17
کجا بودی وقتی برات شکستم ؟
یخ زده بود شاخه ی گل توو دستم
کجا بودی وقتی غریبی و درد
داشت من ِ تنها رو دیوونه میکرد ....
کجا وقتی که مجنون بودم ؟
دیونه ی شهر و بیابون شدم
کجا بودی وقتی تورو میخواستم
که دستات آروم بشینه توو دستم
کجا بودی وقتی که گریه کردم
از تو به آسمون گلایه کردم
کجا بودی ببینی من میسوزم
ببین چقدر سیاهه حال و روزم
کجا بودی وقتی دیوونه ات بودم
وقتی که بی قرار ِ شونه ات بودم
......................
تا وقتی بیچاره نشی ، معنی ِ چاره رو نمیفهمی
تا وقتی خودتو یادت نیاد ... هیچ چیز دیگه هم یادت نمیاد ....
خیلییییییی حرفه ... کاری که با من کردی ...
جای دلم خالی که پا به پای لحظه هات بمیره ..
منی که برات میمُردم .ببین توی چه مخمصه ای افتادم
نمیفهمم .. دلیل کاری که باهام کردی
هر روز که بیشتر میگذره ... بدتر میشه حالم ... خیلییییییییی بدتر ....
دنیا چقدر برات قیمت داره ؟ این دو روز زندگی که آخرش میشه سنگ لحد چه ارزشی برات داره ؟
به چه قیمتی ؟
بازم سنگین سبک کردی توو مغزت ، دیدی من باید حذف بشم ؟ تمام ؟
آره دیگه ...به قول خودت خیلی کلنجار رفتی با خودت .... دیدی خب اینکه آدم نیست .... یا شایدم خیال کردی .. من که هر موقع هر جوری ریدم به سرش بازم مونده ... حالا فعلا خسته ام کرده ... دور کنمش ... به خیالت حالا یه چند وقتی هم نباشی هیچی نمیشه . هر زمان که اراده کنی یه خاک بر سری همیشه عاشقت هست ... خیالت راحت بود که همه ی جونمو گرفتی....
من جواب سوالامو از کی باید بگیرم؟
با خدا که حرف میزنم . هیچی نمیگه ....
شاید اونم خجالت میکشه از اینکه تورو بهم رسوند
فکرشم نمیکرد اینجوری از آب در بیایی
.
یاد حرفهامون . زندگیمون ... شبهامون ... یاد دستهات . چشمهات .. اون شبهای عجیب که میافتم ... آتیش میگیرمممممممممممممممممم ... میمیرم .... چه قدر پست بودی که تونستی همچین کاری باهام بکنی؟ تو از خودت هم خجالت نمیکشی؟ دلیل ناراحتیت از خودت ، منم ؟ ای دادددددددد به تو .
بگو چی کار کنم
چه خاکی توو سرم کنم که آروم بگیرم ؟
.
درسته که عشق ِ خدا ، به همه چی بسه .
آدمی که خدا رو داره نیازی به هیچی نداره
ولی...
همون خدا .. آدمارو کنار هم قرار داد
برای اینکه میدونست چقدر احساس تنهایی کردن سخته
آدمارو توو مسیر زندگی هم قرار داد
تا از هم آرامش بگیرن ...
تو روو دست خدا هم زدی
واقعا روو سفیدم کردی
شرمنده ی حرفهات شدم
منگ و گنگ موندم معطل ِ قسم ها و التماسات
کاش روزی که به خودت بیای ... ندونی برای آروم شدن و از دلتنگی در اومدنت باید چی کار کنی
مثل من که این روزها رو آوردم به خود زنی ...
.
خیلییییییییییییییییییییییییییی حرفه کاری که باهام کردی...
خیلی حرفه که هنوز انقدر بی شرفم که جفت چشمامو دوختم به اینکه کی صدام میکنی ...
ببین تو کجای کاری.. من کجای کارم ....
.
راستی . تو شبها چطوری خوابت میبره ؟
پری شب ساعت یک و سی و پنج دقیقه که چشماتو توو سکوت بستی
من تا صبح چند صد بار پریدم
هی نگاه کردم
گاهی هم اینجوری خودمو گول میزنم که شاید یک روز صبح بیدار شم و ببینم
نیمه های شب صدام کرده بودی....
.
نه تو . نه هیچ موجود دیگه ای این حق و نداره که از جانداری که به خودش وابسته اش کرده ( بگذریم از ادعای اینکه خودت هیچ نیاز و وابستگی بهم نداشتی و همیشه بهت تحمیل شده بودم ! ) همه چیزو بگیره ..........
