو توو این خونه پیر کرده .از این خسته تر و بیچاره تر نشه .. این روزها بازنشسته شده .. فیروزه که مُرد ... وقتی که برگشتیم از مراسع تشییعش خونه ... اومد سمتم .. بغلم کنه ! یادم نمیاد خودم . اما میترا میگه فقط نعره میزدی.. فریاد میزدی.. که برو . . بمیر ... راحتمون کن ... این هفت هشت سال آخر که با انجمن تی اس ها آشنا شده بودم و دوستای هم شکل خودم داشتم .. با خیلیهاشون رابطه داشتم .. با عرفان که بچه ی مشهد بود مخصوصآ ... و توو یکی از همین سالها که مشهد میرفتیم با مامان . قرار گذاشتم و دیدمش.. برادر ِ هم شدیم ... قرار گذاشتیم بریم سفر و اونم دوست دخترشو که دو سه سالی بود ازش تعریف میکرد بیاره ... یادمه اینجاهاشو برات تعریف کردم .. وقتی توو فرودگاه دبی.. میترا رو با عرفان دیدم ... له شدم .. خوشحال بودمو ناراحت.. بعد سالهای سال به میترا رسیده بودم . از طرفی .. حالا عشق ِ برادرم بود .... دو سه ماهی طول کشید که بتونم تمام رابطه مو با عرفان قطع کنم ... و به مامان اینا هم بگم که رفتن کانادا... چون مامان میترا رو میشناخت.. و نمیتونستم با دروغ و هر چیز دیگه ای رابطه مو باهاشون حفظ کنم ... آخرای پاییز پارسال ... شنیدم از بچه ها که عرفان عملش و انجام داده و قراره با میترا ازدواج کنند ... بعد از مرگ فیروزه .. اون قدر تنها و بی کس و کار شدم که فقط دلم میخواست بمیرم ... یعنی همه ی آرزوم بودها.. اونقدر خسته بودمم.. و به قدری احساس تنهایی میکردم .. اون کوهی که همه بهش تکیه میکردن . ریخته بود. دیگه توو خونه اون آدم سابق نبودم . مسخره است ولی بابام هم رعایت ِ حالمو میکرد ... زار و زندگیمو از دست داده بودم . منی که هیچ وقت نه فرصتش و داشتم به خودم فکر کنم . نه زندگی بهم امون داده بود پی عشق کسی باشم.. فیروزه رو . . کسی که همه ی تکیه گاهم بود.. برای همیشه از دست داده بودم . و به قدری احساس ناتوانی میکردم که انگار هیچی نداشتم از اول عمرم ... چند ماه گذشت .. دانشگاهمو هر جوری بود تموم کردم . یه روز مامان نشست خیلی گریه کرد .. زار زد و از گذشته هامون گفت.. گفت که فکر میکرده روزای خوبی با بزرگ شدن ما در پیشه ... حس کردم باید تکون بخورم . باید یه کاری کنم . دوباره کار کردن و شروع کردم . حس کردم به خاطر مامان نباید بمیرم ... ولی هیچی نبود توو وجودم . هیچ جونی نداشتم . همه ی اون چیزی که سرپا نگهم داشته بود دلشوره های مامان و میترا بود .. مخصوصآ میترا که واقعا داغون شده بود. خیلی تنهاش گذاشته بودم . منی که همیشه ی عمر پشتشون بود. کوه امید و توکل بودم . یهو جوری جا خورده بودم که .... هر هفته .. دو روز میرفتم سر خاک .. دردهامو نعره میزدم . تنهایی هامو ... خستگیهامو ... بیچارگی هامو ... نزدیک هشت ماهی بود که رفته بود ... شبها توو اینترنت سرمو گرم میکردم که لااقل اون اتاق نباشم . جلو چشم اونا.. نخوام حرصشون بدم .. بهشون میگفتم کار دارم و دارم کارهای برنامه نویسی و اینا میکنم .. خودمو گم کرده بوودم توو وبلاگها .. توو حرفها.. توو دنیایی که دنیای خودم از یادم بره ... دلم میخواست خودکشی کنم ... برای خواهری که خیلی از خودمو میترا بدبخت تر بود. مشکلی پیش اومده بود که همه ی فکرم درگیرش شده بود ... هفت سال از من کوچیکتره . اونم بدبخته .. اونم بیچاره است .. شاید خیلی بیچاره تر از ما ... حس میکردم تنهایی نمیتونم . واقعا هم نمیتونستم . اون روزها تازه خاله ام فوت کرده بود . مامان خیلی بیچاره تر و تنها تر از قبل شده بود. خیلی ترسیده بود... خودش هم یکی دو ماهی بود درد میکشید...تا اینکه فهمیدیم سرطان رحم داره ... به خدا رسیدم به خدا رسیدم تا اون سه ماه رد شد. از عملش بگیر تا چند جلسه شیمی درمانی ِ بعدش.. به خدا میگفتم یعنی دیگه هیچ دردی نبود بهمون نشون ندی؟ خیلییییییی زار میزدما... یه امام زاده ای بود به اسم حلیمه خاتون .. یه موقعهایی نذر میکردم میرفتم اونجا . یکی دو ساعتی گریه میکردم ... بعد برمیگشتم خونه . میشدم اون آدم ِ تووپ .. شارژ .. که اصلا هیچکسی باورش نمیشد منم از غصه هایی که دور و برمه چیزی بفهمه . حتی دیگه نشون ندادم که نبودن ِ هشت ماه ی فیروزه داره باهام چی کار میکنه . به میترا گفتم حالم خوب خوب شده . و انرژی دارم که دوباره همه ی دنیا بهم تکیه کنن .. دلش گرم شد. چشمهاش برق زد به قرآن مجید ... من شدم و مریضی مامان که خدا رو صد هزار بار شکر خوب شد و بهانه گیری ها و گناه ِ نابخشودنی ِ پدری که زندگیمونو از پول و جون و انرژی و هرچی که بگی گرفته بود و یه خواهری که هیچ کس و نداشت ... خودمم که تنهای تنها .. اونقدر مستاصل بودم که نمیتونستم حتی به خودم فکر کنم ... از طرفی هم مریضی عزیز داشت خودشو نشون میداد... و آغاز  ِ مرحله ی جدیدی از زندگیمون .. اینکه مدام بری جایی که آدما فرصت زیادی برای موندن ندارن .. دیدن ِ صورت ِ آدمایی که شیمی درمانی میکنند... خیلی دل میخواد. آدمو یاد خیلی چیزا میاره . یاد ِ مرگ .. یاد ِ تموم شدن ... یاد ِ نیستی .. یاد ِ خاک ..... همون شبها داشتم با میترا سر ِ آش شیر و سوپ جو بحث میکردم . که برا عزیز درست کنیم باهم چون مامان هنوز کامل سرپا نشده بود ... اومدم آشپز آنلاین ... اسممو نوشتم ... آخرای پاییز بود ... فهمیدم آش شیر همون سوپ شیره .. البته چیزهای دیگه ای هم فهمیدم . .فهمیدم که شاید خدا میخواسته دوباره نشونم بده زندگی وجود داره و همیشه همه چیز بد نیست ... میخواسته منم خودمو ببینم .. یه مدتی با خودم زندگی کنم ... شعر مینوشتم اونجا ... و تمام فکرم چیزهای دردناکی بود که همه ی زندگیمو از بدو تولد گرفته بود ... تازه تازه هم عادتم شده بود برم وبلاگهای این و اون و بخونم و بفهمم که بقیه ی آدمها چه زندگیهایی دارند و منجر شد به آشناییم با حمیده ... و قبلش تورو دیدم .. با تو آشنا شدم ... و درست بیست و هفتم آذرماه ... برای اولین بار توو عمرم ... احساس کردم به دنیا اومدم ... منو بردی با خودت .. دور ِ دور ... منی که هیچ کسی رو نداشتم .. هیچ کجای دنیا سهمم نبود .. و هیچ وقت فرصت نشده بود حتی به خودم فکر کنم . بعد از رفتن ِ فیروزه .. اولین شبی بود که احساس کردم آروم شدم ... رفتیم شمال... خودم اومدم دنبالت ... با اون روسری گلدارت که هیچوقت یادم نمیره و اون پالتوی که پوشیده بودی و دم در منتظر بودی تا اس بدم بیای.. اومدی ... میدونی ... با تمام وجودت اومدی ... من به دنیا اومده بودم ... درست همون شب ... همون شبی که غل و زنجیر ِ بدبختیهای دنیا به پاهام بود ... جوری از زمین و زمان دورم کردی که فردا صبحش ...احساس کردم خدا هنوز وجود داره . برای من هم زندگی ممکنه جریان داشته باشه ... دوست شدم باهات.. باهم دوست شدیم .. و درست دهم دی ماه . اولین روز سایتمون بود.. بهم قول دادی که باهام بمونی ... بهت یه دروغ بزرگ گفته بودم . نگفته بودم بهت چی ام . کی ام . چجوری ام .. میدونی توو فکرم چی بود. با خودم میگفتم یه چند ماهی این جوری تووی این رویا زندگی میکنم و بعد با یه داستان ِ تلخ .. خودمو برا این آدما تموم میکنم و لااقلش اینه که منم چند ماهی نفس کشیدم و زنده بودم ... توو همون رویا ... فقط توو همون رویا.. چون میدونستم محال ممکنه واقعیت بشه ... منی که دستهام اونقدر تنها بود که به دستهات توی رویا چنگ زد ...باهم شروع کردیم .. حرف زدیم .. بودی .. واقعا بودی .. منو با همه ی وجودت میخواستی ... همه ی وجودت و در اختیارم میذاشتی ... محتاج ِ هم بودیم ... تا اینکه گرفتار ِ دید و بازدیدهای بیخود ِ نت شده بودم . به خیالم که هر کسی تو میشه . میشه تورو . اون شب و هزار بار بسازم . میشه توو خیال... توو اوهام و رویا ، با آدمایی باشم که دوستم دارند ... بهم باور میدن . خودمو بهم پس میدن .. اونقدر بیچاره بودم که حد نداشت .. و طبع شعر و عاشقی ِ داغ ِ حمیده منو از تو غافل کرد. ازم پرسیدی اون شب که اون چی داشت که باهاش موندم .. خودم هم نمیدونم ولی یه جور دیوانه واری دوستم داشت ... برام عشق میخوند. برام شعر میگفت... همه ی دنیامو پر کرده بود. صبح ها از خواب بیدارم میکرد برم سر کار. همه چیزش شده بودم ... تا اینکه اصرار کرد همدیگه رو ببینیم .. باورت نمیشه به پاهام افتاده بود. چند بار بلیط گرفت حتی.. هزینه ی هنگفت ِ سفرهای خارجی ... من کم آورده بودم .. نمیتونستم برم . اصلا راستش و بخوای نمیخواستم که برم ... دلم نمیخواست از رویا بیرون برم .. چون سراسر زندگیم هنوز درد بود. هنوز غم بود. هنوز وفاداری خاصی بود که به فیروزه و خاک و سنگ قبرش داشتم .اینو بارها بهش گفتم . باور نکرد... یک بار اومد تا دم در شرکت .. نرفتم پایین . باورت میشه توو پشت بووم شرکت قایم شدم ... تورو قرآن از خودش بپرس..با اینکه دیگه همه چیزو هم راجع به من میدونست . له شد.. داغون شد.  مخصوصا اینکه بعدترها فهمید با تو احساسی عاشقانه دارم ... من و تو .. پستی و بلندی های زیادی طی کردیم ... تا اینکه از پارسال شهریور ماه .. بعد از اون همه صدا کردنت.. به سمت هم برگشتیم . پیامهاتو . ایمیلهاتو .. گفته هاتو .. دارم ... که میگفتی نیمای من .... نیمای من ..... وای ندا ... جوری داره تمام بدنم میلرزه که باورت نمیشه ... ما دوباره به هم رسیدیم و تو بهم گفتی محال ممکنه که دیگه از هم جدا بشیم .. یه چیز ِ عجیبی شدیم برا هم ... باهم .. پیش هم .. چه پاییز عاشقانه ای بود ...