گهگاهی مرا در آغوش بکش ...

بگذار هنوز بدانم ، برایت وجود دارم

یکی را دارم ...


گهگاهی بگو که تو هم دلت تنگ شده ...


بگذار هنوز بدانم ، بازی نداده بودی ام ...



گهگاهی تو هم ... مرا دوست بدار

سرت را روی شانه ام بگذار ....

برایم حرف بزن ...

بگذار بدانم معنای گذشتم را فهمیدی ...



گهگاهی ...


فقط گهگاهی نشانم بده ...

که دردی که از جان و دل میکشم را ؛ میدانی ...


  کنارم بنشین

نگاهم کن

دست نوازشت را از سر یتیمت برندار ....



گهگداری مرا ببین

و به یادت بیاور برای من چه هستی


از خاطرت نبر .. خاطره هایمان را

هوای مان را


به یاد داشته باش آن چیزی که به دستان ِ هم سپردیم

دل بود ....

جان داشت ... با هزار آرزو ... هزار احتیاج


با تمام ِ احساسی که خیال میکردم تو هم نیاز مبرمش را میدانی

حتی اگر شده دروغین ، هوایم را داشته باش ....



گهگاهی یادت بیاور

آغوشی که به خیالت ، گناه آلوده بود

امن ترین جای دنیا برای کسی بود که

تمام هستی اش را به نامت کرد. . .

باورت کرد ... به تو ایمان آورد ...


.

 گاه گاهی یادت بیاور که من سنگ نیستم

انسانم


نیازهایم را خاک کردم که تو باشی... بمانی ...


اگر هر چیزی را از من گرفتی...


باور ِ اینکه دوستم داری را  ، نگیر  ....

..

.

گهگاهی ...

فقط گهگاهی . . . .

به من نگاه کن ... اگر جایی .. جوری  به دستهایم


به آغوشم حتی که پاک تر از هر دنیایی بود


به بودنم ... ماندنم .. نیاز داشتی


بگو ... صدایم کن


.
گهگاهی صدایم بزن


بگذار یادم نرود


تو همان کسی بودی که از خدا تمنا میکرد ... عشقم برای تو بماند .. و مال دیگری نشود


من را به خودت نسبت بده


نگذار احساس کنم توی جالیز  ِ  زندگی ات .. فقط یک مترسکم

.


گهگاهی به یاد بیاور پای رسیدن به هم ، چه سالها گذراندیم

 و خدا همیشه کنارمان بود

.


یادت بماند اگر همه ی دنیا را از من بگیرند

دردی نداشت .. چون هیچ نداشتم

مگر عشقت را

و تو درست دست روی عشقم گذاشتی

..


گهگاهی ... برای خودت زمزمه کن

که یکی با تمام وجودش ... با همه ی هست و نیستش .. پای همه ی خواسته هاو نخواسته های تو مانده

نگاه کنی .. نگاه میکند

نگاه نکنی . در انتظار میمیرد


.

گاه گداری از خاطرت نبر

که بین من و تو ، همه چیز فرق داشت

.

همه چیز فرق داشت . . . .



-------------------------------



دیشب تا نیمه های شب ، خوابم نبُرد ....

خیلی ذهن و فکرم درگیر بود ...

یهو انگار چشمام باز شده بود

فهمیدم حرفهات چیه

دلیل کارهات چیه ...

وقتی اسم خدا رو آوردی

و موقعی که فهمیدم بزرگترین دلیل برای ، دوری کردنت

این هست که فکر کردی از خدا دور شدی

یا به گناه آلوده ات کردم ...

بهت حق دادم ... حق دادم که باور نکرده باشی منو

و چون دیدم که برای آرامش ؛ این بار به کسی مثل خدا پناه بردی ...

دیدم تو ، همون خدایی هستی که بارها و مدام ازش گفتم ....

وقتی دیدم میخوای جای لحظه هامونو .. جای آرامش و تسکین گرفتن از همدیگه ؛ با خدا باشی

تسلیم شدم ..

نه برای اینکه قبول داشته باشم که من و تو ، گناه ِ همدیگه ایم ..

نه .

برای اینکه کمکت کنم

که اگر داری با چنگ و دندون سعی میکنی زندگیت و یک زندگی آرام و عاری از من بکنی

اگر احساس میکنی عشق ِ من ... باعث خدشه توی روح و روان زندگیته

و یا اگر به این باور رسیدی که احساست به من ... اونم در اون حد ِ آسمانی و غیر قابل تصور ِ آدمای دیگه ؛ جوریه که باعث ناراحتیه ِ خودت از خودت میشه ...

