15
دوشنبه 30 اردیبهشت 92 -
افتان و خیزان ، با سختی و درد ، با قهر و آشتی ، مست یا هشیار ... نمی دانم . اما بالاخره می آید ... می بایست به خیابان ِ خوشبختی سلام کنم ... به اتاق های نیمه تاریک ِ زندگی خداحافظ بگویم . راستش را بخواهی چند روزیست همه چیز فرق کرده ... مزه ها ، بوها ، ترسها ، موهبت های رایگان ِ زندگی را دارم کشف میکنم تا بتوانم تصویر های پراکنده ی رویایم را ، دور ِ مرکزی واحد جمع کنم ... روزی هزار بار فکر میکنم .. میخواهد رویاهایم را زندگی کنم ... انگار یک تکه از هم شدیم .. جزئی از تمامیت ِ هم . خیلی حرف است بعد از سی سال بخواهم به دنیا بیایم .. همه چیز ِ زندگی برایم یک جور دیگر شده . رنگی متفاوت که تا به حال ندیده بودم .. اسمم را دوست دارم . چون او صدایم میکند ... دلم میخواهد نامم را توی تمام خیابان ها فریاد بزنم وقتی عاشقانه و آرام زیر گوشم ، میگوید: نیما ......
چهار شنبه 1 خرداد 92 -
چه حس خوبی بود دیشب وقتی گرمای بودنش را به من می چسباند . و دستهای عشق را روی سرم حس کردم و با گوشهای خودم شنیدم که میگفت : یک جور دیگری دوستت دارم .... اصلا چقدر خوب است بدانی ؛ یک نفر دوستت دارد. آن هم ، هم قد و قواره ی خودت ... از همان هوایی میگوید که من دارم ... رو به پنجره ی باز ِ اتاقم نشسته ام .. و تمام زندگی را ورق میزنم. این روزها انگار همه ی جای زندگی ام. مربوط به زمان ِ آمدن ِ اوست .قبل از بودنش چیزی از خودم ؛ و روزگارم یادم نیست .. شاید هم نمیخواهم یادم بیاید چه مهلک بار زنده بودم ... دارم از سفر ِ پر پیچ و خمی برمیگردم که نامش رویا بود.. کوله بار را خودش به دوشم گذاشته ... امروز گفت : جزئی از واقعیت ِ همیم .... باهم مویسقی گوش کردیم.. باهم پرواز کردیم ... من به آّبی ِ ملایم ِ آسمان چشم دوختم .. امروز با دقیقه های جدیدی روبه رو شدم . با زمان حال زنده بودم ... اتفاق های واقعی .. قرار و مدارهای جدی... حالا دیگر نام ِ البرز برایم یعنی تمام ِ زندگی ...
پنج شنبه 2 خرداد 92 -
مرا در خود فرو میکشد . به ظهر و بعداز ظهر امروز فکر میکنم . خانه ی مادرش بود و من فرصت زیادی داشتم که تنهایی فکر کنم ببینم چگونه ام ... دارم به از حالا به بعد فکر میکنم. به تعهد . به د ِ ین ... به مردانگی ... به آدم . به تمام احساسهای خوبی که این روزها به من رو آورده اند ... تمام تصویرهای خیالی ِ این چهار سال را مرور میکنم .. از جاده ی تاریک ِ نمدار ِ شب ِ شمال بگیر.. تا قهر کردنهای تلخمان ... آدمهای گذشته را توی ایستگاه ِ آخر پیاده کرده ام . دارم تمام ِ جانم را آماده میکنم که منزه شود .. که مرد شود .. بزرگ شود... لایقش باشد...او هم همه را به جز من پیاده کرده ... اما من پیاده نشدم و باهم فرمان ِ سرنوشت را به دست گرفتیم ....چشمهایم داغ ِ داغ است .. بخوابیم .