من هنوز مشکلاتم توو خونه ادامه داشت . اما هیچ وقت حرفی نزدم... کاش اون شبی این چیزها رو میدونستی تا جای کمربند ِ بابا رو روو پشتم نشون میدادم . زخم ِ تازه بود ... دو سه سالی طول میکشه جای سگکش بره ... اون روزی به دکترت گفتم که من دردهایی دارم که ندا هیچ کدومشونو نمیدونه . چون دلم نمیخواد با حس ترحم پیشم بمونه .. نمیخوام بدونه چه دردهایی دارم . میخوام روم حساب کنه . بهم تکیه کنه ... اما این روزها با خودم میگم شاید اگر ثانیه ای از زندگیمو میدونستی. دلیل ِ این همه پافشاریم برای این رویا رو میفهمیدی... وقتی بهت میگم نمیدونی برام چی هستی و کی هستی ... شاید با دونستن ِ خیلی چیزها میفهمیدی.. کاش میشد یه بار دیگه ببینمت .. جای زخمامو که ازت توو دل ِ شب مخفی میکردم نشون بدم ... کاش میشد یک بار دیگه بخوای رحم کنی ... من این چند روز که درگیر عشق یک طرفه ی تو شدم ... میدونم که برات عشقم مرده . میدونم که هیچ وقت دوست نداری برگردیم به اون حال. میدونم که هیچ موقع دیگه توو رویا نیمای من صدام نمیکنی .. منو در آغوشت نمیکشی ... ( این چند خط نوشتنش خیلی طول کشید چون اون بغض ِ سه روزه شکسته و هیچ کجا رو نمیبینم که تایپ کنم ) میدونم که نمیدونی آغوشت برام یعنی چی. میدونم که زندگی خودت و داری. بی نیازی از من و یه رویایی با من ... اما من و تو با هم روزگاری داشتیم .. من با وجود همه ی نداشته هام . روی ی داشته ی احساس ِ تو . حساب کردم ... حساب کردم .. حساب کردم که همین جوری توو رویا تا مرگ میتونم زنده بمونم .. پارسال که بهت گفتم رفتم ام آر آی .. فکر کردی شوخی میکنم ... جدی نگرفتی.. منم نخواستم فکر کنی داستان جدید سر هم کردم . من واسه نگه داشتن ِ تو ، به موقعهایی خیلی کارها کردم ... اون روزی که دکترت گیر داده بود که ندا رو ول کن و فکر عملت و اینا باش.. چطوری میتونستم بگم بابا من اگه بمیرم هم نمیتونم برم عمل کنم . چون اونقدر بدبختی توو زندگیم هست .. اونقدر دارم زجر میکشم توو خونه .. اونقدر مادرم بیچاره است که .... نتونستم بهت حالی کنم . ندایی که همینجوری راحت میگی دوست معمولیش شو ... همه ی باور و عشق و ایمان و خدای یه آدمیه که ته ِ ته ِ خطه ... ته ِ خطه ها ... یعنی هیچیییییییییی نداره ... اما باز به تو که میرسه .. شونه هاش هنوز جای سرته ... و با تمام وجود دلش میخواد برا یک شب دیگه هم که شده بغلش کنی ... آرزوی یه آدم معلول اینه که بتونه راه بره . بدوه . ... و چه رویای از این قشنگ تر که همیشه به راه رفتن فکر کنه ... آرزوی یکی مثل که هیچ موقع هیچی نداشته ؛ با تو این بود که رویا داشته باشم .. و چه رویایی ازین قشنگ تر که تو باهام باشی... جای بلوف زدن که نیست .. بودن خیلیها توو زندگیم . ولی ... مگه یک سر سوزن ، تو شدن ؟ مگه کسی جاتو گرفت؟ اون قدر بودددددددددی که همه ی اون آدمها رو قربونی کنم به پات.. که فقط اون رویا رو برام زنده نگه داری. میدونی باچی ؟ با اینکه فقط حتی اگه شده برام فیلم بازی کنی.. بگی که هنوزم بهم احتیاج داری. بذاری سرمو بذارم روو شونه ات زار بزنم ............ دردامو ندا... دردهامو خفه خفه گریه کنم توو دل ِ شب. من سیرم از تنهایی.. سیرم از خودم ... سیر بودم از خدا که تو رسیدی...ما باهم موندیم .. پای هم موندیم ... تا اینکه خسته ات کردم .. حالا میفهمم حتی اگه زن داشتم . شاید از پدرم بدتر بودم براش. چون حتی رویاهام خسته اش میکنه ... حالا میبینم چقدر به درد نخورم . چقدر بدم .. چقدر کمم.. تو خدای یه آدم ِ تنها شدی که هیچ وقت تا همین امروز داستان زندگیش و ننوشته بود ... نگفته بود ... امروز دیدم شدم همون دوستی که میخواستی .. معمولی ِ معمولی ِ معمولی ... زنگ نباشه . هر وقت خواستی و وقتش و داشتی بیای سر بزنی بهم .. یا نمیدونم ... نمیدونم بعد از این چیا ازم بگیری ...من ولی با اون رویا که خسته ات کرد داشتم زندگی میکردممممممممم ... زندگی .. زندگی.. زندگی ِ آدمی که هیچی نداره ... به یه تار  ِ مو بنده ندا .. به یه تار  ِ مو ... وقتی که اومدی.. خودت با پاهای خودت اومدی... وقتی که توو ماشین زار زدم و خجالت نکشیدم ازت ... خیلی دلم میخواست اونقدر فرصت بود که همه ی حالمو بهت بگم .. احتیاجم و بهت نشون بدم ... بدونی هوس نیستی برام . بدونی چقدر پاکی برام . بدونی چجوری زندگی هستی برام .... همه چی هستی برام . اما نشد انگار ... نتونستم نشونت بدم عشقم چیه .. احساسم چجوریه ... منو قاطی ِ آدمایی کردی که از عشق ، نیاز جنسی رو فهمیدن و بس. من و ندیدی.. نخواستی ببینی .. حتی فکرشو نکردی ممکنه پای این بریدنت جون بدم .. بمیرم ... توئی که همه ی باورم شدی.. دستهامو گرفتی.. میدونی دستهام چی بود؟ میدونی برای اومدن پیشت چی کردم ؟میدونی چیزی که بینمون گذشت هیچ وقت روو کره ی زمین با هیچ موجود زنده ای نداشتم .. میدونی چشمات برام چیه ؟ فهمیدی آرام ِ جانم چه حسیه ؟ دونستی؟ نخواستی منو داشته باشی قد ِ یه عشق ... عشقی که منو بهش مبتلا کردی.. حتی نخواستی بالای سر ِ مریضت بشینی .مریضی که از دنیا بریده بود... با التماسای تو به زندگی برگشت.. حتی به خدا و باور ِ حضور ِ خدا برگشت .. رویای آغوش ِ تو .. گناه ِ زندگی ِ ما نیست ... کعبه ی من بود ندا ... همه ی پناهگاهم . همه ی سرپناهم . همه ی عشقی که به یه زندگی بستم . میدونم خیلی سخته درکش برات. باید حتما جای من بوده باشی.. مثل من . قد من ... وقتی میگم شکل من بی کس و کار بوده باشی.. تنهای تنهااااااااااااااااااا.... تا بفهمی چه حالیه اون رویا رو از کسی گرفتن .. تا بدونی از اینجا به بعدش حتی اگه شده نقش بازی کنی.. دستتو روو سرم بکشی... احساست کنم . ازم دور نشی... من برای این شکست .. خیلی ضعیف بودم . خیلی خسته تر و ناتوان تر از اون چیزی که بتونم دوباره بلند بشم حتی... یا بشه یه بار دیگه همه ی چیزهایی رو که با تو تجربه کردم جای دیگه تجربه کنم .. تو زندگیت ، زندگی ِ منم بود ... نفست .. آرامشت .. وجودت ... پسرت ... همه چیز ... مال ِ منم بود... من خیلییییییی حواسم بهت بود ... برا خاطر ِ اینکه مبادا برسه روزی که ازم ببری.. که دوری کنی ازم ... که چشم باز کنم حس کنم یکی ام مثل ِ پدر ِ خودم که هیچکی تحملشو نداره ... من برای این چهار سال زندگی و تمام بدی هایی که بهت کردم متاسفم.برای همه ی این مدتی که دلم نیومد و نتونستم عشقت و ول کنم متاسفم . ببخش که هنوز که هنوزه پافشاری میکنی نباشی برام.. یا قد یه دوست باشی برام و من هی زل زدم به ثانیه ها ... هی اینجا مُردم ... هی خدا خدا خداااا کردم که خدا ، خدامو ازم نگیره ... خدا امید ِ هیچکسی رو ازش نگیره ندا ... قبله ی من توئی. اون کسی که با تمام وجودش پیشم اومد ... باهام موند ... و جانانه باورم کرد. توئی .. مگه آدم میتونه هیچ حسی به خالقش نداشته باشه ؟ و مگر میشه این احساس ، کثیف باشه ؟ گناه باشه؟ من آزار ِ تو نیستم ... من همه ی پیکرم نیازه ... همه ی وجودم مالامال ِ توئه .. احساسی بهم دادی که توو دنیااااااااااااااا نیست ... توو دنیا نیست ...اگه با من به خدا رسیدی.. مرحبا ... اگه با من از همه بی نیاز شدی.. آفرین .. پس چرا آخرین امید ِ زنده بودنمو ازم گرفتی.. ساعت داره پنج میشه . باید برم خونه ... نه پای رفتن دارم ... نه دل ِ زندگی کردن ... خیلی حرفه همه چیز  ِ یه آدمی باشی که هیچی نداره .... من اگه کمم .. اگه بدم .. اگه حس کردی بودنم قشنگ نیست ... اگه خسته ات کرده احساسم ... برای خودم ... خیلی متاسفم ... من به عشق ِ اون جمله ی هستمت .. تا الان هستم . من به عشق ِ اینکه یه روزی عشق ِ هم بودیم .. الان هستم ... من ... هیچ حالم خوب نیست .... هیچی ِ زندگیم سر جاش نیست ... تو بودی.. با همه ی نداشته هام ... یه دنیا زیر پام بود... اینا برا کسی که هیچ دنیایی . هیچ آخر و عاقبتی نداره .. خیلییییییییییییییییییه .... میگفتی دیگه هیچکدوممون حق نداریم بذاریم سردی پیش بیاد.. همه ی واقعیتهای آینده رو که گرفتی ؛ هیچ .. حتی رویای بیچاره ی منو هم ، له کردی...... من حتی اگه سالی یه بار قرار بود ببینمت ... باور کن شاید ... فقط واسه بوو کردنت بوده ... من عشقو با تمام وجود تجربه کردم . همیشه میگن از کسی بپرس که نداره .... از من بپرس عشق چیه ... از من بپرس زندگی چیه .. از من بپرس . نه از خودت و امثال خودت که هر لحظه اراده کنین .. هر جور عشقی هست و زندگی هم همیشه هست ... من جدا از اینکه هیچی ندارم ... خیلی چیزهای دیگه نداشتم توو زندگیم که هیچ وقت نخواستم بهت بگم .... مبادا خیال کنی میخوام ترحمت و جلب کنم .من هنوز اینجا توی جهنمی دست و پا میزنم که اسمش زندگیه ... من همه ی دنیارو توو چشمای تو دیدم.اون شبی که دستهامو گرفتی.... اون شبی که دستهامو گرفتی............... اون شب ندا .... من . . . . من .......چشمام نمیبینه .... من نمیتونم بی خیالت بشم .. نمیتونم اون احساسو نداشته باشم .. میمیرم .تمام.