دلم میخواد اون جوری باشم که میخوای

اگر بودنم رو به عنوان یک دوست معمولی کنارت ، میخوای

و فکر میکنی اینجوری برای زندگیت بهتره ...

به اندازه ی همون دوست معمولی کوتاه میام

به شرط اینکه دیگه در قالب یک دوست معمولی ... محبتت رو ازم نگیری ...

کنارم باشی... ببینی و بفهمی به خاطرت چی کار کردم ...

.

میخوام بشینم و نگاه کنم

شاید برسه اون روزی که توام به این باور برسی که بودن ِ ما کنار ِ هم ؛ گناه نبود

دوست داشتن بزرگترین نعمت دنیاست .. اینو همیشه توو گوشم خوندی..

آره قبول دارم عشق ِ پاکم ...

من همیشه نجابتی توی احساس عشقمون دیدم که تو ندیدی...

چون معیارت برای عشق ، هوس بوده ... هوی بوده ...

شاید این بار ؛ باورت عوض بشه

شاید توام به این حقیقت برسی که تو مو میدیدی و من پیچش ِ مو ...

من در تو ، خدا رو میدیدم ...

این حرف کمی نیست ...

جمله ای که هر بار گفتم ازش رنجیدی ...

اما یه لحظه ای به حس و حالم خواهی رسید ....

.

میخوام پیشت باشم

تا لحظه ای که آخرین نفسهامو میکشم

حتی اگر تاوان ِ اون عشق ِ پاک این باشه که از حالا به بعدش

بشه یه دوستی ِ زمینی ...

.

هیچ وقت توو زندگیم نخواستم چیزی و به کسی زور کنم

مخصوصا که اون آدم ، تو باشی ....

.

من عشقمو بهت ثابت میکنم

بهت نشون میدم چی هستی برام

آغوشت چه معناها برام داشته و داره ...

هوای نفسهات .. چقدر برام مقدسه ...

و چجوری حاضرم به خاطرت روی خودم .. روی همه چیزهایی که هیچ خطایی نبودند .. پا بذارم .

.

..

فقط کاش . توام بدونی و بفهمی که دارم به خاطرت چی کار میکنم

بدونی اگه کسی قد من دوستت داشت و

باهاش اینجوری میکردی...

میرفت و پشت سرش و هم نگاه نمیکرد ....

.

دنیای من ...

عشق ِ من ...

همه چیزم ....

اون قدر ازت پُرم

اونقدر خاطره هات برام دنیاست ...

برام همه چیزه

که همیشه کافیه بگی ؛ بمیر ... تا جلو چشمهات بمیرم

کاش این یکی دیگه برات باور شده باشه ...

.

پرم از بوی نفسهات ..

تو به گردنم خیلی حق داری

حالا که احساس میکنی

باید از زندگیت

عشق منو حذف کنی

باید کمکت کنم

اگه میخوای جای عشق منو . با آرامشی که از خدا میگیری پر کنی

حتما این کارو بکن

تا وقتی که خودش بهت نشون بده

برام ، مثل ِ خودشی

پاک .... بزرگ ... کم نشدنی ... لایزال .

.

همه جوره پات هستم

تا فقط یک بار دیگه در روز

صدای نفسهات کنارم باشه

حضورت و حس کنم

و اسمت ، بالای سرم بدرخشه ....

.

درسته که کمم

اما عشقی به بزرگی ِ تو دارم

یه احساسی که حاضرم برا نگه داشتنش ... و برای ثابت کردنش بهت ...

بارها و بارها بمیرم ...

.

تو و این عشق ... مقدستر از اونی هستید که

بخوام ، ازشون بگذرم ...

.

زمان میدیم

به زمان ، وقت میدیم ...

هستم .. نه مثل یک کوه کنارت ...

نه حتی مثل یک دوست کنارت ...

نمیدونم به چه اسمی...

هستم که نرم ...

.

آنجا که راهی جز رفتن نداری

بمان

رفتن از همه بر می آید ...

.

میمونم که این بار

شاید این بار

به حق سجده هایی که میری

به باور عشقم برسی ...

بدونی چی هستی برام ... کی هستی برام .... و وقتی از ستایش کردنت میگم

با بند بند وجودت به این باور برسی که

آغوشت ... احساسی که بهت دارم ... و اون نوع دوست داشتن

دور از گناه ... و فراتر از زمین و هوس همه چیزهایی که تورو ترسوند و ازم دور کرد...

.

.

میپرستمت ...

اشک توو چشام نمیذاره جایی و ببینم و بنویسم ......

.