جمعه 3 خرداد 92 -
رو به وعده های ممکن نشستن چه عالمی دارد. هزار بار از کنار ِ دریا قدم زدن ، بیشتر میچسبد ... اصلا حال و هوای ِ آدمها چقدر خوب است. حیف که نمیدانند اگر فقط کمی جرات داشتند با دلشان زندگی کنند ، چقدر همه چیز ِ جهان ، خوب و قشنگ میشد... بهشت می آمد همین جا روی زمین ... روزهای آفتابی هم مثل ِ باران ِ دل انگیز ِ بهار ، زیبا میشد ... من چند روزیست آدم شده ام .. به واقعیت فکر میکنم و این خیلی خوب است .. خیلی چیز زیادیست . اینکه ببینی تو هم میان ِ همه ی انسانها وجود داری... و از هرچه که آنها میگویند .. حس میکنی ... من به دستهای آرام و صبورم خیلی مدیونم ...به چشمهایم که بینا بود اما نباید خیلی چیزها را میدید.. به قلبم که همیشه مملو از التماس ِ عشق بود و هرگز هیچ موجودی آن را ندید... من به تو خیلی مدیونم .. که مرا خلق کردی ... ذهن ِ آشفته ام ، روزانه های ساده ای را درک کرده که باور کن تا امروز ندیده بودمشان ... احساس ِ وجود داشتن در دنیای واقعی برای من یعنی موجودیت ِ خودم ... خستگی ِ خوب ِ آدمی را دارم که دست از سرش برداشته اند ... راستی چقدر تمام ِ حسهایم را دوست دارم . حتی خستگی و ناباوری ام را.. چقدر آدمها چیزهای خوبی دارند ... و هیچ وقت قدرش را نمی دانند .. من اگر حق زندگی کردن داشتم ؛ هیچ وقت هیچ کدام از این حسهای خوب را یادم نمیرفت ... میدانم که این سرخوشی ِ دلپذیر ؛ احساسی غیرقابل درک برای اوست ، اما همین که میگوید من هم حال ِ تو را دارم ... با دستهایم پرواز میکنم ... صورتم را لمس میکنم . در آینه زل میزنم و با خدا میگویم ؛ بالاخره آمدی ......
شنبه 3 - خرداد 92
نوشتن را خیلی دوست دارم . و ریختن های مدام ِ دلم را ... سبکبار و هوشیارم . داشتم برمیگشتم خانه که گفت زود بیا دلم گرفته ... رسیدم خانه ، داشت گریه میکرد... دیدن ِ اشکهایش مرا کُشت ... چقدر باهم حرف زدیم ...سرش را بغل کردم . خدایا این کسی که روبه روی دیدگانم قرار دادی. آنقدر برایم حکم زندگی را دارد که اگر ثانیه ای دور یا دیر شود ، جان به جان آفرین تسلیم خواهم کرد ... خدایا انسانی که عشق ِ من .. معبود ِ من ... دین ِ من شده ... آرامش کن . بگذار بدانم به یک دردی میخورم حتی به قدر ِ آرام کردن ِ اشکهایش.. خدایا مرا پیش مرگش قرار بده ... طاقت ِ هیچ چیز ِ زندگی را بی او ندارم .. خدایا به خاطر ِ تمام ِ نامردمی هایت ممنونم ... میخواستی برایم چیزی را آماده کنی که تا امروز برای هیچ کدام از مخلوقاتت مهیا نکرده بودی ... خدایا من حالم خیلی خوب است ... هیچ طوفانی را بعد از این حال ِ خوب مقدر نکن ... میشکنم آن سان که دنیایت را انگشت به دهان ِ تمام شدنم بگذارم... خدایا ... بوی تو ... رنگ ِ تو ... وجود ِ تو را ؛ در لیلایی میبینم که بویش را .. هوایش را.. حتی بوسه هایش را نه از روی هوس که مالامال ِ عشق میخواهم ... خدایا .... دستهای مهربانت را روی سرمان سایه کن ... بگذار من هم حق زندگی داشته باشم ... خدایا اگر پنج سال پیش دنیایم را خاک کردم ... و روی عهدمان نماندی.. این بار را هر جوری که هست .. به هر قیمتی که هست . حتی از جان ِ من بگیر ... اما عمر ِ زندگی ام با او را کوتاه نکن .. خدایا .. این بار روی قسمم بمان ... جز تو هیچ کسی را ندارم برای عهد و پیمانی جاودانه ....