8



به چــــه تشبیه کنم نــام تو را

به بــــهار

یا به آبی  ِ زلال  ِ دریــــا !

ســـــاده تر می گویم

تــو تمامیـــت احساس  ِ منی

...




هر شب منتظرم


که درست نیمه های شب

باران ببارد

من از شدت ِ تب ، عرق کرده باشم

بیدارم کنی

و بگویی

:

چیزی نیست ، خواب می دیدی که تنهایت گذاشته ام

کابوس بوده که نخواهمت ، نداشته باشمت

...



دیشب آمدی

داشتم خدا را صدا میزدم ... از عدالتش باهم حرف میزدیم که رسیدی

مهربان تر بودی ... گرم تر ... صمیمی تر

به خودت نزدیک ، شبیه


ما همین جاییم

گوشه ی همین دل

کنار  ِ همان خاطره های آشنایمان

هنوز ، اینجا کسی ، کنج  ِ این ویرانه ی خراب ، نفس میکشد

بوی تو در دهانم میپیچد

.


یاد حرفهایی که قبل آمدنت با خدا زده بودم ، افتادم

یاد نمازی که عشقت یادم داد

یاد تمام  ِ آن باوری که به من دادی

مرا گم نکن ... ما با هم ، خدا را پیدا کردیم

و از تمام  ِ دنیا و آدمهایش ، رها

یاد خدا پرستی و عشق ......


یاد ِ رهایی از آدمها

.



تنهای بی نیاز  ِ من

مرا هنوز زیر پر و بالت نگه دار

برای روز و شبهای مبادا

برای لحظه هایی که دلت میخواهد ، یکی باشد که بگویی

دماغگیرت گم شده

یا نمیدانم .... خسته باشی و چشمهایت هی برود

..


تو اگر توانستی ، پنج بار در مقابل  ِ  ترد شدن ، بایستی

من دنیا را به تو میدهم ....

.
دوره ات میکردم این شانزده شب ....

پنج بار مرا برای همیشه رانده بودی

این آخری ، هم که گـــُـل   ِ  سر سبد

تو اگر توانستی پنج بار ، در مقابل ِ رانده شدن

بایستی

....


دیشب آنقدر خوشبخت شده بودم که جلد کتاب تو را ببینم

کنارم بنشینی و فرار نکنی

و گمان نکنی که یک وحشی ِ متجاوز رو به رویت نشسته

ای ندای آغازم

ای آبروی عشقم

حیثیت ِ من


ما سه نفر از هم جدا نیستیم

من ... تو  و  خدا

.

حسابمان را

با هیچ کجای زمین ، یکی نکن

با هیچکس

با هیچ چیز

هیچ نسبتی

...


