اینجا تمام نمیشود

امروز .. همین امروز میخواندم که گفته بودی نیمه ی همیم ...

ما بی هم گنگ و متروکیم ...

بی هیچ نام و نشانی ... هیچ چیز

امروز که با هم چشم در چشم شدیم ... هزار بار اسمت را نوشتم ... هزار بار دلم میخواست صدایت کنم ...

و چقدر آرزو کردم سراسیمه به سمتت برگردم ...

از وحشت ِ اینکه تو آن همیشگی نباشی... خاموش ماندم ...

.

نه به خدا اینجا تمام نمیشود ...

تو چند ایستگاه جلوتر

پیاده خواهی شد

از خر ِ شیطان . ...

.

تو گفته بودی همیشه ی همیم ...

مال ِ همیم

ما دنیای هم بودیم .. یادت نیست ؟

این همه بی خبری از تو ... مرا میمیراند ..

روزی چند بار زنده زنده مرگ را زندگی میکنم ...

.

سرگرم ِ دل کندن از ما نشو

با تقدیر نجنگ

و دلت را به این دوری عادت نده .

ما سراسیمه دنبال ِ همیم ...

.

امروز فقط کافی بود صدایم کنی

تا با تمام وجود دلشوره ی این چند وقت را برایت گریه کنم ...

.

باور کن برای خیلی چیزها دارد دیر میشود

منتظر چه هستی

این نمیگذارم تمام شویم ت این بود ؟

این بی من نمیشود نفس کشیدت ، این بود؟

این که ما بی هم نمیتوانیم ....

این که ...

.

آستین برایم بالا زده اند اینجا

تینا میخواهد مرا با کسی دوست کند

و هوای تو را از سرم دور کند

دیروز دوستش اینجا آمده بود

چقدر دلم برای بیچارگی ِ عشقمان سوخت

کجایی ... دارند مرا حراج میکنند

کجایی نگهم داری

نگاهم کنی

دستهایم را بگیری

کجایی ببینی چه میکشم بی تو

کجایی که صدایم کنی

یک لحظه در روزگارم باشی ...

.

بی بال پریدن ؛ مگر میشود؟

احساسی که به تو دارم

از عشق هم برتر است

چون عشق یک قدم تا نفرت بیشتر فاصله نداره

و من ... با تمام پیمان شکنی هات ...

برای ثانیه ای ازت متنفر نشدم ..

.

دلم برای نفس های تو تنگ شده

برای چشمهات

برای احساس ِ بودنت

برای سنگینی ِ حُرمَتِت ...

برای زنده بودن با تو .

.

باور کن من و تو اینجا تمام نمیشویم ...

من مردانه پای تو ایستاده ام

برای نبودنت ؛ هیچ دلیلی نیست ...

برای نداشتنت ؛ هیچ گناهی ندارم

.

دلم برای تو ؛ لک زده ...

ببخش که تحمل ِ آن موجود ِ به ظاهر بی خیال ِ سرد ِ بی احساس را نداشتم ...

اگر از اول با چنان زنی رو به رو بودم .. هرگز هرگز نه عاشقش میشدم .. نه به حریمم راه داشت

نه هیچ چیز دیگر..

ببخش عوض شدنت ... روزگارم را عوض کرد...

دنیای مرا در هم شکست

و تو چه راحت گفتی که : هیچ چیزی نشده !

.

پایان ِ دنیای من... به چشمهای تو گرچه نیامد

اما برای من ... یک فاجعه ی عجیب بود ...

.

گرفتن ِ عشق از من... اگرچه برای تو سهل و شدنی بود

برای من یک محال ِ غیر ممکن است .

این روزها فقط به این عشق زنده ام که تو برخواهی گشت..

بگذار مثل ِ وعده ی ظهور  ؛ دلم خوش باشد

من تمام هست و نیستم را ... همه ی تار و پودم را ... جزء به جزء  زندگی ام را به تو بسته بودم ..

.

اتفاق ساده ای نبودی که

ساده ساده از تو بگذرم ..

.

تو در زندگی ِ من ... مثل ِ خدا در گردش  ِ جهان بودی

تو بی عشقت ... به هیچ درد من نمیخوری ..

تو بی دلت ؛ ما بی دل ِ هم ... هیچ ارزشی برای هم نداریم ..

.

بین من و تو چیزیست که بین ِ هیچ دو موجود ِ دیگری نیست ..

کاش آن را بشناسی

بفهمی

درک کنی و دوباره به سر پناه ِ ماندنمان رو بیاوری ..

.

مرا با پیمانه ی گناه نبینی

مرا هنوز .. همان معجزه ی خدا بپنداری

مرا ... بیشتر از این برای گناه ِ نکرده ... تنبیه نکن

به خدا ؛ میمیرم ...

و نعره هایم تمام ِ دنیا را فرا میگیرد ....

.

قبول کن اینجا تمام نمیشویم

سکوتت ...

نبودنت

فقط جانمان را میگیرد و بس.

.

تمامش کن

بیا .

با خودت

.

از راه برس

بگذار بوی غبار ِ پیراهنت را نفس بکشم

بگذار تو را زندگی کنم

...

برگرد .

دارم میمیرم ....