دوشنبه 6 خرداد 92 -
فهمیده ام که میشود مرد بود و از نو متولد شد . میتوان اردنگی خورد و به ته ِ چاهی افتاد. اما مثل یوسف امید داشت ... بوی آدمی زاد میدهم ... خدایا انسان اگر لبریز از عشق تو باشد. چقدر حالش خوب است .. حالا میفهمم یعنی چی که میگفتی قدر تمام لحظه های زندگی ات را بدان . من دارم قدر تمام ِ این لحظه ها را میدانم .. بوو میکشم تو را ... میبینی چقدر خاص و خالص ِ تو شده ام ... دنیایت را زیبا میبینم .. از اینکه اجازه دادی با دنیای خارج ارتباط برقرار کنم . ممنونم . با هر حسی که بخواهم و من از میان تمام ِ آنها ، عشق را برگزیدم ... یک روز دیگر هم گذشت ... یک ضربدر ِ بزرگ روی دو شنبه میزنم ... حساب میکنیم باهم .. روزها را میشماریم .. پشت ِ تمام ِ این شمارش ها ، دنیای دیگری منتظر ِ من است . دنیایی بیدار . با بوی کافه ها و کوچه ها . آدمها . حرفها . کلمه ها . نفسها . حسهای لذیذ . آفتاب . قرار . فقط چهار ده شب دیگر مانده ... رختخوابم گرم و نرم و مهربان است ... چقدر این چرت زدن ها را دوست دارم . مخصوصا که میدانم برای تمام خوابیدن هایم وجود ِ تو لازم است ... تا لیز بخوری توی بازوانم .نفسهایت را احساس کنم و با دلی آرام چشم ببندم ...
حتی گرسنگی ام معنای دیگری پیدا کرده . غذاها را جور دیگری میخورم ... مزه ها عوض شده اند . ... هه ... چه فکر کردی امروز نسیم هم یک جور دیگری بود. وقتی به صورتم میخورد عجیب زندگی به من میچسبید .
پنج شنبه 9 خرداد - 92
مثل افسانه ها .. مثل قصه های قدیمی ِ دور. مثل ِ تمام ِ شنیده هایم ... همه چیز یک جور ِ دیگری ست .اگر زنده بودم بی شک آدم ِ مطیع و با شعوری میشدم ... با کسی که دوستش دارم در توافق و آشتی هستیم ... بدنم عاقل است ... و قلبم ضربانی منطقی دارد. خیلی حرف است .. یک چیز عاشقانه را ، عاقلانه بخواهی ... من دارم تمام وجودم را به کار میگیرم که عشق وجود ِ نازکش را نیازاراد. باید یادش بیاورم که هیچ وقت از روزگارش غافل نبوده ام ... غافل نمیشوم .. چقدر دلم میخواهد بغلت کنم .. موهایت را شانه بزنم .. نگاهت کنم ... عشق ، موجود ِ بی آزاری ست . آدمها شلوغ میکنند .. هیچ کس حواسش به من نیست .. امروز خواهرم میگفت : چقدر حالت خوب است .. چشمهایت برق میزند. چیزی شده !!؟ کجای حالم را میفهمد که از همان برایش بگویم ...فرشته های نگهبانم را احساس میکنم . بعضی روزها مرا از لباسم میگیرند میکشند بالا... سبک شده ام .... من اجازه دارم زندگی کنم .. آن هم با تمام ِ وجود .... اجازه دارم منتظر ِ روز ِ یکشنبه باشم ... چقدر یکشنبه ها خوب بودند و نمیدانستم ... چقدر کار در پیش دارم ؛میخواهم سفر کنم . اصلا یک جور حال عجیبی شده ... توی رگ و ریشه ام میخزی و بامن از احساست حرف میزنی . چیزهایی هست که هیچ کس تا به حال آنها را تجربه نکرده و من دارم تجربه شان میکنم .. مثل نابینایی که بعد از سی سال چشمش به جهان باز شده .. همه چیز را جور دیگری میبینم ... یک جور متفاوت از همه ... صداهایی هست که میخواهم بشنوم. عطرها . بوها . مزه ها . رنگهایی که میخواهم کشف کنم . دلم میخواهد زیر تمام ِ آسمانهای عالم بخوابم ... برای خودم جشن بگیرم .شاید هم دلم میخواهد هیچ کاری نکنم و هیچ کجا نروم و هیچ اتفاقی نیفتد ... مهم نیست ... کافی ست جای من باشی. حال من را داشته باشی . تا بفهمی با تمام وجود عشق کردن . یعنی چه ...با عشق خدا را دیدن یعنی چه . تو تمام ِ هستی ام شدن ؛ یعنی چی ....