مرا برای روزهای مبادایت نگه دار

و همیشه یادت باشد ، داشتن ِ یک لاستیک ِ زاپاس

حتی برای روزهای آفتابی هم بد نیست

.


من موهای بافته ی تو را ، با یک دنیا عوض نمیکنم

یاد ِ چشمهایت را با هیچ چیز

.


یک ماه پیش در چنین روزی

من می باریدم

تو می باریدی

هر دو اشک میریختیم

و با تمام وجود ، قرار  ِ روزهای بعد

ماههای بعد

و سالهای سال بعد را میگذاشتیم

...


یک ماه پیش ... تو راه به دستان عشق

عشق را به بازوان ِ قدرتمند ِ خدایی سپردم که

این همه سال ، با این همه درد ، کنار  ِ هم نگهمان داشت

..


مرا به موهایت بباف

با لالایی ِ نگاهت ، بمیران

و یادت باشد که خوشبختی  ،   ....  گم شده ی همه ی ماست


مواظب باشیم اگر آن را پیدا کردیم

خودمان را گم نکنیم


.


چشمان ِ من

 و احساس ِ من

هیچوقت ، هزرگرد نبوده و نیست

ما را به حرمت  ِ لحظه های نجیبمان

نگه دار


بگذار باز هم باهم ، از همه ی مردمان دنیا بی نیاز شویم

مرا جا نگذار

ما ، چاره ی هم ، بیچاره ی همیم

.............
.

بی تو ، میمیرم

من این جمله ی کوتاه را زندگی کرده ام ....



به جذابترین گروه اینترنتی ملحق شوید

7

خدا رو شکر که میتونم هنوز بنویسم ..

میشینم اینجا و دلمو زار میزنم ...

خدا رو شکر که نمیدونی و نمیخونی منو

میتونم راحت حرفهامو بزنم

مثل الان که دارم از ناراحتی میمیرم ...

دلم میخواست دم دستم بودی میگرفتمت یه دل سیر میزدم

بعد خودمو پرت میکردم توو بغلت و های های گریه میکردم

به حال خودم

به روزگاری که برام ساختی

هه ...

گفتی دوستیم

دارم دوستیت و هم میبینم

هر چند ساعتی میای میگی سلام خوبی !؟

واقعا مسخره شده ...

واقعا متاسفم

برای اون همه جونی که باهم کندیم .. تا برسونی منو به اینجا

حتی قد دوستاتم نیستم برات


تکلیفت و با خودت که ندونستی ، هیچ

منو هم بیچاره ی بلاتکلیفیت کردی

گاهی داغ داغی .. گاهی سرد سرد...

گاهی تشنه ی تشنه .. گاهی سیر ِ سیر ...

گاهی عاشق و زار ... گاهی خسته و بیزار ....

.

چقدر خوورد شدم تا برسم بهت

تا کنارت .. زیر پر و بالت باشم ..

چقدر دارم روزی هزار بار میمیرم که تو توو حال خودت باشی

اون جوری که میخوای باشی ...

منو بزنی توو گه ... خیال کنی که چه خوب شد اینجوری

راه نجاتت و یافتی ...

.

گلوم درد میکنه ...

از بغض

دیگه اشکهام نمیاد

جاشو یه بغض وحشتناکی گرفته ...

یه حال خرابی ام ...

یه حالت افتزاه .

.

یه بار جا نماز آب میکشی

میشی دختر پیغمبر

یه بار دنیای نیاز میشی ... با نفسهات ........................

.

یه بار اون قدر نزدیکم میکنی که باور کنم هستی

یه بار اون قدر دورم میکنی که فکر کنم همیشه بازیم دادی...

.

تو دقیقا هیچ وقت ندونستی چی میخوای

هی بازی... هی بازی...

منم هر بار ... خرابتر و بیچاره تر از قبل ...

شکستم و باز با همه ی ته مونده های وجودم ... دنیامو بهت بستم

.

دنیای بی گناهمو

آرزوهای بی آزارمو

عاشقی هایی که با همه ی وجودت میخواستی ...

.

راستی سر نمازت که خیلی هم بهت آرامش میده .. به خدا چی میگی؟

ازش چیا میخوای؟

لابد این بار آرزو میکنی هر جوری شده از شر  ِ من راحت بشی

شاید دعا دعا میکنی که امروز فردا گورمو گم کنم ...

.

تا حالا تونستی پای حرفهای خودت وایستی؟

جز اون موقعهایی که لج میکنی و همه ی نیرو و انرژیتو میذاری که بدبختم کنی و حرف حرف تو باشه .

.

واقعا دوست داشتن های این مدلی هم برای خودش عالمی داره .

من مهمان ِ خاکم ..

این یکی دو روز ِ دنیا ... فکرشم نمیکردم .. اگه بناست هر کسی بلایی سرم بیاره

از تو ؛ این جوری ضربه بخورم ..

که روزی هزار بار آرزوی مرگ کنم ...

.

یه یهو بی اعتنایی.. سردی ... غریبی ببینم ..

و بعد با تمام ِ ادعا تازه بدهکارم بشم که خو .. همینه دیگه

چاره ای نیست و گه خوردم که همه ی دار و ندارمو بهت بستم ...

.

نمیدونم ..

فکرم کار نمیکنه

نمیفهمم چرا فقط من گناهتم ...

چرا تنها عاملی که باید گرفته بشه ازت عشق پاک منه ....

چطوریه که حمد و سوره ی خدا رو میخونی

بعد بازم خیلی راحت .. کلمه های رکیک میاد روو زبونت

کلمه هایی که خیلی وقتها فخر فروختی و افتخار کردی که خونواده ات کلا دسته جمعی به کارشون میبرن

صبح با ساحل حرف میزدی ...

خیلی راحت بازم کلمه ای رو به کار بردی که

خب البته تو .. همیشه همه ی کارهات بی منظوره ..

یه فرشته ی مقدسی که بزرگترین عامل بدبختیت منم ...

.

یه جورایی داره بهت حسودیم میشه

اینکه چقدر خوبه که آدم یه وقتایی فراموشکار باشه

مثل تو ... قد تو .. عین خودت ....

یادش بره خیلی چیزا.. خیلی روزا .. خیلیییییییییییییییییییییی حرفه ها ....

به روی مبارکش هم نیاره که الان .. همین الان داره باهات چی کار میکنه

.

نمیدونم درددلی که با خدا بعد نمازت میکنی چیه

اما خوشحالم که آرومت میکنه

خیلی خوبه که آدم قتل نفس کنه و بعد آرامش بگیره ...

این خیلی عالیه که میتونی خودت و با شرایطت وفق بدی ..

.

اینکه من زاپاس زندگیت بودم از اوبش

مسئله ایه که دائم این روزها بهش فکر میکنم ..

.

نمیگم بهت بد نکردم ها..

چرا .. اتفاقا خیلی هم بدی کردم

خیلی جا .. جات گذاشتم

خیلی موقعها بدت و گفتم

خیلی جاها باورت نکردم

خیلیییییی وقتها ......


اما میدونی ته ِ تهش


اونجایی که بعد سالها دیدمت

به قول خودت که حتم دارم یادت نیست

همه چیییییییییی عوض شد
.


یعنی روحمو بهت پیوند زدم

همه ی باورم شدی

که دستمزدمو این جوری بدی


طوری زمینم زدی که ...

.

حسادتم میشه به وجدانت

که با خم و راست شدن در مقابل خدایی که نمیدونم چی داره بهش بگه ... آرامش میگیره ..

.

واقعا حسادتم میشه ....

.

شاید اگه توام مثل من پاک باخته بودی

جونت و گذاشته بودی کف دستت تعارف کرده بودی

یا نمیدونم .. گذشته هاتو ... خاک ِ یه مرده رو حتی.... فدای قسمهای یکی دیگه میکردی

الان حالمو خووب میفهمیدی...

وقتی میرسیدی ته تهش به یه آدمی که فقط هم اسم عشقته ..

هیچی ازش نمیدونی

هی سعی میکنی کنارش باشی

درکش کنی

باورش کنی باز ... باورت میشه ... توووو اوج بدبخت کردنت .. بازم دلت بخواد باورش کنی

با اینکه بدونی حتی اگه از پیغمبر هم پیرهن بسازه .. دیگه هیچی اون ارزشو نداره ...

آره ... مگه بتونی اون زمان حالمو بفهمی ...

تا سلول له سلولت که یک روز گفتی فریادم میزده ... حس و حالمو درک کنی..

اگه توام نفرین های یکی دیگه رو به جون خریده بودی...

اگه همه ی زندگیت و گذاشته بودی اونم برای چندمین بار که پای قسمهاش جون بدی  و باورش کنی

حال الانم و خوووب میفهمیدی ...

.

الانی که اصلا نمیدونم باید چی کار کنم ....