یک موقعهایی که دلم هزار بار میریزه و به تعداد ریختنهاش میشکنه ... فقط از خدا میخوام دامنت و نگیره ... یادم نمیره که توو گوشم میگفتی از آه کشیدن ِ آدما خیلی میترسی ...حاضر بودی برا هر غریبه هر کاری کنی که آهش زندگیتو نگیره ... حالا این روزها هر نفس ِ من ؛ آهه ...
نه برای انتقام ... برای دردی که سلول به سلولم و گرفته ... این کلمه ی سلول به سلول خیلی آشناست برات ... یه روزی همون قدر عشقمو با همه ی وجودت حس میکردی و باهام بودی
نمیدونم آمپولت و زدی امروز یا نه .. هیچی نمیدونم ... هیچییییییییییییی....
ام اس ت داره خوب میشه ... ولی این به معنی عمر جاودان نیست
ته ته ته خط ِ همه مون ، یه چیزه .... نابودی ...
یه جایی که خیلی هم دور نیست ازت جواب همه سوالامو میگیرم . گرچه دیگه اون موقع و اونجا
هیچ فایده ای نداره . هر حرفی که بزنی .. هر توضیحی که بدی...
.
هیچ چیز دنیا برام قشنگ نیست
هیچیییییییییییییش
وقتی میگم هیچی . یعنی واقعا هیچی
همه چیز سرد و مسخره است
حتی حرف زدن با خواهرم.
نگاه کردن به عزیز
یا دیدن فیلم
حتی خوردن ِ غذا
ای واااااای چه بیچاره ام کردی ....
تو اما در پی سرگرمی های جدید
استخر و رسیدن به خودت و هر چیز دیگه ....
چقدر دنیات و خوووب بلدی بسازی
خودت و خوووب میتونی آروم کنی ...
.
سپردی عهدمونو به دست باد و بارون
منو زدی به طوفان . خودت گرفتی آروم
...
شاید اگر میدونستی چقدر بیچاره ام ..........
من نفرینت نمیکنم ... اما هر روز آه میکشم .... میترسم از عدالت ِ خدا ...
میترسم که توام به ناچاری بیفتی
به اینکه یک روز زار بزنی برای بودنم ... برای احساس کردنم
برای اومدنم و من دیگه نیام ....
جوری خووورد بشی ... جوری بمیری توو خودت ... جوری له بشی که نتونی هیچی ِ دنیا رو نگاه کنی ...
قلبت بگیره ... نفست در نیاد ... فریاد بزنی چقدر احساست پاکه ... التماس کنی برای یک ثانیه ....
حاضر نیستم درد کشیدنت و ببینم
دیشب توو خیابون آمبولانس رد میشد
یک آن دلم ریخت
باخودم گفتم .. ای کاش توام یک ثانیه فکر میکردی یکی از ما میشد توی این ماشین باشیم و بریم سمت ارابه ی مرگ ... بعد شاید یادمون می اومد چقدر به هم نیاز داریم .. چقدر سکوت مهلک و کشنده است ....
من و توئی که از هم بی خبر نمیموندیم .. حالا سه روزه که دنیا اون جوریه که میخواستی...
حصارها جمع شده .. اسم و رسم من هم نیست ...
خودتی..
نمیدونم دیگه پیش دوست و غریبه که بشینی .. چیا داری بهشون بگی
قبلا خسته شدن از من عزت و غرور و افتخار و اصل حرفهات بود ....
حتما هم این روزها حرفهای خوبی داری براشون .. چیزهایی که خیلی خوب آرومت کرده و نگهت داشته...
میبینی چه کودکانه خودم را زنده نگه داشته ام
هنوز هر روز فکر میکنم
به خانه مان آدمی و من نبودم
سرک کشیدی
بوی خودت را جا گذاشتی و
چند دقیقه قبل از آمدنم . رفته ای ....
میبینی چه احمقانه ، دوستت دارم
و به چه چیزهایی زنده ام ...
چشم میبندم هوا را عمیق تر بوو میکشم
تمام آن ثانیه هایی که خیال میکنم
شاید آمده باشی... یا شاید بیایی.....
دانلود آهنگ - قسمت نبود
خودت میدونی میدونم دلیل ِ رفتنت چی بود
اما میتونستی نری، چرا میگی قسمت نبود
اگه قسمت چرا تو موندی
خدا چرا مارو بهم رسوندی
اگه میدونستی یه روزی میری
چرا روزا رو تا اینجا کشوندی
چرا روزا رو تا اینجا کشوندی
چی بودم چی شدم به خاطر تو
ولی پشت دلم رو خالی کردی
حالا اسمت میاد گریم میگیره
نمیدونی که با دلم چه کردی
اگه در حق تو خوبی نکردم
بدون که خالی بود دستای سردم
ولی من در عوض هرچی که بودم
با احساسات تو بازی نکردم
با احساسات تو بازی نکردم
.................
تو كه هستي