باهم نقشه میکشیم ... تو مهربان تر از هر وقت دیگری شده ای. تمام دلت را احساس میکنم . تمام ِ وجودت را ... همه ی عشقت را... ده ها تصویر از خودم پیش چشمانم جان میگیرد ... صورتهای موجودی در آینده .. کسی پیشاپیش ِ من ... جلو تر از من ... مهربان تر از من .. مردتر از من .. یک خود ِ عاشق ... با خدا دوست تر شده ایم ... دستش را روی شانه ام گذاشته و میگوید حالا دیدی دلیل ِ آن همه درد کشیدنت چه بود ... من خجالت زده میگویم اگر میخواستی چنین حالی را برایم مهیا کنی ... بی نظیر بود...... خدایا شکرت .
جمعه 10 خرداد 92 -
امروز صبح چقدر باهم سر و کله زدیم .. چقدر دوباره همه چیز را مرور کردیم ... به من میچسبی ... خیلی بیشتر از همه ی این چهار سال. برای آمدنت اصرار میکنی . برای با هم بودنمان .. برای بوئیدنت از سر پا نمیشناسم ... خیلی حرف است . خدا به دیدن ِ آدم بیاید... دستهایم میلرزند از احساس ِ ناباوری ِ عاشقانه ای که من هم خوشبختم ... کسی که هیچ کس را ندارد... و دلش میخواهد همین جا بماند. درست توی همین حس و حال. بی هیچ آزاری.. هیچ گزندی... هیچ ... من آنقدر نداشته ام که این داشته را با چنگ و دندان ِ عقل نگه دارم . من آنقدر نبوده ام که این بودنم را با تمام وجود قدر بدانم ... برای توئی که دیگر نه نامه میدادی... نه آغوشم را جانانه میخواستی.. حالا همه چیز جور دیگری ست .. شبها طوری به هم میپیچیم که روزهای قبل از متولد شدنم یادم میآید . باور کنی یا نه با همه ی وجودم حس میکنم که گره خورده بودیم از ازل به هم ..... امروز با خودم فکر میکردم که من به چه امیدی دارم اینجوری قیامت میکنم . خودم به خودم جواب دادم . به امید ِ یکشنبه ... دوباره از خودم پرسیدم .. بعدش چه ؟ توی دلم صدای آرامی پیچید : بعدش دو شنبه ... و بعدش سه شنبه و زندگی ادامه دارد .....
همین که منتظر میشوم . همین که زمان تبدیل به لحظه های بعدی شده .فردا . پس فردا. پسین فردا. هفته ی آینده . هفته ی بعدترش . برایم کافیست ...
به من میگوید میتوانیم باهم سفر کنیم ... من توی دلم با او میروم اصفهان ... تهران . دریاکنار ... حتی اگر خواب و خیال هم باشد .. قشنگ است ... مثل ِ همه چیز که از اولش با او ، با خواب و خیال شروع شد و حالا رنگ واقعیت میگیرد ... یادم نخواهد رفت که مرا همین خواب و خیال ها زنده نگه داشت ...
میتوانیم با هم مریض شویم. دعوا کنیم . سر هم داد بکشیم . حتی اسهال بگیریم و بعدش خوب شویم . چه میدانم هزار کار میشود کرد ... ته چشمهایم میسوزد.. چقدر خوب است که چیزی به اسم فردا وجود دارد... و آن سوی دنیا ، دست یافتنی ست .... واقعیت وجود دارد و دوازه های دنیا را به چشمانم گشوده اند ... از روی ویلچر بلند شده و روی پاهای خودم راه میروم .. یک نفر مرا دوست دارد .... آن هم جانانه ............ آخ خدای من شکرت ....
ساعت ِ خانه ی مادربزرگ صدایش قشنگ تر شده . ثانیه ها با صدای قشنگی میروند .. و من تمام دقیقه های این انتظار را با تو .. میگذرانم ... خدایا تو هم باورت نمیشود . نه ؟ یک روز ِ دیگر گذشت ... دیشب هزار بار قبل از خواب باهم دوره کردیم .. حتی آمدنت به داخل اتاق را ... حتی نشستن و برخاستمان را .. حتی ..... ته چشمهایت خمار شده بود ... صدای نفسهای تو را تصور کردن در گوشم آهنگ ِ جاوادنه و بی نهایت عاشقانه ای را دارد...بعد از این من و تو نیستیم ... ماییم ... دیشب توی گوشهایم .زنده بودم که میگفتی... چقدر حالت خوب است .... این سیر ِ ابدی مرا با خود خواهد برد ... میدانم که هیچ کجای حالم را نمیدانی اما همین که همپای من منتظر یکشنبه نشسته ای. یعنی همه چیز.