کی ام برات

چی ام برات

الان چهار چرخ لاستیکات پُر باده و به خیالت که زاپاس بی زاپاس ...

انداختی منو گوشه ی جاده و د برو که رفتی ...

هه ....

.

چه انتظاری از تو فربونت برم الهی

من سرتاسر زندگیم مسخره است ...

.

یه اینجا رو فکر کردم آدمَم ...

به خیالم ... منم میشه نفس بکشم

میشه اعتماد کنم .

میشه دنیا رو ببینم

میشه خدا رو باور کنم

میشه عشق بورزم ....

.

درد داره . خیلی درد داره

خیلییییییییییییی درد داره .....

کاش جای اینکه الان یادت بیفته نماز بخونی

خونی که روی دستاته قبلش پاک میکردی


کاش میدونستی از بین بردن ِ یه آدم

هیچ وفت برات خوشبختی نمیاره

.

چه با غرور ِ تمام هم گفتی که میخواستی حتی واتزآپتو پاک کنی

تورو قرآن میبینی چقدر بیچاره ام ؟

میبینی آخر و عاقبتم چی شد؟

حتی قد ِ روزایی که با هم بدبختی کشیدیم ..که هیچ

قد ِ یک ماه روی شرف ِ قولت نموندی

کاش یه جور دیگه داغونم میکردی

میتونستی به قرآن

چطو شد به از بین بردن اعتماد به نفس ... به از بین بردن زندگی ِ یکی که میدونستی هیچیییییییییی نداره ... راضی شدی ..

یعنی هیچ راه دیگه ای نبود؟

.

یعنی واقعا نمیفهمی یا خودت و زدی به نفهمی؟

یعنی هر لحظه که میام سمت گوشیم فقط آرزو میکنم یک جمله برام نوشته باشی که

حالمو میدونی

میدونی از چیه که دم به دقیقه میام چک کنم ببینم یک بار چشمات خورده به گوشی یا نه

من دو هفته است ... دارم زار میزنم

هیچی آرومم نمیکنه

.

گاهی که از سر ترحم میای صدام میکنی

سلام علیک میکنی و از حال این  و اون میپرسی

دلم میخواد خودمو دار بزنم ...

.

نمیدونم جوابت و بدم .. ندم ..

اصلا چی بگم ...

چی بگم ... مرگ نیمات خودت بگو ...

.

به کسی که یه عمر منو نیمای من صدا زد

عشقم ... عمرم ... همه ی وجودمممممممممممم صدام کرد

به این غریبه ای که حتی خودشم نمیدونه چی کار میکنه

چی بگم

چه مدلی حرف بزنم

تا حد صمیمی بشم

چی کار کنم یک دقیقه بیشتر بمونه

چقدر بمونم که بس باشه ؟

مثل صبح ؟

چهل و هشت ثانیه ؟

خوبی و خوبم و آمپولم یادم بود و شرکتی و ناهار چی میکنی و خوشحال شدم . خدافظ؟

.

میبینی دستمزد من چیاست ؟

میبینی پای تو جوون دادن .. باورت کردن .. بهت اعتماد کردن ... چه عقوبتی داره ؟

.

کاش حرفامو میخوندی

ای وای نه

مگه اون روزی که دکتر جونت باهام حرف زد و

داشتم جووووووووووون میدادم چی کردی

مگه اون هفته ای که مردم ِ غریبه نجاتم دادن .. چی کردی

مگه وقتی ک نعره میزدم

مگه همه ی روزایی که پات افتادم

هی خواستم یادت بیارم

مگه اون روزها برام چی کار کردی

...

سکوت

نگاه

خیلییییییییی هم نگران میشدی ... میزدی.. خوبی !!!؟

هه ..

نه . همون بهتر که نمیخونی

لااقل خیالم راحته اینجوری ...

.

من خیلییییییییی داغونم

دیشب تا دو نصفه شب ... میدونی برا چیا گریه کردم ؟

میدونی چیا با خدا گفتم ؟

میدونی وقتی تشویقم کردی نماز بخونم ... چی دلم میخواست بهت بگم

که برگشتی بهم گفتی براش فرقی نداره

.

آره به قرآن مجید

براش هیچ فرقی نداره

همین که توو آغوش تو آرامش دنیارو میگرفتم .. نماز بود

همین که فکرم .. ذکرم شده بودی و از دنیا و گناهاش به دور بودم . برام بزرگترین عبادت بود..

.

همین که به قول خودت که هزار بار گفتی... از همه ی دنیا بی نیاز شده بودم .. برام عین زیارت کردن ِ خدا بود.

همین که دلت نشکسته بود و دلم خوون نبود ... بزرگترین نماز ِ روی زمین بود ...

آخه میدونی ... براش هیچ فرقی نداره ....

.

آخ ... دنیای من....................

ای دادددددددددددددددددددددددددددد ... ای داد ...

...

برای من نماز اون لحظه ای بود که هوش و حواسم از همه ی دنیا رها میشد

فقط تو میموندی و خدا

شاید همین حس و حال تورو به خودش نزدیک کرد

اون قدر بی نیاز شدی از آدما که حتی خود ِ منو هم جا گذاشتی ...

.

حالم اصلا خوب نیست ....

به همون خدا ..

همون خدایی که .....


6




گهگاهی مرا در آغوش بکش ...

بگذار هنوز بدانم ، برایت وجود دارم

یکی را دارم ...


گهگاهی بگو که تو هم دلت تنگ شده ...


بگذار هنوز بدانم ، بازی نداده بودی ام ...



گهگاهی تو هم ... مرا دوست بدار

سرت را روی شانه ام بگذار ....

برایم حرف بزن ...

بگذار بدانم معنای گذشتم را فهمیدی ...



گهگاهی ...


فقط گهگاهی نشانم بده ...

که دردی که از جان و دل میکشم را ؛ میدانی ...


  کنارم بنشین

نگاهم کن

دست نوازشت را از سر یتیمت برندار ....



گهگداری مرا ببین

و به یادت بیاور برای من چه هستی


از خاطرت نبر .. خاطره هایمان را

هوای مان را


به یاد داشته باش آن چیزی که به دستان ِ هم سپردیم

دل بود ....

جان داشت ... با هزار آرزو ... هزار احتیاج


با تمام ِ احساسی که خیال میکردم تو هم نیاز مبرمش را میدانی

حتی اگر شده دروغین ، هوایم را داشته باش ....



گهگاهی یادت بیاور

آغوشی که به خیالت ، گناه آلوده بود

امن ترین جای دنیا برای کسی بود که

تمام هستی اش را به نامت کرد. . .

باورت کرد ... به تو ایمان آورد ...


.

 گاه گاهی یادت بیاور که من سنگ نیستم

انسانم


نیازهایم را خاک کردم که تو باشی... بمانی ...


اگر هر چیزی را از من گرفتی...


باور ِ اینکه دوستم داری را  ، نگیر  ....

..

.

گهگاهی ...

فقط گهگاهی . . . .

به من نگاه کن ... اگر جایی .. جوری  به دستهایم


به آغوشم حتی که پاک تر از هر دنیایی بود


به بودنم ... ماندنم .. نیاز داشتی


بگو ... صدایم کن


.
گهگاهی صدایم بزن


بگذار یادم نرود


تو همان کسی بودی که از خدا تمنا میکرد ... عشقم برای تو بماند .. و مال دیگری نشود


من را به خودت نسبت بده


نگذار احساس کنم توی جالیز  ِ  زندگی ات .. فقط یک مترسکم

.


گهگاهی به یاد بیاور پای رسیدن به هم ، چه سالها گذراندیم

 و خدا همیشه کنارمان بود

.


یادت بماند اگر همه ی دنیا را از من بگیرند

دردی نداشت .. چون هیچ نداشتم

مگر عشقت را

و تو درست دست روی عشقم گذاشتی

..


گهگاهی ... برای خودت زمزمه کن

که یکی با تمام وجودش ... با همه ی هست و نیستش .. پای همه ی خواسته هاو نخواسته های تو مانده

نگاه کنی .. نگاه میکند

نگاه نکنی . در انتظار میمیرد


.

گاه گداری از خاطرت نبر

که بین من و تو ، همه چیز فرق داشت

.

همه چیز فرق داشت . . . .



-------------------------------



دیشب تا نیمه های شب ، خوابم نبُرد ....

خیلی ذهن و فکرم درگیر بود ...

یهو انگار چشمام باز شده بود

فهمیدم حرفهات چیه

دلیل کارهات چیه ...

وقتی اسم خدا رو آوردی

و موقعی که فهمیدم بزرگترین دلیل برای ، دوری کردنت

این هست که فکر کردی از خدا دور شدی

یا به گناه آلوده ات کردم ...

بهت حق دادم ... حق دادم که باور نکرده باشی منو

و چون دیدم که برای آرامش ؛ این بار به کسی مثل خدا پناه بردی ...