سه شنبه 14 خرداد 92 -
کلاردشت
را ندیده ام . اما هرکجا که هست . کنار رودخانه اش حتما خیلی زیباست ..
چون پاهای تو آنجا را قدم زده ... منتظر نشسته ام برگردی. بیایی.. بگویی که
نمیخواستی مرا از دنیا مخفی کنی.. و دوست داشتنم برایت اُفت نداشت ... از
زیر و بم ِ احوالم باخبری ... میدانی کجایم . میدانم کجایی .. میدانی در
این روح ِ ناآرام چه میگذرد ... دلم میخواهد دستت را بگیرم ... و از این
راه ِ پیچ در پیچ ِ دلهره انگیز بیرون بکشانمت .. کار آسانی نیست .. پای
دلهایمان در میان است .. ما داریم از پله های رویا بالا میرویم ... طبقه
سوم .. دوم .. اول ... پشت سرم را نگاه نمیکنم .. دلم میخواهد بعد از این
پیش روی چشمهایم را با تو نگاه کنم ... حالا که خط به خط ِ سرنوشتمی.. حالا
که هوای تازه وارد ریه هایم میشود .. و دنیا را میبینم ...چقدر آدمهای
چیزهای خوبی دارند.میتوانند همدیگر را ببینند.لمس کنند
درک کنند ...باور کنند برای هم وجود دارند ...خدا خودش را این جوری نشان میدهد ... با آرامشی که بنده هایش از هم میگیرند.
پنج شنبه 16 خرداد 92 -
صدای بسته شدن در را میشنوم . به خانه آمدی ... من دچار هذیان و سرگیجه شده ام ... و چقدر تشنه ام شده... می آیی بالای سرم و با آرامش میگویی آمدم ... بعد مثل تمام این هزار و دویست شب.. زیر پتو میخزی .. تار و پودمان را به هم گره میزنی .. تا نقش به نقش ِ وجودم از هم نپاشد.. مرا به محبتت میرسانی.. دلم گرم شده از اینکه میدانی برای هم چیستیم .... برای من کجای ِ کاری .... چقدر از خدایی ... و کجا کاری .
نفست بوی زندگی میدهد . سه شب بیشتر نمانده و من در ناباوری چشم میبندم ...خود تازه و کنونی ام را با بند بند پیکرم احساس میکنم ... بیش از هر چیز یک لیوان آب میخواهم ... لیوان ِ شیشه ای با تکه های شفاف ِ یخ .. امشب هزار بار در گوشم گفت ... دوستت دارم ...
داغ کرده ام .. یک لیوان آب میخواهم .
جمعه 17 خرداد 92 -
چقدر کار داریم .. همه چیز دارد پیش میرود .. یک جور هایی هنوز هم باورم نمیشود اما داری اتفاق میافتی.. آن هم با تمام وجود. خدا جواب ِ تمام ِ نجابت های صبورانه مان را داد ... با خودم میگویم: این لحظه و این مزه را از یاد نبر ... بعد با تمام وجود هوای ِ خوب ِ داشتنت را می بلعم ... توی روده هایم .. توی تنم . روی فکرهایم ... یادم رفته بود چقدر زنده بودن ، واقعی بودن . بودن ِ یک چیز ، شگفت انگیز است .... خارج از هر قیاسی ، فقط تو را میتوان با خدا ، محک زد... رفته ای آرایشگاه .. دل توی دلم نیست برای یک ثانیه دست کشیدن روی موهایت ... بروم قرآن بخوانم .. یاسین ........