دیدم تو ، همون خدایی هستی که بارها و مدام ازش گفتم ....

وقتی دیدم میخوای جای لحظه هامونو .. جای آرامش و تسکین گرفتن از همدیگه ؛ با خدا باشی

تسلیم شدم ..

نه برای اینکه قبول داشته باشم که من و تو ، گناه ِ همدیگه ایم ..

نه .

برای اینکه کمکت کنم

که اگر داری با چنگ و دندون سعی میکنی زندگیت و یک زندگی آرام و عاری از من بکنی

اگر احساس میکنی عشق ِ من ... باعث خدشه توی روح و روان زندگیته

و یا اگر به این باور رسیدی که احساست به من ... اونم در اون حد ِ آسمانی و غیر قابل تصور ِ آدمای دیگه ؛ جوریه که باعث ناراحتیه ِ خودت از خودت میشه ...

دلم میخواد اون جوری باشم که میخوای

اگر بودنم رو به عنوان یک دوست معمولی کنارت ، میخوای

و فکر میکنی اینجوری برای زندگیت بهتره ...

به اندازه ی همون دوست معمولی کوتاه میام

به شرط اینکه دیگه در قالب یک دوست معمولی ... محبتت رو ازم نگیری ...

کنارم باشی... ببینی و بفهمی به خاطرت چی کار کردم ...

.

میخوام بشینم و نگاه کنم

شاید برسه اون روزی که توام به این باور برسی که بودن ِ ما کنار ِ هم ؛ گناه نبود

دوست داشتن بزرگترین نعمت دنیاست .. اینو همیشه توو گوشم خوندی..

آره قبول دارم عشق ِ پاکم ...

من همیشه نجابتی توی احساس عشقمون دیدم که تو ندیدی...

چون معیارت برای عشق ، هوس بوده ... هوی بوده ...

شاید این بار ؛ باورت عوض بشه

شاید توام به این حقیقت برسی که تو مو میدیدی و من پیچش ِ مو ...

من در تو ، خدا رو میدیدم ...

این حرف کمی نیست ...

جمله ای که هر بار گفتم ازش رنجیدی ...

اما یه لحظه ای به حس و حالم خواهی رسید ....

.

میخوام پیشت باشم

تا لحظه ای که آخرین نفسهامو میکشم

حتی اگر تاوان ِ اون عشق ِ پاک این باشه که از حالا به بعدش

بشه یه دوستی ِ زمینی ...

.

هیچ وقت توو زندگیم نخواستم چیزی و به کسی زور کنم

مخصوصا که اون آدم ، تو باشی ....

.

من عشقمو بهت ثابت میکنم

بهت نشون میدم چی هستی برام

آغوشت چه معناها برام داشته و داره ...

هوای نفسهات .. چقدر برام مقدسه ...

و چجوری حاضرم به خاطرت روی خودم .. روی همه چیزهایی که هیچ خطایی نبودند .. پا بذارم .

.

..

فقط کاش . توام بدونی و بفهمی که دارم به خاطرت چی کار میکنم

بدونی اگه کسی قد من دوستت داشت و

باهاش اینجوری میکردی...

میرفت و پشت سرش و هم نگاه نمیکرد ....

.

دنیای من ...

عشق ِ من ...

همه چیزم ....

اون قدر ازت پُرم

اونقدر خاطره هات برام دنیاست ...

برام همه چیزه

که همیشه کافیه بگی ؛ بمیر ... تا جلو چشمهات بمیرم

کاش این یکی دیگه برات باور شده باشه ...

.

پرم از بوی نفسهات ..

تو به گردنم خیلی حق داری

حالا که احساس میکنی

باید از زندگیت

عشق منو حذف کنی

باید کمکت کنم

اگه میخوای جای عشق منو . با آرامشی که از خدا میگیری پر کنی

حتما این کارو بکن

تا وقتی که خودش بهت نشون بده

برام ، مثل ِ خودشی

پاک .... بزرگ ... کم نشدنی ... لایزال .

.

همه جوره پات هستم

تا فقط یک بار دیگه در روز

صدای نفسهات کنارم باشه

حضورت و حس کنم

و اسمت ، بالای سرم بدرخشه ....

.

درسته که کمم

اما عشقی به بزرگی ِ تو دارم

یه احساسی که حاضرم برا نگه داشتنش ... و برای ثابت کردنش بهت ...

بارها و بارها بمیرم ...

.

تو و این عشق ... مقدستر از اونی هستید که

بخوام ، ازشون بگذرم ...

.

زمان میدیم

به زمان ، وقت میدیم ...

هستم .. نه مثل یک کوه کنارت ...

نه حتی مثل یک دوست کنارت ...

نمیدونم به چه اسمی...

هستم که نرم ...

.

آنجا که راهی جز رفتن نداری

بمان

رفتن از همه بر می آید ...

.

میمونم که این بار

شاید این بار

به حق سجده هایی که میری

به باور عشقم برسی ...

بدونی چی هستی برام ... کی هستی برام .... و وقتی از ستایش کردنت میگم

با بند بند وجودت به این باور برسی که

آغوشت ... احساسی که بهت دارم ... و اون نوع دوست داشتن

دور از گناه ... و فراتر از زمین و هوس همه چیزهایی که تورو ترسوند و ازم دور کرد...

.

.

میپرستمت ...

اشک توو چشام نمیذاره جایی و ببینم و بنویسم ......

.


5

زندگی من .. توی چشمهای توست ...

این چند ساعتی که ردی ازت نداشتم ... روح از تنم کنده شده بود ...

کلافه و بی قرار بودم ..

حتی نخواستم سراغت و از ساحل بگیرم

دلم نمیخواد کسی فکر کنه که باهم نیستیم ....

اصلا نمیدونی چه حالی بودم .. با خودم گفتم دیگه تموم شد ...

حوصله اش از واتزآپ هم سر رفت و دیگه تنها روزنه ای که برام مونده بود ... رفت ...

آخ که امروز تا عصر چی کشیدم ..

به چه چیزها فکر کردم..

چقدر خاطره هامونو زیر و رو کردم ...

خدا میدونه .. فقط خدا میدونه چه حالو هوایی داشتم ...

.

عصر که سلام کردی...

چشمهام نور گرفت

این چند مدت تازه دارم میفهمم چقدر واجبی برام

گقتی بی حوصله بودی

چقدر خوب شد چند کلمه باهم حرف زدیم

دلم نمیخواست اصلا یاد هیچی بیفتیم ....

فقط میخواستم کنارت باشم

حست کنم

چند کلمه ای فرصت حرف زدن باهات داشته باشم

به همون اندازه که بگی شام ماکارونی داری و

نمیدونم .. نمیدونم ....

یهو تمام وجودم به لرزه افتاد

فقط خدا میدونه چه حالی شدم ..


.

مگه میشه یه پرنده بمونه بی آب و دونه

مگه میشه که قناری توی بغض آواز بخونه .....


.

امروز عصر حتی به این فکر کردم

که اگه قرار باشه برای چهار سال ِ دیگه

دوباره از نو

از همین جا

شروع کنم

دوباره تو رو جلو روم میذارم و این بار

هیچ کدوم از اشتباهات گذشته رو تکرار نمیکنم

این بار تمام اون چهار سال و میشینم نگاه میکنم

دعا میکنم ...

و خدا رو تمنا میکنم که با تمام وجود عاشق تو باشم ....

دوباره از نو شروع میکنم

.

عطر تنت ؛ چیز کمی نیست که باهامه ..

وقتی نیستی ... یه چیز بزرگ توو زندگیم گم کردم

انگار هیچی ندارم

تنهای تنها ول شدم وسط زندگی

حوصله ی هیچی و هیچکی رو ندارم ....

اصلا انگار وجود ندارم ..

.

همین سلام و بودنت

همین احساس ِ حضورت ...

همین که چند دقیقه از عمرمون دوباره کنار هم گذشت ...

.

چقدر دلم میخواست سرت و بغل کنم

بهت بگم

میشه باهم گریه کنیم ؟

میشه دیگه به هیچی فکر نکنیم ؟

میشه بذاری زمان بگذره ؟

میشه ازم مثل تاعون زده ها فرار نکنی؟

میشه بذاری توو بغلت های های گریه کنم .....

تمام ترسهامو

تمام ِ این شبهایی که نبودی و توو بالشم هق هق کردم ....

همه ی لحظه هایی که صدای خفه خفه گریه کردنمو هیچ کسی نشنید...

.

میشه مثل همون شب .. سرمو بذارم روو پات .. دو تایی باهم .. توو سکوت ... فقط گریه کنیم .....

اونم با صدای بلند ...

نمیدونم توو اون لحظه ها به چی فکر میکردی...

اما من و گریه هام از سر خوشبختی بود .. و ترس ِ خفیف ِ اینکه مبادا نباشی ....