شنبه 18 خرداد 92 -
الان که مینویسمت به خواب رفته ای ... سُر خورده ای توی بغلم ... و در بُهت ِ عجیب ِ رسیدن ِ فردا .. خوابیدی.. خیلی کار دارم فردا ... خاموشی ِ مطلق ِ این همه سال ، به من یاد داده که هر صدا. هر وزش. هر زمزمه . هر تپش از تو را چگونه باید ستود .. حتی نوشت ...فردا صبح خورشید خواهد دمید ... خدا بالش را زیر سرم درست میکند اصرار میکند بخوابم ... بعد از این همه سال بیماری و تیمار ، برایم دست تکان میدهد ... توی گوشهایم آهسته میخواند . این هم عشق... ببینم چند مرده حلاجی.. آرام به او تکیه میکنم و اشک میریزم .. توی دلم التماسش میکنم این بار خدایی کن .... خودم را میچسبانم به تو .. دلم نمیخواهد امشب صبح شود .. انتظار کشیدن برای فردا را خیلی دوست دارم . صدای قار و قور ِ شکمم می آید. گرسنه ام شده . ساعت از دو گذشته ... امروز از راه رسیده .. در دل شب قرآن میخوانم .. خدا را شاهد میگیرم برای حالی که دارم ... یک جهان ِ دیگری چشم به راه ِ من است ... انگار دارم از تو زائیده میشوم ... بی آنکه کسی از حالم بداند .. پشت پنجره ی اتاق ایستاده ام و تمام ِ ستارگان ِ شب برایم چشمک میزنند ... فرداشب اول ِ ماه است ... و من به روی ماه ِ تو ؛ چشم به دنیا باز میکنم .... من پیام خدا را دریافت کردم . به من سپرده تمام هوش و حواسم به تو باشد.. از این به بعد آرامش چشمانت را به دنیا نفروشم ... من دارم مرد میشوم ... از راهی دور.. از لابه لای فصول و دقیقه های خون دل خوردمان ... خودم را میبینم ... فردا منتظر ِ من است ... نوزدهمین روز از سومین ماه ِ هزار و سیصد و نود و دومین عمر ِ زمین .... نهمین روز از ششمین ماه ِ دو هزار و سیزده سال بعد از میلاد ِ مسیح ... من فردا را زنده خواهم بود .. زندگی خواهم کرد ... شاید قرنها بعد.. فردا را ؛ روز ِ عشق نام بگذارند. روز ِ حیات .. روز ِ زنده بودن ِ آدمها ... روز ِ من . . ..
چقدر دلم میخواهد بغلت کنم ... فشارت دهم . احساست کنم ... چقدر میخواستم همه ی حالم را بدانی .. اما تو چه میفهمی از دست نخورده ترین احساسهایی که یک انسان دارد. دلم میخواهد دستانت را بگیرم .. از بازارهای گوشت و میوه رد شویم .. روی چمن ها دراز بکشیم .. بلند بلند بخندیم .. برای هم از خاطره هایمان بگوییم ... درد و ترس هایت را چال کنی ... تو هم به خدا نگاه کنی .. دلم امشب چند هزار بار ریخته باشد خوب است !!؟ دلم میخواهد با تو سیب بخورم ... باهم چیزی بخریم ..
خودم را حس میکنم که توی اتاق منتظر ِ آمدنت هی قدم میزنم ... ثانیه ها در من گم میشوند . و من در تمام ِ جهان .. هی خدا اصرار میکند آرام باشم . بنشینم . من مدام " و ان یکاد بخوانم ..... او سرم را نوازش کند و بگوید : آرام باش بنده ام ... آرام و عاشق... عاشق و عاقل ... نجیب و مهربان .... مرد باش .
دلم شور ِ لحظه ای را میزند که از در داخل شوی ... دستهایت که به دستانم بخورد ... بی شک همان جا روح از تنم پر خواهد کشید .. چشم به چشمهای تو دوختن ... صدای نفسهایت را شنیدن .. و در آغوش گرفتنت ... فرقی ندارد اتاقم چقدری باشد... چه رنگی باشد . همین که خدا جورش کرده و تو می آیی .. جهان است چهار دیواری ِ تنگمان ... به حرمت ِ چله نشینی های مداوم ؛ پر از تب و تابم... پُر از آرزو .. پر از فردا... پُر از تو ...
خاطره
اش را نگه میدارم . هر چه که باشد ... چقدر دلم میخواهد توی بغلم
بخوابانمت . نوازشت کنم .. و از چشمهایم تمام حرفهایم را بخوانی. حرفهایی
که شاید هرگز نتوانم بگویم ... و هیچ وقت نفهمی مثل عیسی در وجود ِ یک مرده
، روح دمیدی .... ورق و دفتر را کنار میگذارم .. عینکم را میگذارم بالای
تخت ... همان جایی که چهار سال است میگذارم و هر شب غر میزنی که چرا عینکت
را پرت میکنی .. سرت را میبوسم .. خواب ِخواب ِ خوابی .....
چشم هایم را میبندم ... فرو میروم در سرزمین ِ امن ِ آغوشت . شب بخیر ....
تو كه هستي