.

میخواستم بهت بگم بذار ... یه کم  ِ دیگه بگذره ...

ما بی هم نمیتونیم ...

لااقل من ؛ بی تو نمیتونم ..

یعنی بهم ثابت شده ها ...

حتی نفسهام باهام راه نمیان .. لج کردن بهم ...

در و دیوار ِ شهر و خونه و همه جای این چند سال سراغ تورو میگیرن ازم ....

.

چقدر دلم برای بودنت تنگ شده بود

وقتی بهم گقتی امری نیست قربان ؟

فقط میخواستم بگم ... بذار بمونم توو حال و هوات ...

بهمون فرصت بده ...

بذار نشونت بدم چجوری دوستت دارم

خودم هم باورم نمیشه

تا این حد بهت نیاز داشته باشم که هر چی که شد ...

هر تیشه ای که به استخونام فروو رفت این دو هفته

حتی نمیتونم جلوی اسمت ... جلو حُرم  ِ بودنت ... چشم ببندم .

.

نمیتونم به قرآن

نمیشه نباشم

نمذارم نباشی ...

نباید تموم بشیم برای هم ..

.

تو ؛ نفسهای منی

حتی اگه کم بیاری

باید روو شونه های خودم سر بذاری

باید بذاری خودم پاهات بشم و ببرمت

.

تو پاره پاره ی وجودمی

حقی که به گردنم داری

مثل حقیه که خدا به گردنم داره

که هر لحظه که اراده کنه .. میتونه جونمو بگیره ...

تو هم همین طور ...

.

من هیچ راهی ندارم

جز اینکه نگاه کنم

صبر کنم

و بهت ثابت کنم

از همین جا

دوباره شروع میکنم

حتی اگر شده چند سال صبر میکنم

تا فقط یک بار

توو یک رویای دیگه

جوری صدام کنی که همیشه صدام میکردی

طوری به همدیگه پناه بیاریم که

هیچ موجودی رو نمیشه توی نجابت ِ این پناه آوردن بهش تشبیه کرد ...

.

من هستم که جونمو فدات کنم

من هستم که نشونت بدم دوست داشتن هنوز وجود داره

عشقهای پاک هنوز زنده اند

و آلودگی از نیاز ِ بوسه ها و آغوش ِ ما دوره ...

.

قلب من توی وجود تو میزنه

حال و هوای تو که نباشه ... حتی اگه نمیرم ... پژمرده میشم ...

کم میارم ..

کم آوردم ..

خیلی وقته کم آوردم ..


.


4



تـوی قـرآن خـوانـده ام، یـعـقـوب یـادم داده اسـت :

دلـبـرت وقـتـی کـنـارت نـیـسـت، کـوری بـهـتـر اسـت . . .




چقدر مسئله پیش و پا افتاده ای بودم برات ، زن .

چقدر بی اهمیت ..

چقدر ....


عکست و دیدم ...

که چند روز پیش گرفته بودی... دقیقا نمیدونم کدوم روز از این چند روزی که گذشته

و من درست توی چه حالی بودم

آرایش تمام ... لبها و چشمها و موها و صورت ...

نمیدونم کی اون عکس و ازت گرفته بود

نمیدونم کی درستش کرده بود برات

دیگه هیچی نمیدونم

نمیدونم توو لنز دوربین به کی نگاه میکردی

نمیدونم ....

اما کاش لااقل حرمت مُرده رو نگه میداشتی

گرچه این چیزها برا آدمای مدرنی مثل تو قدیمی شده که لااقل چهل روز صبر کنند ...

کاش اگه همه چیزم بینمون تموم شده بود

یه مدتی .. حرمت نگه میداشتی

دیدمت که عکست و عوض کردی ....

به همون چیزهایی که میخواستی و حق داشتی رسیدی

همون جوری که میخواستی بودی

اما نمیدونم چرا و چقدر برات بی ارزش بودم که

نذاشتی یه مدت بگذره بعد عکس عوض کنی ... و هر کاری دلت خواست بکنی ...

.

هه

خیلیییی وقته انگاری تاریخ مصرفم تموم شده

من اینجا دارم گه غلت میزنم وسط خاطره هات

وسط همه چیزهایی که در عین ناباوری رها شد ...

با نامردی تمام

یه جور قتل ِ بی صدا ...

.

تو اونجا ... با صورت ماهت ... عکس میگیری

خودت و میسازی و

سرگرمی های تازه .

.

علم و تکنولوژی اونقدر پیشرفت کرده که بتونی

با نرم افزارهای دیگه ای که روحم هم از بودنشون خبر نداره

با هر کسی که دلت میخواد حرف بزنی

عکس بذاری

و زل بزنی توو دوربین ...

ولی ....

.

همیشه ازم میخواستی بهت اعتماد کنم

و همیشه خودت تمام پایه های اعتماد و ویران کردی

اینبار از همیشه بدتر .

.

بهم میگی باهم دوستیم

بعد از هر غریبه ای غریبگی تر میکنی

.

نمیدونم ارث پدرت و ازم میخوای یا چه بدهی بهت دارم؟

جز دلی که با همه ی شرفم بهت باختم ...

نمیدونم گناهم چی بوده ... که باید این جوری تاوان بدم ..

این قدر بی ارزش و بی اهمیت باشم که

پر پر زدنمو ببینی

مردنمو با دستهای خودت ؛ حلال کنی

و راحت بری پی زندگیت ...

.

آخ الهی که همیشه شاد باشی

همیشه خوش باشی

همیشه چرخ زندگیت برات بچرخه اما

بازم میرسه روزهایی که

از دلتنگی

از درک نشدن

از تنهایی

ندونی باید چی کار کنی

.

من یه سرگرمی بودم برات

که زیادی همه چیزو جدی گرفتم

اونقدر که هیچی ازم نمونده

حتی جرات ندارم چشم باز کنم و ببینم چی شد

چه بلایی سرم اومد

چجوری رها شدم ...

.

تو اونقدر شرف نداشتی که پای حرفهای خودت وایسی

اینم یه فرق ِ بزرگ دیگه ی آدمای امروزی مثل تو .. با عوضی هایی عین ِ من

که شماها از سرگرمی ... بازی میکنین .. خسته که شدین .. به خدافظ و تمام ...

ولی من .... دینم و . دنیامو ... زندگیمو .. حیثیتمو ... دلمو .. همه چیزمو باختم ....

.

دیگه نمیخواد اصرار کنم

دوست ندارم این جوری باشم

حالا که خیالم راحت شده که حتی ککت هم نمیگزه که باشم یا نه

بمیرم یا نه

حالم بد باشه یا نه

دمم و میذارم روو کولم و .... بی صدای بی صدا میرم ..

.

فقط امیدوارم

خدا یادت بیاره باهام چی کردی

امیدوارم هیچ وقت دیگه یادت نره خودت خواستی که زنده ام کنی و خودت خواستی که بیچاره ام کنی...

.

امیدوارم یک روز به حال و روزم بیفتی ...

عکسهایی جز چشمهای خیست نداشته باشی

امیدوارم مثل من اونقدر از اعتمادت به یکی ضربه بخوری که نتونی از جات بلند شی

حتی نفست بالا نیاد

ندونی باید چه خاکی توو سرت بریزی..

هی خودت و گول بزنی

هی بگی

امروز میاد

امشب صدام میکنه

بالاخره یادش میاد منو

حرفاشو

همه چیزمونو

اما بعد هی روزها بگذره

ببینی

واااااااااااااای

چقدر بیچاره ای ...

چقدر تنهایی ....

چقدر راحت ولت کرده ...

و رفته پی سرگرمی هاش ...

پی چیزهایی که تا خسته اش نکنه .. دیگه سمتت برنمیگرده ...

یهو چشم باز میکنی میبینی اونی که پرستش کردی

اونی که تورو عمرم ... عشقم .. همه ی وجودم صدا میکرد

حالا حتی نمیخواد یادش بیاد باهات چی کار کرده ...



آخ

چقدر هیچی نبودم برات

خیلیییییی درد داره چشم بازی کنی ببینی فیلمت کرده بودن

ببینی یه سیرک بودی ... دیدنت . رفت . تموم شد..

اما دلت نخواد باور کنی

نتونی به خودت بقبولونی اونی که همه ی دنیات شد... همه ی دنیاش شدی... یهو از زمین تا آسمون باهات عوض شده ...


دوست که هیچ ........  غریبه شده ... غریبه که هیچ ... دشمنت شده ...

خیلی مسخره است که مدام فکر میکنم . تموم میشه

صدام میکنی ... آرومم میکنی ... میگی که نمیخواستی بری.. میگی که نباید بریم .. میگی که میمونی

باهام مهربون میشی.. نه اینکه ............

منو میخوای ... نه با ترحم . نه به زور ....

یادت میاد یک ثانیه چی کار کردی باهام

با حال و روزم

با دلم

با اعتمادم

با ایمانم

با زندگیم ....

با رویاهام

با عشقم

بازم بگم ؟

با بند بند وجودم ....


من دور از تو ؛ هی پیر میشوم

تو ؛ زیباتر ....



مـن ايـن چـشـم هـای بـي تـو را

بـه کـجـای ايـن شـهـر بـدوزم

کـه هـنـوز نـرفـتـه بـاشـي ؟ . . .


خیلی سنگینه برام هوای شهر

هوای زندگی

هوای اتاق


حالم به هم میخورد از خودم

از حماقتم

از این همه ساده لوحی

از ایمانی که بهت آوردم

از انتظاری که هنوز میکشم

از عشقی که با تمام وجود بهت دادم



گـاهـی وقـتـها

دلـت مـی خـواهـد

بـا یـکـی مـهـربـان بـاشـی . .

دوسـش بـداری . .

بـرایـش چـای بـریـزی . .

گـاهـی وقـتـا دلـت مـی خـواهـد

یـکـی را صـدا کـنـی

بـگـویـی :

مـیـایـی قـدم بـزنـیـم ؟ میشه سرمو بذارم روو شونه ات ... ؟  میشه چند دقیقه بیشتر بمونی ؟

گـاهـی وقـتـا

دلـت مـی خـواهـد

یـکـی را بـبـیـنـی ،

شـب بـروی خـانـه ،

فـکر کـنـیُ بـنـویـسـی . .

گـاهـی وقـتـا آدم

چـیـزهـای سـاده را نـدارد . . .

من دستگرمی ِ خوبی برای تو نبودم ...


نشد مثل خودت.. دستی دستی ... بخواهمت ... نخواستم ولت کنم

خسته شدم ... غریبی کنم

دوباره که خواستم برگردم

نمیدانم ...نشد روی انگشتانم بچرخانمت ....

بی گناه بود ... چشمهای مهربانت ..

و دلی که سراسیمه به سمتم آمده بود

بگذار خیال کنم ... تو هم عاشق بودی

درد دارد ببینم و بدانم ... سرگرمی ِ بهاره ی زنی بودم که برای تفریح مرا میخواست .....



قرارمان کنار  ِ پل ِ صراط

آنجایی که من دل دل کنم که ببخشمت یا نه



چقدر مسئله پیش و پا افتاده ای بودم برات ، زن .

چقدر بی اهمیت ..

چقدر ....


کاش لااقل چهل روز که نه

یک چند روزی ... حرمت ِ مُرده ای که خودت دفنش کردی نگه میداشتی ...


.

نه انگار دیگه راه برگشتی نیست

چون تو هیچ رقمه نمیخوای بیای

نمیخوای برگردی

.جونم گرفتی و دیگه بدتر از این نمیشه

منم دارم اینجا روزی هزار بار میمیرم ...

میمیرم .......

تا تو راحت باشی

زندگیت و بکنی

سرگرمی های جدید جور کنی

عکسهای نو و تر و تازه

آدمای جدید و مثل خودت مُدرن و بی ضرر ....

که بیان و بعد یه مدت برن

درست مثل زیر شلواری

عشق مشق در کار نباشه

همین که بازی کنین باهم و بعد برگردین خونه . بسه .

.

تو همنفس نمیخواستی

اما همنفسم صدام میکردی...

تو عشق نمیخواستی

اما میگفتی دارم با تار و پودم عاشق میشم ...

تو دوستم نداشتی

وگرنه اگه دشنم هم بودی

راضی نمیشدی اینجوری به کشتنم بدی

که هر روز بمیرم ...

هر روز ....

.

امروز صبح پیدات نبود

نگرانت شدم

مسخره است . نه ؟

که پرسیدم کجایی...

نگاه کردی....

از صد تا به تو چه و گه نخور و ازین حرفها بدتر بود...

.

آره خب

یادم نمیره

تو آرزوت بود ... حصاری دورت نباشه

بری

بیای

موظف به جواب دادن نباشی

آخه میدونی هنوز خیلی حرفات توو سرمه

لحظه هایی که میگفتی.. خاص خودتم

مختص .. اختصاصییییییییییییییییی

همههههههه چیزمی

همه عمممممممرم

یادم نمیره روزهای زندگیمون

آخه همه چی برا من جدی بود...

.

گفتمت که من ... یه نیمه آدم ِ بیچاره بودم که

هیچ دستی بهش نخورده بود

هیچ کسی رو کنارش راه نداده بود

یکی اومد

قسمم داد باورش کنم

هه .... ببین باورم و چی کردی

ببین با سرنوشتم چی کردی

ببین چی به سرم آوردی

که هر جوری شده . همون بشه که تو میخوای

بی خیال ِ حرفهای خودت

بی خیال ِ همه چی شدی...


.

آخ

چقدررررررر پیش و پا افتاده بودم برات ؛ زن .

.

...

.

چقدر سخته اینکه هنوز که هنوزه

با وجود اینکه همه جوره ردم کردی

توو دلم آرزو میکنم که برگردی

اون روزها برگرده

دریغ تو حتی دیگه نمیخوای یه دوست معمولی که میگفتی... کنارت باشم .....

.

...

افسار گسیخته و بی فرجام

دوری میکنی....

.

برو ببینم تا کجا میری

برو ببینم کی.. چی یادت میاره که چی کار کردی

.

برو چشمهات و بساز

صورتت رو نقاشی کن

عکسهاتو درست کن

من اینجا برات خووون گریه میکنم ....

.

من اینجا از تنهایی میلرزم

از درد ِ ناباوری به خودم میپیجم

باورم نمیشه چقدر بدبختم .....................


.

درد میکشم استخوان به استخوان

لحظه به لحظه ی تمام ثانیه هایی که

بودی ...

.


ته بودنت

شده

سرک کشیدن به گوشی موبایل که آیا هنوز زنده ام یا نه

هنوز در به در دنبال نگاهت میگردم یا نه

...

.

ته بودنمون ... همین شده .

چه آخر و عاقبتی برام ساختی ؛

چه بی گناه بود دلم

چه قدر بدبخت بودم من

.......


.


دلم نمیخواد دیگه هیچی بگم

جایی ندارم دیگه پیشت

حالت هم که خوبه

نیازی هم که بهم نداشتی

من بیخودی شلوغش کردم

زیادی بودم

اضافی بودم

ولی به قرآن چاره ای نداشتم

اگر یکی با همه ی وجودش بهت میگفت ایمان بیار....

همه ی زندگیتو ، دلتو ، وجودتو ، اعتمادت و بهش میدادی....

.

به قرآن چاره ای جز این نداشتم

من تمام قد خودم و بهت باختم ...

که حالا هیچ خبری از خودم ندارم ...

همه چیزمو با خودت بردی

گذشته مو حتی...

رویاهامو

دلمو

وجودمو

ایمانو

عشقمو

خدامو حتی

.

تو همه چیزمو گرفتی ....


کاش بتونم برم

دعا کن بشه نباشم

خیلییییی جدی گرفته بودمت

خیلییییییییییییییی همه چیزم شدی

اما تو ... همه چیزت شوخی شوخی بود...

حتی حرمت ِ اشکهامو نگه نداشتی

تو حرمت ِ هیچی و نگه نداشتی ....

.

چقدر ساده لوح و احمقم که خیال میکنم .. درست میشه ....

فقط خودت ببین چقدر بدبختم ...


از فرط بیچارگی به خودم میلرزم .... دارم روزی هزار بار اینجا جون میدم ....


میدونم که هیچ وقت به حال و روز من نمیافتی

آخه هیچی برات جدی نیست

هرچی و هرکی دور و برته ... سرگرمیه ...

خیلیییییی خسته ام ...

دارم خفه میشم ...

دارن اذان میگن ....

دارم میمیرم ...................


صدای الله اکبر میاد...

به خدا چی بگم ....

چی کارم کردین باهم ...

من که از زمین و زمان خورده بودم...

من که ....

به کی باید شکایت کنم

کجا باید زار بزنم

چی کار کردی باهام ....



تو خوبی

همین خوبه

.

میرم ...

دیگه هیچ کاری باهام نیست ......

هیچ کاری ...

هیچ کاری .......

.

آخ عشق ِ نازنینم ...

آخ دنیای من

نمیخوام باور کنم

نمیتونم یعنی

به قرآن مجید نمیتونم ...

به خدا نمیتونم ....


آخ اسمت ... پاره پاره ی پیکرم شده ...

بیا لامصب بوی نفسهاتو ازم بگیر

تو رو قرآن باهام چی کار کردی؟

مگه بهت چی کرده بودم ؟

من چی کار کرده بودم خدااااااااااااااااااااااااااااااا ؟

یکی بیاد جوابمو بده ....

ای خداااااااااا